شمارهٔ ۴۴ - در ستایش یمین الدوله بهرامشاه
ای بت لبت ملیست که آن را خمار نیست وی مه رخت گلیست که رسته ز خار نیست دیده ست کس گلی و ملی چون رخ و لبت کانرا چنین که گفتم خار و خمار نیست آورد نوبهار بتان را و هیچ بت مانند تو به ...

مسعود بن سعد بن سلمان شاعر نامی نیمهٔ دوم قرن پنجم و نیمه اول قرن ششم هجری قمری است. اصل او از همدان بوده و بین سالهای ۴۳۸ تا ۴۴۰ در لاهور زاده شده است. منصوب بودن در مشاغل دیوانی موجب دو بار و مجموعاً ۱۸سال زندانی شدن وی شد. بعد از رهایی از دومین دورهٔ اسارت به سمت کتابداری سلطان مسعود و بعد از او عضدالدوله شیرزاد بن مسعود و ملک ارسلان بن مسعود و بهرامشاه بن مسعود مشغول شد و تا زمان وفاتش در سال ۵۱۵ هجری قمری نزد ایشان تقرب داشت. دیوان وی مکرر به طبع رسیده و حدود ۱۶۰۰۰ بیت دارد. به غیر از دیوان فارسی، دو دیوان تازی و هندی نیز به او نسبت دادهاند. حبسیههای وی معروف است.
ای بت لبت ملیست که آن را خمار نیست وی مه رخت گلیست که رسته ز خار نیست دیده ست کس گلی و ملی چون رخ و لبت کانرا چنین که گفتم خار و خمار نیست آورد نوبهار بتان را و هیچ بت مانند تو به ...
نزار و تافته گشتم بسان ساروی تو مکن بترس ز ایزد ز عاقبت بندیش چو مته تو شدم در غم تو سرگردان بسان چوب تو از اسکنه شدم دلریش همیشه هجران جویی بسان اره خود به سوی خویش تراشی همه چو ت...
اشعبی را اجل به دوزخ برد زندگانی مردمان مزه داد پسرش را خدای مزد دهد پیش از آن کآن پلید را بزه داد
دوشم همه شب چنگ چو شمشیر بخست آرام مرا چو ناخن شیر بخست تن را پس و پیش و زبر و زیر بخست تا این تن خایه و سر بخست
هر چه اقبال بیندیشید آمد همه راست جان بدخواهان از هیبت و از هول بکاست موکب طاهری آواز برآورد بلند هر سویی از ظفر و نصرت لبیک بخاست بدهید انصاف امروز به شمشیر و قلم در جهان چون ثقة ...
تازان درآمد از در میدانش چون ماه آسمان یکرانش گوی و دلم دو کوی به پیشش در هر دو غمی ز زخم فراوانش این گوی خسته از مژه چشمش وآن گوی جسته از سر چوگانش
مالک آن سنگروت را بر بود آتش اندر تنش زد و شاید آهکش کرد خواهد اندر گور تا بدان بام دوزخ انداید
بر جان منت جان رهی فرمانست فرمان تو مرا جان مرا درمانست جز تو هر کس که باشدم یکسانست جانست و تویی بتا تویی و جانست
گه گهی اندر سخن دروغ بباید زانکه به شیرین دروغ دل بگشاید نه که اگر مرده را دروغ همیدون زنده کند خود دروغ گفت نشاید
ز بس که در غم هجرت ز دیده ریزم آب به دیدگان من ای دوست راه یافت خلل سبل گرفت مرا دیده و تو می گویی به غمزه برگیر از روی دو دیده سبل
چون ره اندر برگرفتم دلبرم در برگرفت جان به دل مشغول گشت و تن ز جان دل برگرفت خواست تا او پایهای من بگیرد در وداع پای ها زو در کشیدم دست ها بر سر گرفت گاه در گردنش دستم همچو چنبر حل...
ای آنکه مرا قبله وثاق تو بسست محراب من ابروی به طاق تو بسست سرمایه عمرم اتفاق تو بسست در حبس مرا رنج فراق تو بسست
ای دو زلفت چو ماه در آخر وی رخانت چو مشک در اول احول اکحلی و متفقند خلق در حسن احول اکحل شده بار دگر کسی هم جفت کرده با دیگری مرا تو بدل گر مرا نیستی امید وصال نیمی جفت یار دان به ...
این عقل در یقین زمانه گمان نداشت کز عقل را ز خویش زمانه نهان نداشت در گیتی ای شگفت کران داشت هر چه داشت چون بنگرم عجایب گیتی کران نداشت هر گونه چیز داشت جهان تا به پای داشت ملکی قو...
بونصر حسن جوان بمیرد وز عمر ملالتان نگیرد رد کرده ترین عالم انگار آن کس که ورا جوان نمیرد آن به که خود آدمی نزاید چون زاد همان زمان بمیرد
وصلش شادیست وز پسش زود غم است آزرده ز من شادی و خشنود غم است ای آفت دل ز آتش دل دود غم است مایه است هوای تو بر او سود غم است
گر بماندی چنانکه اول بود آنچه بر تن ز دیدگان بارید تافته رشته ایستی تن من درکشیده همه به مروارید
زهی هوا را طواف و چرخ را مساح که جسم تو ز بخارست و پرتو ز ریاح اگر به صورت و ترکیب هستی از اجسام چرا به بالا تازی ز پست چون ارواح ز دوستی که تو داری همی پریدن را به حرص و طبع همه ت...
به علم فلسفه چندین چه نازی که باشد فلسفی دایم معطل هزاران گونه مشکل بیش بینم در آن زلفین مفتول مسلسل ارکب حل شکل کل یوم و حل الشکل من صدغیه اشکل تو را حل گردد اشکال مجسطی اگر شکل د...
آویخته در هوای جان آویزت بی رنگ شدم ز عشق رنگ آمیزت خون شد جگرم ز غمزه خونریزت تا خود چکند فراق شورانگیزت
ای عزم سفر کرده و بسته کمر فتح بگشاده چپ و راست فلک بر تو در فتح مسعود جهانگیری وز چرخ سعادت هر لحظه به سوی تو فرستد نفر فتح مانند سنان سر به سوی رزم نهادی چون نیزه میان بسته ببند ...
عجب آمد مرا ز آدمیی که تو را بیند و نگه نکند آفتابی اگر زمانه تو را ناگهان از حسد سیه نکند
طبل از وصل تو چنان نالد که من اندر فراق روح کسل من روا دارم و همی گویم که روا داری ای نگار چگل کاسه سازم تو را ز تارک سر پوست بندم بر او ز پرده دل
بدان دو عارض چون شیر و آن دو زلف چو قیر به ابروان چو کمان و به غمزگان چون تیر به زیب قدی کش بنده گشت سرو سهی به حسن رویی کش بنده گشت بدر منیر به چشم چشمی کش سرمه بود سحر حلال به بو...