شمارهٔ ۳۸۴
چون بلبل داریم برای رازی چون گل که نبوییم برون اندازی شمعم که چو برفروزیم بگدازی چنگم که ز بهر زدنم بنوازی

مسعود بن سعد بن سلمان شاعر نامی نیمهٔ دوم قرن پنجم و نیمه اول قرن ششم هجری قمری است. اصل او از همدان بوده و بین سالهای ۴۳۸ تا ۴۴۰ در لاهور زاده شده است. منصوب بودن در مشاغل دیوانی موجب دو بار و مجموعاً ۱۸سال زندانی شدن وی شد. بعد از رهایی از دومین دورهٔ اسارت به سمت کتابداری سلطان مسعود و بعد از او عضدالدوله شیرزاد بن مسعود و ملک ارسلان بن مسعود و بهرامشاه بن مسعود مشغول شد و تا زمان وفاتش در سال ۵۱۵ هجری قمری نزد ایشان تقرب داشت. دیوان وی مکرر به طبع رسیده و حدود ۱۶۰۰۰ بیت دارد. به غیر از دیوان فارسی، دو دیوان تازی و هندی نیز به او نسبت دادهاند. حبسیههای وی معروف است.
چون بلبل داریم برای رازی چون گل که نبوییم برون اندازی شمعم که چو برفروزیم بگدازی چنگم که ز بهر زدنم بنوازی
امید به زندگانیم نیست بسی منصور سعید را بگویید کسی هستت به خلاص عمر من دست رسی کز جان رمقی مانده ست از تن نفسی
مسعود چو دربند گرفتار شدی از فعل زمانه بر سر کار شدی از مستی عز و ناز هشیار شدی در جمله ز خواب دیر بیدار شدی
نالنده تر از نایم در قلعه نای همسایه ماه گشتم از تندی جای نه طبع مرا به جای و نه دست و نه پای ای شاه جهان رحم کن از بهر خدای
ای شاه جهان ز ملک باقی شادی زیرا که برای ملک باقی زادی سلطانی را جمال باقی دادی سلطان سلاطینی باقی بادی
بر شاهان جمله پادشاهی داری وز نعمت و کام هر چه خواهی داری ای شاه تو تأیید الهی داری والله که به حق تو پادشاهی داری
بر روی دو زلفین بتابم زد دوست ز آن زلف به عنبر و گلابم زد دوست بر آتش افروخته آبم زد دوست بشتافت و بوسه با شتابم زد دوست
ای روی نکو سلامتت باد من در غم تو تو با دلی شاد رفتی و شدی مرا نبردی ایزد به سلامتت بیاراد
ماه صیام آمد این ملک به سلامت فرخ و فرخنده باد ماه صیامت آمد ماه بزرگوار گرامی و آسود از تلخ باده زرین جامت نزد خداوند عرش بادا مقبول طاعت خیر تو و صیام قیامت نام تو پاینده باد از ...
ای مزین شده به تو منبر خلق بر روی خوب تو نظار یا مده خلق را تو چندین پند یا دل من به بیهده مازار ور همی کرد بایدت تذکیر زلف رقاص و چشم مست مدار
آمد بر من خیال زیبا یاری گفتم به سلامتت بدیدم باری تو نیز بدین سمج بدیدی آری شیری شده حلقه بر دو پایش ماری
ای چرخ همه کار به پرگار زدی گر مهر درش مگر به مسمار زدی ای شب تو ردای خویش بر قار زدی ای تیغ زدوده صبح زنگار زدی
از غنچه ناشکفته مستورتری وز نرگس نیم خفته مخمورتری در خوبی از آفتاب مشهورتری ای مه ز مه دو هفته پرنورتری
از بلبل بر سرو طربناک تری وز نرگس دسته بسته چالاک تری زآتش صنما اگر چه بی باک تری والله که ز آب آسمان پاک تری
ای قلعه نای مادر ملک تویی دانند که کان گوهر ملک تویی امروز نیام خنجر ملک تویی آیا دیدی که بر در ملک تویی
ای تن تو به طبع بار بیمار کشی خوشدل خوشدل رنج و غم یار کشی از چرخ همی بلای بسیار کشی خوش بر تو نهد بار که خوش بار کشی
چون موی شدم رنج هر بیدادی در عشق ندید کس چو من ناشادی برخیزد اگر وزد به من بر بادی چون چنگ مرا ز هر رگی فریادی
ای تن چه تنی که تا شدی فرهنگی با چرخ و زمانه در نبرد و جنگی در تو نکند اثر همی دلتنگی بگداز و بریز اگر نه روی و سنگی
چون دید که بر عزم سفر دارم رای آمد به وداعم آن بت روح افزای سوگند همی داد که از بهر خدای ای عهد شکسته در سفر بیش مپای
این چرخ بسی بدل کند نوها را بدخوست از آن بدل کند خوها را هم زشت کند به طبع نیکوها را هم ضعف دهد به قهر نیروها را
دیده گر در فراق خون بارد حق او هم تمام نگزارد با غمش هیچ بر نیارم دم گر جهان بر سرم فرود آرد در وفا داشتنش جان بدهم تا مرا بی وفا نپندارد آزر و مانی ار شود زنده هر یکی خواهدش که بن...
گر زر گردیم می نجویی ما را ور مشک شویم می نبویی ما را هر چند به لای می بشویی ما را کس مشنودا آنچه تو گویی ما را
ماه تیرست ای نموده تیره از روی تو ماه می درین مه لعل روشن گردد ای مه می بخواه وقت نعمتهاست لیکن نعمتی چون می مدان جان بدین گفته که من گفتم گواه آید گواه دل به می تازه ست تازه جان ه...
پدری کز همه ملوک جهان چرخ هرگز چو او نداد نشان پادشاه زمین ملک مسعود که نصیبش ز چرخ هست مسعود گوید امروز شیر زان منست گویی اندر میان جان منست دل او در هوای من گردد همه گرد رضای من ...