شمارهٔ ۳۶۸
با هر تاری ساخته چون پود شوی با جمله همه زیان بی سود شوی در دیده عهد دوست چون دود شوی زینگونه به کام دشمنان زود شوی

مسعود بن سعد بن سلمان شاعر نامی نیمهٔ دوم قرن پنجم و نیمه اول قرن ششم هجری قمری است. اصل او از همدان بوده و بین سالهای ۴۳۸ تا ۴۴۰ در لاهور زاده شده است. منصوب بودن در مشاغل دیوانی موجب دو بار و مجموعاً ۱۸سال زندانی شدن وی شد. بعد از رهایی از دومین دورهٔ اسارت به سمت کتابداری سلطان مسعود و بعد از او عضدالدوله شیرزاد بن مسعود و ملک ارسلان بن مسعود و بهرامشاه بن مسعود مشغول شد و تا زمان وفاتش در سال ۵۱۵ هجری قمری نزد ایشان تقرب داشت. دیوان وی مکرر به طبع رسیده و حدود ۱۶۰۰۰ بیت دارد. به غیر از دیوان فارسی، دو دیوان تازی و هندی نیز به او نسبت دادهاند. حبسیههای وی معروف است.
با هر تاری ساخته چون پود شوی با جمله همه زیان بی سود شوی در دیده عهد دوست چون دود شوی زینگونه به کام دشمنان زود شوی
ای گل نه ز گل ز دل همی بر رویی دل را ز همه غمان فرو می شویی ای گل تو عقیق رنگ و مشکین مویی بر آب روان زیاده استی گویی
مار دو سر چهار چشم است ای دوست کز پای من و گوشت همی خاید و پوست زین چرخ که خوش زشت و رویش نیکوست نالم که چنین مرا همی هدیه اوست
هر زمانی تنم چو زیر شود بر سر خلق در نفیر شود خار گردد مرا گل اندر دست خار بر دشمنم حریر شود سخن من از آن بود سوزان کاتش دل همی ضمیر شود به چنین رنج کز زمانه مراست کودک هفت ساله پی...
تا مرا بود بر ولایت دست بودم ایزد پرست و شاه پرست امر شه را و حکم الله را نبدادم به هیچ وقت از دست دل به غزو و به شغل داشتمی دشمنان را از آن همی دل خست چون به کفار می نهادم روی بس ...
ای یار دبستانی و دبستان نادیده چو تو دلربا و دلبر حوری و دبستان به تو مزین ماهی و محلت به تو منور از نور تو این گشته چرخ اعلا وز فر تو آن گشته خلد اکبر گاه گاه برند اوستاد خود را ب...
آخر نگذاردم فلک چون زاری آخر بجهد فضل مرا بازاری آخر بد ماندم جهان گلزاری عذری خواهد ز من بهر آزاری
ای دولت هند را جمالی دادی ای شادی زین قبل به غایت شادی ای چرخ تو در دهان عالم دادی کای دولت شیرزاد باقی بادی
شوخی صنمی خوشی کشی خندانی طوطی سخنی و عندلیب الحانی چون برده دلم به لابه و دستانی لابد پس دل روم چو سرگردانی
عشق آتشی افروخت که از بسیاری در دوزخم افکند همی پنداری دل سوخته بودی به هزاران زاری گر آب دو چشم من نکردی یاری
ای بخت مرا سوخته خرمن کردی بی جرم دو پای من در آهن کردی در جمله مرا به کام دشمن کردی با سگ نکنند آنچه تو با من کردی
در پیش گل وصال ما را بویی وز پس همه ساله عیب ما را جویی هر چند رخ وفای ما را شویی کس نشنودا آنچه تو ما را گویی
گرچه کندت مساعدت روز بهی آخر ز قضا به هیچ حیلت نرهی تا هست بده چه فایده زآنکه نهی دشمن ببرد خاک خورد گر ندهی
فر ابدی و نعمت جاویدی نخل عیشی و گلبن امیدی خوبی و خوشی مشتری و ناهیدی فرزند مهی نبیره خورشیدی
ای حورا زاده لعبت نوشادی از باغ بهشت کی برون افتادی بندیش که پیرایه به تن بنهادی ای حسن تو پیرایه مادرزادی
بنمودی مقنعی مهی ناگاهی تا هر که پدید گشت چون گمراهی او داشت فرو برده به چاهی ماهی داری تو فرو برده به ماهی چاهی
امروز به شهر هست همنام تو بیست عاشق همه زیر سایه بام تو زیست ای دوست ندانی که دلارام تو کیست ای عشق نه آگهی که در دام تو چیست
تا توانی مکش ز مردی دست که به سستی کسی ز مرگ نجست ماهی ار شست نگسلد در آب بسته او را به خشکی آرد شست هر که او را بلند مردی کرد تا به روز اجل نگردد پست روی ننمود خوب در مجلس تا ندید...
ای مظفر تو در خور صدری صدر دیوان به تو مزین باد نیکبختی و نیک روزی را بسته با دامن تو دامن باد پدر تو که خواجه بوسعدست به تو فرزند چشم روشن باد بر مخدوم خویشتن همه سال محترم جانب و...
تو را ای چو آهو به چشم و به تگ سگانند در تگ چو مرغی به پر چرا با تو سازند کاهو و سگ نسازند پیوسته با یکدیگر مهی تو که هرگز نترسی ز شب گلی تو که تازه شوی از مطر چو نیلوفر انس تو با ...
ای نای هوا بریدم از نای دمی او را دم گرم بوده تو سرد دمی زو بود مرا خرمی از تو دژمی او نای نشاط بود و تو نای غمی
عشوه دهیم همی سرابی گویی بر من گذری همی شهابی گویی گریان شوم از تو آفتابی گویی نتوانم بی تو زیست آبی گویی
ای راوه اگر بهشت پیداست تویی چیزی که در او ملک مهیا است تویی آبی که در او سپهر والاست تویی جویی که در او هزار دریاست تویی
ای شاه عدو بندی و هم قلعه گشای ای خسرو جمجاه سکندر سیمای ای رأی تو چون مهر فلک ملک آرای زین بند رهیت را رهایی فرمای