شمارهٔ ۱۰۹ - در تهنیت عید و مدح سلطان محمود
رسید عید و ز ما ماه روزه کرد گذر وداع باید کردش که کرد رای سفر به ما مقدمه عید فر خجسته رسید براند روزه فرخنده ساقه لشکر برفت زود ز نزدیک ما و نیست شگفت که زودتر رود آن چیز کو گرام...

مسعود بن سعد بن سلمان شاعر نامی نیمهٔ دوم قرن پنجم و نیمه اول قرن ششم هجری قمری است. اصل او از همدان بوده و بین سالهای ۴۳۸ تا ۴۴۰ در لاهور زاده شده است. منصوب بودن در مشاغل دیوانی موجب دو بار و مجموعاً ۱۸سال زندانی شدن وی شد. بعد از رهایی از دومین دورهٔ اسارت به سمت کتابداری سلطان مسعود و بعد از او عضدالدوله شیرزاد بن مسعود و ملک ارسلان بن مسعود و بهرامشاه بن مسعود مشغول شد و تا زمان وفاتش در سال ۵۱۵ هجری قمری نزد ایشان تقرب داشت. دیوان وی مکرر به طبع رسیده و حدود ۱۶۰۰۰ بیت دارد. به غیر از دیوان فارسی، دو دیوان تازی و هندی نیز به او نسبت دادهاند. حبسیههای وی معروف است.
رسید عید و ز ما ماه روزه کرد گذر وداع باید کردش که کرد رای سفر به ما مقدمه عید فر خجسته رسید براند روزه فرخنده ساقه لشکر برفت زود ز نزدیک ما و نیست شگفت که زودتر رود آن چیز کو گرام...
آمد آهسته با کرشمه و ناز دوش نزد من آن نگار طراز زلف پرپیچ بر شکست به گل چشم پر خواب سرمه کرده به ناز بر نهاده بر ابروان چوگان تیر غمزه به چشم تیر انداز گفتمش چون روی به نومیدی چنگ...
عشق تو بلند و صبر من پست چرا روی تو نکو و خوی تو کست چرا می خواره منم دو چشم تو مست چرا پیش تو لبم بوس تو بر دست چرا
ماه بهمن نبید باید خورد ماه بهمن نشاط باید کرد در جهان هر که هست فرزانه به پسندد نشاط جان پرورد ز آنکه امروز مطرب و ساقی رود و باده به بزم شاه آورد شه ملک ارسلان بن مسعود شاد بنشست...
روز خورست ای به دو رخ همچو خور تافت خور از چرخ فلک باده خور باده خور و نیز مرا باده ده خوبی احوال زمانه نگر عدل جهاندار ملک ارسلان باغ ارم کرد جهان سر به سر آنکه چو او شاه به جود و...
چشم تو اگر نیست چو نرگس چه خوری غم بی دیده بسان سمن تازه شکفته ست از بس که دم سرد زدم در غم تو من زو آیینه چشم تو زنگار گرفته ست
باز ابوالقاسم آن خیاره دبیر کودکست و به رأی و دانش پیر کلک او بر رقم که پیوندد هر دبیری که دید بپسندد تازی و پارسی نکو داند هر چه راند همه نکو راند گر ز طیبت درو گشادگی است چه شد آ...
دست بر زخم من فلک نگشاد تا درین سمج بی درم نه ببافت کس چو من گوهری به نظم نسفت کس چو من حله ز نثر نبافت از چنین کارهای بی ترتیب دل من خون شد و جگر بشکافت سخن خوب و نغز طوطی گفت خلع...
سپاه ابر نیسانی ز دریا رفت بر صحرا نثار لؤلؤ لالا به صحرا برد از دریا چون گردی کش برانگیزد سم شبدیز شاهنشه ز روی مرکز غبرا به روی گنبد خضرا گهی ماننده دودی مسطح بر هوا شکلش گهی مان...
بر عارض نو مشک همی افزاید وآن روی چو ماه تو همی آراید گر مشک ز عارض تو زاید شاید تو آهویی و مشک ز آهو زاید
ای یل هامون نورد ای سرکش جیحون گذار از تو جیحون گشت هامون روز جنگ و وقت کار عزم تو در هر نخیزی آتشین راند سپاه حزم تو در هر مقامی آهنین دارد حصار مانده گرد از باره تو خاره را در سن...
راز در گرمی سخن زنهار تا نجوشد ز لفظ تو بیرون گرت کتمان آن بکاهد تن به کت اظهار آن بریزد خون
آنی که ز کبر ما نپسندی مهد قسمم ز تو خارست ز گل زهر از شهد در عشق توام سود نمی دارد جهد چون لاله سیه دلی و چون گل بد عهد
فریاد مرا زین فلک آیینه کردار کایینه بخت من از او دارد زنگار آسیمه شدم هیچ ندانم چکنم من عاجز شدم و کردم بر عجز خود اقرار گویی که مگر راحت من مهر بتان است کاسباب وجودش به جهان نیست...
ای عجب ناچخ دو مهره او بوالعجب شد به کینه دشمن مهره بارد به رزمگاه آری مهره پشت و مهره گردن
در بند تو ای شاه ملکشه باید تا بند تو پای تاجداری ساید آن کس که ز پشت سعد سلمان آید گر زهر شود ملک تو را نگزاید
افتخار زمین و فخر و زمن خواجه سید رییس ابن حسن آن که مهریست در میانه صدر وآنکه بحریست زیر پیراهن آنکه چرخیست وقت باد افراه وآنکه ابریست وقت پاداشن آنکه هست او امام در هر باب وآنکه ...
ناجانور بدیع یکی شخص پر هنر گه خامش است گاهی گویا چو جانور ناجانور چراست هستش چهار طبع ناکرده هیچ علت در طبع او اثر ناله چرا کند چو به دل درش هیچ نیست ور ناله می کند ز چه آرد همی ب...
دل بیش کشد رنج چو دلبر دو شود سر گردد رنجور چو افسر دو شود مستی آرد باده چو ساغر دو شود گردد کده ویراه چو کدیور دو شود
ای خواجه بوالفرج نکنی یاد من تا شاد گردد این دل ناشاد من دانی که هست بنده آزاد تو هر کس که هست بنده و آزاد من نازم بدانکه هستم شاگرد تو شادم بدانکه هستی استاد من ای رونی ای که طرفه...
مهرگان مهربان باز آمد و عصر عصیر کنج باغ و بوستان را کرد غارت ماه تیر بدره بدره زریابی زیر پای هر درخت توده توده سیم بینی در کنار هر غدیر از فراق نوبهاران در دل نارست نار وز غم هجر...
دوشم چو شب از بنفشه رویی ننمود در هجر توام دیده چو نرگس نغنود از دیده و دست جیب پیراهن بود چون لاله همی دریده و خون آلود
آن لعبت سرو قد مه منظر آن آفت چین و فتنه بربر صورت نه به نوک خامه مانی لعبت نه به نوک رنده آذر زلفینش به بوی عنبر سارا رخسار به رنگ دیبه ششتر چون ماه درآمد از در حجره شد حجره ز نور...
چون بدیدم به دیده تحقیق که جهان منزل فناست کنون راد مردان نیک محضر را روی در برقع حیاست کنون آسمان چون حریف نامنصف بر سر عشوه و عناست کنون دل فگارست همچو دانه از آنک زیر این سبزه آ...