شمارهٔ ۷۳ - توصیف پیل
عجب از دیو پیکری کاو را دولت آورد نام کرد سروش خاره خو جثه ایست خاره بدن خیره کش هیکلی است خیری پوش قالبی باد خیز خاک آرام پیکری آب گرد آتش کوش که تن و پشته پشت و غار دهن ابر تک بر...

مسعود بن سعد بن سلمان شاعر نامی نیمهٔ دوم قرن پنجم و نیمه اول قرن ششم هجری قمری است. اصل او از همدان بوده و بین سالهای ۴۳۸ تا ۴۴۰ در لاهور زاده شده است. منصوب بودن در مشاغل دیوانی موجب دو بار و مجموعاً ۱۸سال زندانی شدن وی شد. بعد از رهایی از دومین دورهٔ اسارت به سمت کتابداری سلطان مسعود و بعد از او عضدالدوله شیرزاد بن مسعود و ملک ارسلان بن مسعود و بهرامشاه بن مسعود مشغول شد و تا زمان وفاتش در سال ۵۱۵ هجری قمری نزد ایشان تقرب داشت. دیوان وی مکرر به طبع رسیده و حدود ۱۶۰۰۰ بیت دارد. به غیر از دیوان فارسی، دو دیوان تازی و هندی نیز به او نسبت دادهاند. حبسیههای وی معروف است.
عجب از دیو پیکری کاو را دولت آورد نام کرد سروش خاره خو جثه ایست خاره بدن خیره کش هیکلی است خیری پوش قالبی باد خیز خاک آرام پیکری آب گرد آتش کوش که تن و پشته پشت و غار دهن ابر تک بر...
ز سر گیتی پیر بوده جوان شد که سلطان گیتی ملک ارسلان شد زمین پادشاهی جهان شهریاری کزو تاج خورشید و تخت آسمان شد قران را ازین فخر برتر نباشد که شاهی چو این شاه صاحب قران شد هر آن نام...
من وقف کرده ام به تو مر دل را ویران چرا کنی دل من ای جان گویی که قاضیم نه همانا که قاضی بود که وقف کند ویران
اشک من و رخسار تو همرنگ شده است روز من و زلف تو شبه رنگ شده است گیتی بر من چون دهنت تنگ شده است همچون دل تو جان من از سنگ شده است
هندسی یاری ای یار عزیز بر تو هندسه چون تو بر من گر به قولت نشود نقطه همی منقسم ای صنم نقطه دهن از برای چه دهان تو همی منقسم گردد هنگام سخن
سزد که باش شاها ز ملک خرم و شاد که ملک تو در شادی و خرمی بگشاد خدای دادت ملک و خدای عزوجل نگاه دارد ملک تو همچنان که بداد خدای بود معین ساعت گرفتن تو تو را نیاید حاجت به خنجر پولاد...
نبشتن ز گفتن مهمتر شناس به گاه نوشتن بجا آر هوش سخن با قلم چون قلم راست دار به نیک و به بد در سخن نیک کوش دو نوک قلم را مدان جز دو چیز یکی صرف زهر و یکی محض نوش تو از نوش او زندگان...
بادام دو چشم تو دلم زار بخست پسته دهنت جراحتش زود ببست ز آن بود مرا گله ازین شکرم هست ای پسته تو شیرین بادام تو مست
لوا و عهد خطاب خلیفه بغداد خدای عزوجل بر ملک خجسته کناد ابوالملوک ملک ارسلان بن مسعود که تخت و ملک و فلک مثل او ندارد یاد جهان ستانی شاهنشهی جهانگیری که کرد کار جهان را به داد و دی...
جانا ز حسن گشت رخ تو چو جان من وندر جمال خویش عیان شد گمان تو جستی ز لشکری که کند لاش حسن تو رستی ز آفتی که بپوشد رخان تو از انده بنفشه بتا ارغوانت رست در خار باز رست گل ارغوان تو ...
یک زمان در بهشت بودم دوش نوش کردم ز گفته های تو نوش گر نبودم برسم معذورم در جمال تو بسته بودم هوش گاه بودم به مدحتت گویا گاه بودم ز حشمتت خاموش گاه چون بحر طبعم اندر موج گه چو خورش...
گر شاه به من چو شیر دندان خایست بر پیل نهند آنچه مرا بر بایست در دوزخم و همچو بهشتم جایست کانجا باشم که پادشه را رایست
چرخ هر لحظه ای دگر گردد زان به ما بر دگر شود رایش زان فرا پیش بایدم که چو ماه کاهش خلق هست ز افزایش از تنم زان بجست بی معنی که ازینسان خراب شد جایش جانم از تن همی بخواست گریخت غم ی...
کوس ملک آواز نصرت بر کشید کفر و شرک از هول آن سر در کشید فخر شاهان جهان بهرامشاه شد سوی هندوستان لشکر کشید چتر او را فتح بر تارک نهاد تیغ او را نصرت اندر برکشید باختر در لرزه افتاد...
تیغ قهرت چو به وقت اندر دست رویت از پس چو مهر تابنده بانگ به وقت چو نفخ صور شده ست که چو بشنیدمش شدم زنده
بر چرخ فتاده نور ایران ملکست واندر هر دل سرور ایران ملکست شادی همه از حضور ایران ملکست بفزا به طرب که سور ایران ملکست
آهنین پوش ندیدم چو تو سرو نمدین خود ندیدم چو تو ماه سرو را هرگز خربنده که دید ماه را دید کس از پشم کلاه از ره راست بیفتاده ست آنک او تو را از پی خر دارد راه
خون همی بارم از دو دیده سرد بر وفات محمد خراش رازها داشتم نهان چون جان که خرد گفته بود در دل باش چون مرا خون دیده جوش گرفت کرد راز نهفته را همه فاش از لطافت بهار عشرت بود زین قبل ب...
تا در جهان مکین و مکان باشد بهرامشاه شاه جهان باشد شاه شهاب تیر که دستش را قوس قزح سزد که کمان باشد باشد جهان پیر جوان تا او با رای پیر و بخت جوان باشد صد یک ز مدح او نشود گفته گر ...
امروز جهان بهار از ایران ملکست میدان همه پر نگار از ایران ملکست رامش چو گلی به بار از ایران ملکست افروخته شه کنار از ایران ملکست
چون ابر مکن دیده را نگارا بر روی خود از اشک همچو ژاله لاله ست رخ تو و زیانش دارد گردد تبه از ژاله برگ لاله
سخا زریست کز همت زند رای تو بر سنگش سخن نظمی است کز معنی دهد رای تو سامانش ازین اندک هنر خاطر همی امید بگسستم چو در مدح تو پیوستم هنر دیدم فراوانش مرا دانی که آن باید که هر کو نیک ...
باد خزان روی به بستان نهاد کرد جهان باز دگرگون نهاد شاخ خمیده چو کمان برکشید سر ما از کنج کمین برگشاد از چمن دهر بشد ناامید هر گل نورسته که از گل بزاد شاخک نیلوفر بگشاد چشم بید به ...
با من چو زمانه تیر در شست گرفت از بالا بخت من ره پست گرفت از غفلت چون فلک مرا مست گرفت جای ملک الموت مرا دست گرفت