شمارهٔ ۳۵ - سایبان کرده دلبر از پیکر
خواهی کز آفتاب کنی سایه مر مرا ای از همه ظریفان یکسر ظریف تر سایه نیوفتد صنما بر من از تنت زیرا ز آفتاب تن تو لطیف تر

مسعود بن سعد بن سلمان شاعر نامی نیمهٔ دوم قرن پنجم و نیمه اول قرن ششم هجری قمری است. اصل او از همدان بوده و بین سالهای ۴۳۸ تا ۴۴۰ در لاهور زاده شده است. منصوب بودن در مشاغل دیوانی موجب دو بار و مجموعاً ۱۸سال زندانی شدن وی شد. بعد از رهایی از دومین دورهٔ اسارت به سمت کتابداری سلطان مسعود و بعد از او عضدالدوله شیرزاد بن مسعود و ملک ارسلان بن مسعود و بهرامشاه بن مسعود مشغول شد و تا زمان وفاتش در سال ۵۱۵ هجری قمری نزد ایشان تقرب داشت. دیوان وی مکرر به طبع رسیده و حدود ۱۶۰۰۰ بیت دارد. به غیر از دیوان فارسی، دو دیوان تازی و هندی نیز به او نسبت دادهاند. حبسیههای وی معروف است.
خواهی کز آفتاب کنی سایه مر مرا ای از همه ظریفان یکسر ظریف تر سایه نیوفتد صنما بر من از تنت زیرا ز آفتاب تن تو لطیف تر
چرخ چندیمان به خاک اندر کشید چند ناکامی به روی ما رسید هیچ حسرت ماند کاین دل آن نخورد هیچ عبرت ماند کاین چشم آن ندید لعبت زنجیر زلف حلقه جعد بر جدایی دل نهاد و آرمید آب رویم برد آب...
ای ملک به دولت تو دارا گشته وز عدل تو دهر پیر برنا گشته شمشیر تو قهرمان اعدا گشته در جمله تو را ملک مهیا گشته
آنی که ز فالها همه فال تو به هر سال تو در عمر ز هر سال تو به زان مال که داشتم مرا مال تو به از مال مرا قبول و اقبال تو به
از هر جنسم چو شاه بگشادی راه از بخت مرا فزون شدی رتبت و جاه هر بار چو زر آمدم از دولت شاه این بار چو گوهر آیم انشایالله
چندان داری ز حسن و خوبی مایه کز حور بهشت برتری صد پایه پیرایه چرا بنددت ای مه دایه نورست مه دو هفته را پیرایه
هر چند که بر کوهم در شب ز اندوه گریان باشم تا به گه بانگ خروه همقامت تو چو سرو بینم بر کوه هرگز نشوم ز دیدن کوه ستوه
آمد بر من به چشمکان خواب زده سر تا به قدم به عنبر ناب زده همچون دل من دو زلف را تاب زده رخ چون گل نو شکفته بر آب زده
چون دولت تو جهان جوانست ای شاه پس دولت تو مگر جهانست ای شاه بزم تو به حسن بوستانست ای شاه گویی ز شکوفه زآسمانست ای شاه
این خوشرویان که ایستادند همه از مادر حسن دوش زادند همه بزم تو شها چشم نهادند همه در بندگی تو دست دادند همه
امروز منم چو ماری اندر سله ای ز آوازه من در این جهان ولوله ای بر من هر موی اگر شود سلسله ای از چرخ فلک نکرد خواهم گله ای
دانم که وفا ز دل برانداخته ای با آنکه مرا عدوست در ساخته ای دل را ز وفا چرا بپرداخته ای مانا که مرا تمام نشناخته ای
اشکم که زمین از نم او آغشتست دریست غواص فراوان گشتست پیوسته چنانکه گویی اندر شستست ریزان گویی ز رشته بیرون گشتست
بر تو سید حسن دلم سوزد که چو تو هیچ غمگسار نداشت تن من زار بر تو می نالد که تنم هیچ چون تو یار نداشت زان تو را خاک در کنار گرفت که چو تو شاه در کنار نداشت زان اجل اختیار جان تو کرد...
ای ماهروی لعبت جوزا کمر سیم است و زر به ماه و به جوزابر امروز روز لهو و نشاط است خیز پیش من آر باده و اندوه بر زیرا چو مه به جوزا باشد بتا روز نشاط باشد و لهو و بطر ور خوش نیایدت ک...
ای خداوند رای سامی تو مملکت را همی بیاراید عزم تو ملک شاه را تیغ است که چو تیغش ز زنگ بزداید از غم و رنج و انده و تیمار این تن من همی بفرساید چشم سمج سیه همی بیند پای بند گران همی ...
ای ابر ز بحر تا هوایی شده ای گویی که کف حاتم طایی شده ای نه نه که کف دست علایی شده ای زان مایه رحمت خدایی شده ای
بر شعر مرا دلیست ای بار خدای در مدح و ثنای خسرو مدح آرای می بترکدم دل اندرین تنگی جای از بهر خدای را دوایی فرمای
ای غم سختی تو ای دل از غم نرمی ای دم سردی تو ای دل از دم گرمی ای عشق خمش باش که بس بی شرمی ای هجر برو که سخت بی آزرمی
روزی که چو باد پیش من برگذری دردسر و رنج دل و خون جگری وآن شب که چو مه به روی من در نگری نور جگر و قوت دل و تاج سری
مفروق دو دیده ای و مقرون دلی دل هر چه بیندیشد مضمون دلی تا ظن نبری که هیچ بیرون دلی در خون دلم مشو که در خون دلی
مرهم گفتم تو با دل ریش همی تا بندیشم من از بدانیش همی نعمت شودم زمان زمان بیش همی یادم ناید ز نعمت خویش همی
دولت ز علاء دولت عالی رای بر عالم سایه درد چون پر همای ای داده خدایت شرف از بهر خدای یک بار مرا جمال رویت بنمای
از شیرینی چون به سخن بنشینی از دو لب خود شکر به دامن چینی در بوسه لب تو گویدم می بینی هرگز شکر سرخ بدین شیرینی