شمارهٔ ۷۹ - تقاضای تیول
خسروا بود و هست خواهد بود روزگارت رهی و چرخ مطیع ملک را قدر تو سپهر بلند عدل را همت تو حصن منیع نه ز طبع تو هست جود شگفت نه ز خورشید هست نور بدیع هر مرادی که خواست بنده ز شاه یافت ...

مسعود بن سعد بن سلمان شاعر نامی نیمهٔ دوم قرن پنجم و نیمه اول قرن ششم هجری قمری است. اصل او از همدان بوده و بین سالهای ۴۳۸ تا ۴۴۰ در لاهور زاده شده است. منصوب بودن در مشاغل دیوانی موجب دو بار و مجموعاً ۱۸سال زندانی شدن وی شد. بعد از رهایی از دومین دورهٔ اسارت به سمت کتابداری سلطان مسعود و بعد از او عضدالدوله شیرزاد بن مسعود و ملک ارسلان بن مسعود و بهرامشاه بن مسعود مشغول شد و تا زمان وفاتش در سال ۵۱۵ هجری قمری نزد ایشان تقرب داشت. دیوان وی مکرر به طبع رسیده و حدود ۱۶۰۰۰ بیت دارد. به غیر از دیوان فارسی، دو دیوان تازی و هندی نیز به او نسبت دادهاند. حبسیههای وی معروف است.
خسروا بود و هست خواهد بود روزگارت رهی و چرخ مطیع ملک را قدر تو سپهر بلند عدل را همت تو حصن منیع نه ز طبع تو هست جود شگفت نه ز خورشید هست نور بدیع هر مرادی که خواست بنده ز شاه یافت ...
ای پسر حاجبی و محجوبی از دو چشم رهی گه و بیگاه تو مهی و قبات ابر سیه ز سیه ابر به نماید ماه تو عزیزی به نزد خرد و بزرگ از تو مصرست شهرت ای دلخواه از پی چه سیاه پوشیدی که نپوشد عزیز...
ای بزرگی که دین و دولت را همه آثار تو به کار شود هر زمان شادتر شود آن کس که به نامت به کارزار شود گفته و کرده تو در عالم همه تاریخ روزگار شود پشتوان کمال چون باید میخ حزم تو استوار...
طعنه زنی که یار کنم دیگر طعنه مزن که من نکنم باور تو جان و دل ز بهر مرا خواهی من از دل تو آگهم ای دلبر جان و جهان من به تو خوش باشد ای روی تو ز جان و جهان خوشتر ای طیره گشته از رخ ...
ای مدحت تو فرض و دگر نافله ها در وصلت تو قافله در قافله ها حصنی که به صد تیغ کش آن را نگشاد کلک تو کند عالیه ها سافله ها
ماه آبان چو آب جوی ببست آب انگور باید اندر دست آن نکوتر که شاد باشی شاد وآن نکوتر که مست خسبی مست شاد زیست آنکه عقل و دانش داشت پشت اندوه را به می بشکست هر که او چشم در خرد بگشاد ح...
روز دی است خیز و بیار ای نگار می ای ترک می بیار که ترکی گرفت دی می ده به رطل و جام که در بزم خسروی بنشست شاه شاد ملک ارسلان به می شاهی که کرد چرخ و فلک را به زیر پای تا کرد فرش شاه...
ای بزرگی که پایه قدرت همچو خورشید بر فلک سوده ست مفلس از جود تو غنی گشته ست رنجه از جاه تو برآسوده ست صیقل عدل تو به تیغ هنر از جهان زنگ جور بزدوده ست هر که او تخم خدمتت کشته ست جز...
زلف تو مگر جانا امید و نیازست زیرا که چنین هر دو سیاه است و درازست بسته ست به جعد تو دل من نه عجب زآنک دلها همه در بسته امید و نیازست
ماهو آن سید ستوده خصال باشد آهسته طبع در همه حال مایه دانش است پنداری هست مستی او چو هشیاری ذات دانا و طبع برنا نیست مثل او هیچ تیز و دانا نیست در همه کارها کند انجاح نبود مثل او ب...
زلفین سیاه آن بت زیبا گشته است طراز روی چون دیبا آن سرو که نیستش کسی همسر وان ماه که نیستش کسی همتا بر عاج شکفته بینمش لاله در سیم نهفته یابمش خارا بر تخته سیم اوفتد بر هم از سایه ...
آنی شاها که جز سخا کیش تو نیست یک شاه ز بیم تو بداندیش تو نیست ای آن ملکی که جز ملک خویش تو نیست یک شاه چو طاهر علی پیش تو نیست
فلک اندر دمید پنداری باد در آستین ما در تیغ حکم اختر بدو مهابت از آنک هم به تیغ اندرست اختر تیغ به همه حال ها اجل عرض است لیک قایم شده به جوهر تیغ بکند چشم تیغ اگر داری گوهر کلک را...
تو زاهدی و دو زلف تو آفتاب پرست به سجده اید شما هر دو درگه و بیگاه چرا دو چشم تو دیبای لعل پوشیدست اگر نپوشند ای دوست زاهدان دیباه ز راه گمشده را زاهدان به راه آرند تو باز مردم با ...
لعبتی را که صد هنر باشد شاید ار بر میان کمر باشد نیست لعبت لطیف گرچه لطیف به بر عقل بی خطر باشد او یکی شاه شد که ملکش را گفت ها لشکر و حشر باشد قد او شعله ایست از دیدار که درو دود ...
در بأس چو طاهر علی آهن نیست بی منت طاهر علی گردن نیست جز منت طاهر علی بر من نیست والله که چو طاهر علی یک تن نیست
ای صنم ماهروی در ده روشن رحیق چون لب معشوق لعل چون دل عاشق رقیق بشنو و نیکو شنو نغمه خنیاگران به پهلوانی سماع به خسروانی طریق کرده به کف لاله زار ز بهر بزم فلک چندین جام بلور چندین...
آلت کشتن داری صنما غمزه و کارد زین دو ناکشته ز دستت نرهد جانوری تو مرا جانی و چون با تو بوم جانوری زنده گردم که ز دیدار تو یابم نظری می بترسم که مرا روزی بکشی تو از آنک جانور کشتن ...
چو سوده دوده به روی هوا برافشانند فروغ آتش روشن ز دود بنشانند سپهر گردان بس چشم ها گشاید باز که چشم های جهان را همه بخسبانند از آن سبیکه زر کافتاب گویندش زند ستامی کانرا ستارگان خو...
تا بار غمت نهاده بر محمل ماست در جستن تو باد هوا حاصل ماست دایم سر کوی عاشقی منزل ماست رنگ رخ تو گواه درد دل ماست
دلم ز اندوه بی حد همی نیاساید تنم ز رنج فراوان همی بفرساید بخار حسرت چون بر شود ز دل به سرم ز دیدگانم باران غم فرود آید ز بس غمان که بدیدم چنان شدم که مرا ازین پس ایچ غمی پیش چشم ن...
عطر فروشی بتا تو دایم ازین روی زلف تو خود مشک ناب ساید بر روی عنبر از زلف توست خوشبو آری عنبر سارا به مشک گردد خوشبوی
گر کنم جامه ها ز پیری چاک زآن ندارد به جبه پیری باک گر نشاطی که در تن آمده بود به جوانی نشد به پیری پاک مژده مرگ پیری آرد و بس گر کند در جهان پیری خاک
هر جای که عشوه ایست پرورده توست هر جای که رنگی است برآورده توست عشوه گری و سیه گری پرده توست اینک کف دست تو سیه کرده توست