شمارهٔ ۵
تا دیده ام آن لب گهر بار تو را پیوسته نمک خوانم گفتار تو را زیرا زبی لعل لب ای یار تو را بگشاده دهان پسته کردار تو را

مسعود بن سعد بن سلمان شاعر نامی نیمهٔ دوم قرن پنجم و نیمه اول قرن ششم هجری قمری است. اصل او از همدان بوده و بین سالهای ۴۳۸ تا ۴۴۰ در لاهور زاده شده است. منصوب بودن در مشاغل دیوانی موجب دو بار و مجموعاً ۱۸سال زندانی شدن وی شد. بعد از رهایی از دومین دورهٔ اسارت به سمت کتابداری سلطان مسعود و بعد از او عضدالدوله شیرزاد بن مسعود و ملک ارسلان بن مسعود و بهرامشاه بن مسعود مشغول شد و تا زمان وفاتش در سال ۵۱۵ هجری قمری نزد ایشان تقرب داشت. دیوان وی مکرر به طبع رسیده و حدود ۱۶۰۰۰ بیت دارد. به غیر از دیوان فارسی، دو دیوان تازی و هندی نیز به او نسبت دادهاند. حبسیههای وی معروف است.
تا دیده ام آن لب گهر بار تو را پیوسته نمک خوانم گفتار تو را زیرا زبی لعل لب ای یار تو را بگشاده دهان پسته کردار تو را
خواجه ناصر خدای داند و بس کآروزی تو تا کجاست مرا من چو رفتم تو هیچ کردی یاد صحبت من بگوی راست مرا کار چونست مر تو را کامروز کار با برگ و بانواست مرا نزد بونصر پارسی گویم روز بازار ...
میزبان کرد مرا دوش بتم آن گرانمایه تر از در خوشاب مجلسی داشتم آراسته خوب از گل و نرگس و سیم و می ناب چشم او نرگس و رخسارش گل زنخش سیب و لب لعل شراب
شد پرنگار ساحت باغ ای نگار من در نوبهار می بده ای نوبهار من من در خمار هجر تو نابوده مست وصل تو می کنی بلب بتر از می خمار من شد باغ لاله زار و گر نیز کم شود ای لاله زار باغ تویی لا...
شب آمد و غم من گشت یک دو تا فردا چگونه ده صد خواهد شد این عنا و بلا چرا خورم غم فردا وزآن چه اندیشم که نیست یک شب جان مرا امید بقا چو شمع زارم و سوزان و هر شبی گویم نماند خواهم چون...
سپندارمذ روز خیز ای نگار سپند آر ما را و جام می آر می آر از پی آنکه بی می نشد دلی شادمان و تنی شادخوار سپند آر پی آنکه چشم بدان بگرداند ایزد ازین روزگار که از عدل سلطان ملک ارسلان ...
خواجه بونصر پارسی که جهان هیچ همتا نداردش ز مهان آن دبیری که تا قلم برداشت همه بر صحن درج سحر نگاشت و آن سواری که تا سوار شدست زو دل کفر بی قرار شدست شاه را بوده نایب کاری کرده شغل...
مرداد مهست سخت خرم می نوش پیاپی و دمادم از گردون طبع خاک پر تف وز باران چشم ابر پر نم بر دشت لباسهای رو نیست بر کوه لباسهای میرم بنشین و طرب فزای و می خواه در دولت شهریار اعظم سلطا...
باشد ابروی و موی و خوی تو خوب پنجشنبه به مشتری منسوب باده در ده که عمر بی باده نیست نزدیک بخردان محسوب خاصه بر یاد آنکه کرد خدای از پی عدل ملک او منصوب شه ملک ارسلان که دولت او غال...
رویم ز غمت گونه خال تو گرفت چشمم همه صورت جمال تو گرفت اینجا چو مرا غم وصال تو گرفت ای دوست مرا دست خیال تو گرفت
بخواست کاغذ و برداشت آن نگار قلم مثل صورت خود را برو کشید رقم چنان نگاشت تو گفتی که کاغذ آینه بود پدید گشت در او روی آن بدیع صنم قلم چو صورت او دید شد بر او عاشق ز چشم خویش ببارید ...
دور وی چنین بود که رعناست طیره شده و روان پر درد یک روی ز شرم دوستان سرخ یک روی ز بیم دشمنان زرد
تا جهانست ملک سلطان باد بر جهانش به ملک فرمان باد شاه مسعود کاختر مسعود در مرادش درست پیمان باد همه دعوی طالع میمونش در معانی بدیع برهان باد دامن همت سرافرازش گردن چرخ را گریبان با...
ای شاه ز بزم تو جهان را خبرست در بزم تو امشب آفتاب دگرست وین آتش کاسمان ازو در خطرست چون بنگرم از هیبت تو یک شررست
شهریارا خدای یار تو باد شهریاری همیشه کار تو باد شاه مسعودی و سعود فلک از فلک پیش تو نثار تو باد نوبت نوبهار دولت تست ملک تازه ز نوبهار تو باد ربع حشمت زمین دولت را حاصل از دست ابر...
ای روی تو باغ و باغبانی تو روی تو و باغ هر دو همچون هم دانم که تو ابر و نم روا داری ز آن دیده چو ابر کرده ام پرنم در باغ تو تا که باغبان باشی لاله بگه خزان نیاید کم خرم شده باغ از ...
طعمه شیر مغز گاو آمد که سر گاو جنگ شیر خورد سر گرز ملک نگر که به شکل گاوی آمد که مغز شیر خورد
گر نور فلک چو طبع ما گردد راست در مدح تو از طبع سخن نتوان خواست هر بیت که در مدح تو خواهم آراست در خورد تو نیست بلکه در طاقت ماست
تاری از موی من سپید نبود چون به زندان فلک مرا بنشاند ماندم اندر بلا و غم چندان که یکی موی من سیاه نماند
آمد به عرض گاه دلارام من فراز پیش بساط عارض در جمله حشم خیره بماند عارض چون حیلتش بدید گفتا که هست لاله رخ و نوش لب صنم دو لب عقیق و شکر دو روی مهر و ماه دو چشم لطف و خوبی دو زلف پ...
مسعود پادشاه جهان کامگار باد بنیاد دین و دولت او پایدار باد جاهش به فر و دولت و رایش به نور عدل گیتی فروز باد و زمانه نگار باد ای شاه تا بهار و خزانست در جهان اندر جهان ملک خزانت ب...
طاهر که خطاب تو بر از نام تو نیست در مملکت ایام چو ایام تو نیست رامش چو ازین دولت پدرام تو نیست هر کام که شاه راست جز کام تو نیست
شاها بنای ملک به تو استوار باد در دست جاه تو ز بقا دستوار باد مسعود شاه نامی و تا سعد کوکب است با طالع تو کوکب مسعود یار باد بر اوج پادشاهی و بر تخت خسروی رای تو مهر تابش گردون مدا...
ای روی تو چون تخته سیمین و نبشته دو صاد و دو جیم از تبتی مشک در آن سیم بر صاد فتادست مگر نقطه جیمت با نقطه شده صادت و بی نقطه شده جیم