شمارهٔ ۶۳ - صفت یار غیر مسلم خویش
ای بت زیبا کافر دلی و کافر دین کفر و ایمان شده از زلف و رخت هر دو یقین اگر آن ظلمت کاندر دل پر ظلمت توست روز را بودی تاریک شدی روی زمین وگر آن نور که بر دو رخ نورانی توست در دلت بو...

مسعود بن سعد بن سلمان شاعر نامی نیمهٔ دوم قرن پنجم و نیمه اول قرن ششم هجری قمری است. اصل او از همدان بوده و بین سالهای ۴۳۸ تا ۴۴۰ در لاهور زاده شده است. منصوب بودن در مشاغل دیوانی موجب دو بار و مجموعاً ۱۸سال زندانی شدن وی شد. بعد از رهایی از دومین دورهٔ اسارت به سمت کتابداری سلطان مسعود و بعد از او عضدالدوله شیرزاد بن مسعود و ملک ارسلان بن مسعود و بهرامشاه بن مسعود مشغول شد و تا زمان وفاتش در سال ۵۱۵ هجری قمری نزد ایشان تقرب داشت. دیوان وی مکرر به طبع رسیده و حدود ۱۶۰۰۰ بیت دارد. به غیر از دیوان فارسی، دو دیوان تازی و هندی نیز به او نسبت دادهاند. حبسیههای وی معروف است.
ای بت زیبا کافر دلی و کافر دین کفر و ایمان شده از زلف و رخت هر دو یقین اگر آن ظلمت کاندر دل پر ظلمت توست روز را بودی تاریک شدی روی زمین وگر آن نور که بر دو رخ نورانی توست در دلت بو...
ای خواجه دل تو شادمان باد جان تو همیشه در امان باد این رای سفر که پیش داری بر تو به خوشی چو بوستان باد شادی و سلامتی و رادی با تو همه ساله همعنان باد اقبال و جلال و دولت و عز بر جا...
خوی تو چو رخسار نکوی تو نکوست بی روی نکوی تو نکویی نه نکوست چون نار همی پاره کنم بر تن پوست از انده هجران تو ای دلبر دوست
احوال جهان بادگیر باد وین قصه ز من یادگیر یاد چون طبع جهان باژگونه بود کردار همه باژگونه بود از روی عزیزیست بسته باز وز خاری باشد گشاده خاد بس زار که بگذاشتیم روز چون گرمگهش بود با...
ای لب تو چنانک زو در عمر نتوان شهد و نوش نوشیدن عارض تو گرفت مذهب مصر که بخواهد سیاه پوشیدن
سرفرازا ز خدمت تا شدم دور بباشد دیدگانم هر زمان تر چنان گریم که بی معشوق عاشق چنان نالم که بی فرزند مادر وگر آتش زنی اندر دل من همان گیری که مغز از دود مجمر وگر پر زهر گردانی دهانم...
آنی که زمان زمان مرا عشق تو بوست بی روی نکوی تو نکویی نه نکوست در عشرت و در نشاط امروز ای دوست بیرون آیی همی چو بادام از پوست
اگر بخندد در دست من قدح نه عجب که بس گریست فراوان به دست من شمشیر همه به آهو ماند ز تو جز انگشتان که لعل گشتست از عکس من چو پنجه شیر چو دست حنا بسته ست دست ار زنگین از آن نداری در ...
ای آن که فلک نصرت الهی بر کنیت و نامت نثار دارد هر چیز که گیتی بدان بنازد از همت تو مستعار دارد از عدل تو دین سرفراز گردد وز جاه تو ملک افتخار دارد گردون کمال چو آفتابت بر قطب کفای...
خود را چرا رگ زدی بی علتی ای آنکه هست خون رگت جان من دانسته ای که خون تو جان منست زین روی را بریخته ای خون ز تن یا از برای آن زده ای تا شوی بر رگ زدن دلیر چو من در سخن برگ گلست دست...
تا من سر آن روی چو مه خواهم داشت بر لشگر عشق تو سپه خواهم داشت هر جا که روی پس تو ره خواهم داشت بازارچه تو را تبه خواهم داشت
ای نظم تو چو رای بگذشته از اثیر در نظم هست لفظ تو چون لؤلؤ نثیر ماننده ستاره ست اندر شب سیاه معنی روشن تو در آن خط همچو قیر در بزم و رزم چون تو که باشد شجاع و راد در نظم و نثر کیست...
جاهم چو بکاهد خرد فزاید کارم چو ببندد سخن گشاید زینگونه نکوهیده باد از ایزد آن کس که مرا بر هنر ستاید آن را که خردمند بود هرگز زینگونه مذلت کشید باید آبم که مرا هر خسی بیابد علکم ک...
زرد کردی رخم به انده و غم لعل کردی دهان تنبول تن در دندانت تا عقیق شدست لعل گشته ست جزع دیده من
ای بازوی دولت آستینت ظفرست در دست ز فتح روز کینت سپرست چرخست زمین که بر زمینت گذرست دلشاد نشین که همنشینت ظفرست
در نشیب آمدی مجوی فراز وقت ناز تو نیست تیز متاز نه ای آگه ز حال و معذوری خفته غفلتی و بسته آز پی گسسته چرا دهی ناورد پر شکسته چرا کنی پرواز سست شد قوت تو سخت مجه کند شد باره تو تیز...
بوالفرج ای خواجه آزادمرد هجر و وصال تو مرا خیره کرد دید ز سختی تن و جان آنچه دید خورد ز تلخی دل و جان آنچه خورد سخت بدردم ز دل سخت گرم نیک برنجم ز دم نیک سرد پیر شدن در دم دولت همی...
دو گونه تیر داری بر کف و چشم سپیدان بعضی و بعضی سیاهان بداندیشان رمند از تیر دستت رمند از تیر چشمت نیک خواهان اگر چون غمزه خود تیر سازی به گوهرها بخرند از تو شاهان
آن بت که هوای او بداندیش منست مجروحم و غمزگان او نیش منست آن مه که همیشه عشق او کیش منست اینک چو مهی نشسته در پیش منست
جهان را عقل راه کاروان دید بضاعتهاش خوان استخوان دید همه ترکیب عمرش در فنا یافت همه بنیاد سودش بر زیان دید خرد خیره شد آنجا کز جهالت گروهی را ز صانع بر گمان دید چرا شد منکر صانع نگ...
همایون باد این فرخنده طارم بر این فرزانه حر ممیز عمید نامدار راد محمود جمال گوهر بوبکر ملغز بزرگی در همه فضلی مقدم کریمی در همه فنی مبرز همی بر حشمت او هیچ نصرت نداند یافتن دهر مفی...
چون میل تو به آب همی بینم ای صنم مانند چشمه کردم من چشم خویشتن سقا اگر همیشه کند سوی چشمه میل بس چون که میل نیست تو را سوی چشم من دانسته ای مگر که بود بی خلاف گرم آن آب دیده ای که ...
جویان وصال تو جدا از جانست مست غم تو هر چه کند روی آنست تا هر چه تو را به دوستی پیمانست بستی و گشادنش فلک نتوانست
تو ای تن برامش میا و مرو تو ای سر به شادی مخسب و مخیز تو ای دل دژم باش و هموار باش تو ای دیده خون ریز و پیوسته ریز نبینید پیری که جان مرا نشسته ست چون شیری اندر نخیز بناگوش من پر ز...