شمارهٔ ۵۳ - مدح سلطان مسعود
تا جهان باشد ملک مسعودی باد کاین جهان گشت از ملک مسعود شاد در زمانه دیده رادی ندید هیچگه همچون ملک مسعود راد که بهمت چون ملک مسعود چرخ نه بسطوت چون ملک مسعود باد چون شراب عدل نو شد...

مسعود بن سعد بن سلمان شاعر نامی نیمهٔ دوم قرن پنجم و نیمه اول قرن ششم هجری قمری است. اصل او از همدان بوده و بین سالهای ۴۳۸ تا ۴۴۰ در لاهور زاده شده است. منصوب بودن در مشاغل دیوانی موجب دو بار و مجموعاً ۱۸سال زندانی شدن وی شد. بعد از رهایی از دومین دورهٔ اسارت به سمت کتابداری سلطان مسعود و بعد از او عضدالدوله شیرزاد بن مسعود و ملک ارسلان بن مسعود و بهرامشاه بن مسعود مشغول شد و تا زمان وفاتش در سال ۵۱۵ هجری قمری نزد ایشان تقرب داشت. دیوان وی مکرر به طبع رسیده و حدود ۱۶۰۰۰ بیت دارد. به غیر از دیوان فارسی، دو دیوان تازی و هندی نیز به او نسبت دادهاند. حبسیههای وی معروف است.
تا جهان باشد ملک مسعودی باد کاین جهان گشت از ملک مسعود شاد در زمانه دیده رادی ندید هیچگه همچون ملک مسعود راد که بهمت چون ملک مسعود چرخ نه بسطوت چون ملک مسعود باد چون شراب عدل نو شد...
با ما ثقت الملک هم آوازی نیست کس را با بخت هیچ دمسازی نیست ای دشمن ملک آنچه تو آغازی نیست با دولت طاهر علی بازی نیست
هوای دوست مرا در جهان سمر دارد به هر دیار زمن قصه دیگر دارد ز بوته دل رویم همی کند چون زر ز ابر چشم کنارم همیشه تر دارد ز بار انده هجران ضعیف قد تو را دو تاو لرزان چون شاخ بارور دا...
ملکا جهان ز عدل تو به نوبهار ماند کف راد تو بدین ابر زمین نگار ماند تو بزرگ شهریاری و که دید شهریاری که ز جمع شهریاران به تو شهریار ماند تو شکار شیر خواهی و بدان نشاط جویی که شکار ...
ای آفتاب حسن تو را آفتاب سجده برد همچو من از آسمان خردی تو و بزرگ تو را پایگاه سال تو اندک و تو بسیار دان چو آفتاب خردی در چشم خلق لیکن رسیده نور تو در هر مکان از فرقت تو بر من تار...
چشم تو چو فتنه جهان سوزانست مژگانت چو نوک تیر دلدوزانست زلفینت به رنگ روز بر روزانست عذر تو چو توبه بدآموزانست
ای بت صیاد جز از تو که دید صیدی که صید کند در جهان آلت تو غمزه و ابروی توست صید تو زین روی دلست و روان این نه شگفتست بتاز آنکه هست آلت صیادان تیر و کمان
ای شاه سال و ماه تو بر تو خجسته باد دولت میان به خدمت بخت تو بسته باد مسعود پادشاهی و چون نام تو مدام همزانوی تو با تو سعادت نشسته باد هر شاه کو به فرمان با تو درست نیست مغزش ز زخم...
امیر غازی محمود رای میدان کرد نشاط مرکب میمون و گوی و چوگان کرد زمین میدان بر اوج چرخ فخر آورد چو شاه گیتی رای نشاط میدان کرد فلک ز ترس فراموش کرد دوران را چو اسب شاه در آوردگاه دو...
شد صالح و از همه قیامت برخاست بارید ز چرخ بر سرم هر چه بلاست گر شوییدش به خون این دیده رواست در دیده من کنید گورش که سزاست
خسروا شب های عمرت روز باد مهرگان ملک تو نوروز باد رای نورانی تو خورشیدوار در جهان عدل ملک افروز باد تو قدر بأسی و قادر بأس تو چون قضا بر دشمنان پیروز باد از بداندیشان تو کین تو ختن...
ز بار نامه دولت بزرگی آمد سود بدین بشارت فرخنده شاد باید بود نمونه ای ز جلالت به دهر پیدا شد ستاره ای ز سعادت به خلق روی نمود به باغ دولت و اقبال شاخ شادی رست که مملکت را زو بار و ...
ای دلارام یار بازرگان ماه نقطه دهان موی میان دل و جانم به بوسه بخری اینت کالا خریدن ارزان سود جست اندر آن که کرد آری سود جوید همیشه بازرگان
اندر خور نعمت توام خدمت نیست و آن کیست کش از نعمت تو قسمت نیست آن چیست که نزدیک من از نعمت نیست جز دیدن روی تو مرا نهمت نیست
بهروزبن احمد که وزیر الوزرا شد بشکفت وزارت که سزا جفت سزا شد تا رای چو خورشیدش بر ملک و ملک تافت هر رای که بر روی زمین بود هبا شد تا چون فلک عالی بر صحن جهان گشت آفاق جلالت همه پر ...
کدام رنج که آن مر مرا نگشت نصیب کدام غم که بدان مر مرا نبود نوید اگر غم دل من جمله عمر می بودی به گیتی اندر بی شک بماندمی جاوید همی بپیچم از رنج چوشوشه زر همی بلرزم بر خویشتن چو شا...
تا کی تویی به تعبیه جنگ ساختن وین اسب کامگاری پیوسته تاختن همواره کینه داری و پرخاش و مشغله هرگز مرا به مهر ندانی نواختن تو زرگری و من زر بگداختی مرا زرگر چه کار دارد جز زر گداختن ...
آن شیر که او به صید جز شیر نکشت گشت از پس آن خوابگهش چون خرخشت مسعود ملک نخست یک زخم درشت زد بر مغزش چنانکه بگذشت از پشت
ای خواجه دل تو شادمان باد جان تو همیشه در امان باد این راه و سفر که پیش داری بر تو به خوشی چو بوستان باد اقبال و جمال و دولت و عز بر جان و تن تو پاسبان باد هر جا که روی و تا بیابی ...
تا تو را در جهان بقا باشد عز و اقبال در قفا باشد ای بزرگی که تابش خورشید پیش رای تو چون سها باشد هر بزرگی که در جهان بینند با بزرگی تو هبا باشد آن جوادی که روز بزم تو را مال صد گنج...
ای بت دیبا رخان به دو رخ دیبا تا نکنی پاره پاره صد دل پر خون رشته مگر عاشق است بر لب تو زان تافته داری همیش چون من محزون ای دو لب تو عقیق و در دو عقیقت دو رده درست هر دو صافی و مکن...
رنج دل رنج دیده جز دیده نجست دانی که شد این گناه بر دیده درست در جمله جهان صورتی از دیده نرست کش چندین موج خونش از دیده نشست
ای خاصه شاه شرق فریاد چرخم بکشد همی ز بیداد نابسته دری ز محنت من صد در ز بلا و رنج بگشاد بی محنت نیستم زمانی مادر ز برای محنتم زاد زین رنج که هست بر تن من بگدازد سنگ سخت و پولاد هر...
به حج شدی و من از اندهان هجرانت به گرد خانه تو گشته ام چو حاج دوان تو ماه و مکه ز روی تو آسمان برین تو حور و کعبه ز روی تو روضه رضوان رواست ار تو مرا می کشی به تیغ فراق از آن که رس...