شمارهٔ ۸۹ - باز در مدح او
از جور زمانه را جدا کرد با عدل به لطفش آشنا کرد آن شاه که تخت مملکت را چون چشمه مهر پرضیا کرد عادل ملکی که ایزد او را بر جمع ملوک پیشوا کرد یاری کردش خدای بر ملک کو یاری دین مصطفی ...

مسعود بن سعد بن سلمان شاعر نامی نیمهٔ دوم قرن پنجم و نیمه اول قرن ششم هجری قمری است. اصل او از همدان بوده و بین سالهای ۴۳۸ تا ۴۴۰ در لاهور زاده شده است. منصوب بودن در مشاغل دیوانی موجب دو بار و مجموعاً ۱۸سال زندانی شدن وی شد. بعد از رهایی از دومین دورهٔ اسارت به سمت کتابداری سلطان مسعود و بعد از او عضدالدوله شیرزاد بن مسعود و ملک ارسلان بن مسعود و بهرامشاه بن مسعود مشغول شد و تا زمان وفاتش در سال ۵۱۵ هجری قمری نزد ایشان تقرب داشت. دیوان وی مکرر به طبع رسیده و حدود ۱۶۰۰۰ بیت دارد. به غیر از دیوان فارسی، دو دیوان تازی و هندی نیز به او نسبت دادهاند. حبسیههای وی معروف است.
از جور زمانه را جدا کرد با عدل به لطفش آشنا کرد آن شاه که تخت مملکت را چون چشمه مهر پرضیا کرد عادل ملکی که ایزد او را بر جمع ملوک پیشوا کرد یاری کردش خدای بر ملک کو یاری دین مصطفی ...
ای فال گیر کودک فالم ز روی تو با روشنایی مه و با سعد مشتری هستت ز نخ بلورین گوی و در آن بلور پیدا خیال حسن لطیفی و دلبری دارند صورت پری اندر بلور و تو گوی بلور داری در صورت پری
چه کین است با من فلک را بدل که هر روز یک غم کند نیستم ازین زیستن هیچ سودم نبود هوایی همی بیهده زیستم اگر مهربانی بپرسد مرا چه گویم ازین عمر بر چیستم از آن طیره گشتم که بخت بدم بخند...
ای گشته دل من به هوای تو گرفتار دل بر تو زیان کرد چه سودست ز گفتار از غم دل جوشان مرا بار گران کرد آن عنبر پر جوش بر آن اشهب پر بار ای نرگس بیمار تو بر خواب چو نرگس چشمم همه شب در ...
خویش از پی من همی گریزد ملکا دشمن بر من همی ستیزد ملکا از آتش من شرر نخیزد ملکا از حبس چو من کسی چه خیزد ملکا
ای خرامنده سرو تابان ماه روز آذر می چو آذر خواه شادمان کن مرا به می که جهان شادمان شد به فر دولت شاه شه ملک ارسلان که گردون را کرد بر ملک او خدای گواه ملک را جاه اوست یار و معین عد...
ای ماه رسیده ماه آذر برخیز و بده می چو آذر آذر بفروز و خانه خوش کن ز آذر صنما به ماه آذر گر باغ بماند ساده بی گل ور شاخ بماند زود بی بر ملک ملک ارسلان جهان را چون باغ بهشت کرد یک س...
خواجه ابوالقاسم ای بزرگ اصیل غم معشوقه هیچ کمتر هست هستی آگه ز حال کآن خاتون جز تو آنجاش یار دیگر هست در وفای تو گر خورد سوگند که نخورده ست باور هست شادی وصل او که خواهی یافت با غم...
اندر تنور روی چو سوسن فرو بری چون شمع و گل برآری بازار تنور راست تا بر سر تنوری می ترسم از تو ز انک طوفان نوح گاه نخست از تنور خاست
در برابر امیر کیکاوس خوب و رنگین نشسته چون طاوس مایه عشرتست و کان طرب نکند جز نشاط و عیش طلب پیل زوری که چون کند کشتی پیل را زور او دهد پشتی شیر زخمی که چون برانگیزد شیر بیشه ازو ب...
تا از بر من دور شد آن لعبت زیبا از هجر نیم یک شب و یک روز شکیبا بس شب که به یک جای نشستیم و همه شب زو لطف و لطف بود وز من ناله و نینا ای آن که تو را زهره و مه نیست همانند وی آن که ...
باز این تن مستمند زندانی شد رنج آمد و آن یار و تن آسانی شد فرجام تو ای بخت پشیمانی شد کی دانستم که تو چنین دانی شد
هزار خرمی اندر زمانه گشت پدید هزار مژده ز سعد فلک به ملک رسید که شاه شرق ملک ارسلان بن مسعود عزیز خود را اندر هزار ناز بدید سپهر قدری شاهی که وهم آدمیان هزار جهد بکرد و به وهم او ن...
ضعیفم به جان وز ضعیفی چنانم که از سختی جان کشیدن به جانم به دل خونم آری به جان در گزندم به رخ زردم آری به تن ناتوانم همه شاخ خشکست در مرغزارم همه نجم نحس است بر آسمانم اگر آنچه هست...
دیبا بافی ای بت دیبا رخ هر پیشه را به دو رخ برهانی دیبا بافی از همه جنسی تو چون روی خویش بافت نمی دانی دیبای روم کس نخرد هرگز گر نقش روی خویش بگردانی
چون چرخ زهر چه بود درویشم کرد اندر بندم کشید و فرویشم کرد تن زار و جگر خسته و دلریشم کرد در جمله به کامه بد اندیشم کرد
ای جوانی تو را کجا جویم با که گویم غم تو گر گویم یاسمین تو تا سمن گشته ست سمن و یاسمین نمی بویم نزد خوبان سیاه روی شوم تا ز پیری سپید شد مویم موی و رویم سپید گشت و سیاه روی شد موی ...
خویشتن را سوار باید کرد بر سخن کامگار باید کرد طبع خود را به لفظ و معنی بر تازه چون نوبهار باید کرد مدحت شهریار باید گفت خدمت شهریار باید کرد شاه محمود سیف دولت و دین که زبان ذوالف...
ای آنکه به رخسار ارغوانی نوشین لبی و شیرین زبانی بازار تو همچون آسمانست زیرا که تو چون ماه آسمانی برجند دکان ها تو را و چون مه زین برج بر آن برج تو روانی فرمان نیکوان همه تو را باش...
در محنت شو خوش و مکن نعمت یاد شو در ده تن که داد کس چرخ نداد چون بار بلایی که قضا بر تو نهاد تن دار چو کوه باش و بی باک چو باد
بزرگوار خدایا چنان نمود خرد که بر دل تو غم و درد را اثر نبود اجل رسیده یکی شارعست و نیست کسی در این جهان که برین شارعش گذر نبود نشست خلق همه مختلف بود لیکن به بازگشت جز این راه پی ...
نشکفت گر آراسته ای تو به ملاحت شاهان همه آراسته باشند و تو شاهی یک بوسه بخواهم ستدن من ز تو زیراک رسم است ز شاهان ستدن شکر شاهی
پیوسته من از سپید مویی حجام بروت کنده باشم تا می بکنم سپید مویی ده موی سیاه کنده باشم با ریش چنین که من برآرم سخت از در ریش خنده باشم با موی خودم چو برنیایم با چرخ کجا بسنده باشم و...
احسان خداوند به من بنده رسید بر شاخ امید من بر و برگ دمید والله که من از جاه تو آن خواهم دید کآن نوع کس از خلق نه گفت و نه شنید