شمارهٔ ۳۳۲
دیدی که غلام داشتم چندان من پرورده ز خون دل چو فرزندان من در جمله از آن همه هنرمندان من تنها ماندم چو غول در زندان من

مسعود بن سعد بن سلمان شاعر نامی نیمهٔ دوم قرن پنجم و نیمه اول قرن ششم هجری قمری است. اصل او از همدان بوده و بین سالهای ۴۳۸ تا ۴۴۰ در لاهور زاده شده است. منصوب بودن در مشاغل دیوانی موجب دو بار و مجموعاً ۱۸سال زندانی شدن وی شد. بعد از رهایی از دومین دورهٔ اسارت به سمت کتابداری سلطان مسعود و بعد از او عضدالدوله شیرزاد بن مسعود و ملک ارسلان بن مسعود و بهرامشاه بن مسعود مشغول شد و تا زمان وفاتش در سال ۵۱۵ هجری قمری نزد ایشان تقرب داشت. دیوان وی مکرر به طبع رسیده و حدود ۱۶۰۰۰ بیت دارد. به غیر از دیوان فارسی، دو دیوان تازی و هندی نیز به او نسبت دادهاند. حبسیههای وی معروف است.
دیدی که غلام داشتم چندان من پرورده ز خون دل چو فرزندان من در جمله از آن همه هنرمندان من تنها ماندم چو غول در زندان من
روزم تیره ست از آن رخ مهوش تو عیشم تلخست از آن لبان خوش تو هستم صنما تا بشدم از کش تو دلخسته تر از گوهر گوهر کش تو
دل بست شود چو سرفرازد با تو تن بگدازد که در گدازد با تو بی ساز شود هر که بسازد با تو نا باخته باید آنکه بازد با تو
آنی که بری دست نیازد با تو در خوبی همعنان که بتازد با تو خون گردد خون چو دل بسازد با تو جز جانبازی عشق نبازد با تو
هر جان که بود برتر از آن باشی تو بخریده امت به جان گران باشی تو هر جای مرا به جای جان باشی تو ای دوست به جان نه رایگان باشی تو
نورست ای ماه حسن سرمایه تو پیرایه تو پست کند پایه تو ابرست غبار بر تو پیرایه تو پیرایه چه بندد به تو بر دایه تو
ای نای تو را نقل و می روشن کو با تو طرب طبع و نشاط تن کو گر تو نایی لحن خوشت با من کو چون نای تو را دریچه و روزن کو
ای شاه بترس از آنکه پرسند از تو جایی که تو دانی که نترسند از تو خرسند نه ای به پادشاهی ز خدای پس چون باشم به بند خرسند از تو
چون همت تو به حال من مقرونست امید مرا به بخت روز افزونست سمجم همه پر نعمت گوناگونست زین بیش شود آنچه مرا اکنونست
پسر محتاج ای من شده محتاج به تو از پی آنکه همه خلق به تو محتاجست مردمی کن برسان خدمت من چون برسی به بزرگی که کفش بحر عطا امواجست عمده مملکت قاهره بورشد رشید خاص شاهی که فروزنده تخت...
آن دلفریب دلکش و آن دلربای دلبر با صد هزار کشی خندان درآمد از در تنبول کرده آن بت تنبول کرده پیدا سی و دو نار دانه در نار دانش اندر تا کیمیای حسنش کرده ست لعل درش از کیمیای عشقش گش...
خواجه عمید صاحب دیوان مولتان فرزانه ایست کافی و آزاده ایست راد در عالم عطیت معطی چو او نبود وز مادر کفایت کافی چو او نزاد چون ابر بر بساط سخا راد کف نشست چون کوه در مصاف هنر پر دل ...
سلطان ملک اقبال عنان داد به تو درهای نشاط شاه بگشاد به تو گشته ست زمانه نیک دلشاد به تو تا حشر زمانه همچنین باد به تو
صالح پس ازین طرب نباید بی تو شاید که ز دل طرب نزاید بی تو جان در تن من بیش نپاید بی تو خود جان پس ازین کار نیاد بی تو
ای شمع شدم به عشق پروانه تو خوانند مرا به شهر دیوانه تو امروز منم ز خویش و بیگانه تو تن تافته چون رشته یکدانه تو
ای نای ندیده ام دلی شاد از تو نایی تو ولیکن نرهد باد از تو جز ناله مرا چو نای نگشاد از تو ای نای مرا چو نای فریاد از تو
مادر که مرا بزاد زاد از پی تو هم ایزد که جان داد داد از پی تو گر نیستم ای نگار شاد از پی تو خون شمع دلم تافته باد از پی تو
هرگز نرسد به لطف در مهر چو تو بت را نبود حلاوت چهر چو تو در حسن نزایید مه و مهر چو تو ای مهر ندیده اند بد مهر چو تو
خوردم همه زهر عشق تو شکر کو دیدم بتر هوای تو بهتر کو گر شاخ هوای تو نرفتم بر کو در تاریکی سکندرم گوهر کو
روی و بر من تا بشدم از بر تو زردست و کبودست به جان و سر تو زیرا که در آرزوی روی و بر تو این پیرهن تو گشت و آن معجر تو
از کوفتن پای تو و گشتن تو لعبی است هر اندام تو را بر تن تو ماهی تو از جیب تو تا دامن تو چون چرخ همی گردد پیرامن تو
با من به میان رسول باید با تو خورشید نخواهم که برآید با تو آیی بر من سایه نیاید با تو شاید همه خلق و من نشاید با تو
اول ز پی وصال روح افزایت بگرفته بدم پای بلور آسایت اکنون که خبر شنیدم از هر جایت گردست رسد مرا ببوسم پایت
امروز هیچ خلق چو من نیست جز رنج ازین نحیف بدن نیست لرزان تر و نحیف تر از من در باغ شاخ و برگ سمن نیست انگشتریست پشت من گویی اشکم جز از عقیق یمن نیست از نظم و نثر عاجز گشتم گویی مرا...