شمارهٔ ۹۳ - حقگزاری از خواجه مظفر
از خواجه مظفر کریوه امروز هزار شکر دارم غافل نیم و یکان یکان من بر خود شب و روز می شمارم سر جمله آن به طبع و خاطر من بر دل و جان همی نگارم چون ایزدم از بلا برآرد آن از دل و جان همی...

مسعود بن سعد بن سلمان شاعر نامی نیمهٔ دوم قرن پنجم و نیمه اول قرن ششم هجری قمری است. اصل او از همدان بوده و بین سالهای ۴۳۸ تا ۴۴۰ در لاهور زاده شده است. منصوب بودن در مشاغل دیوانی موجب دو بار و مجموعاً ۱۸سال زندانی شدن وی شد. بعد از رهایی از دومین دورهٔ اسارت به سمت کتابداری سلطان مسعود و بعد از او عضدالدوله شیرزاد بن مسعود و ملک ارسلان بن مسعود و بهرامشاه بن مسعود مشغول شد و تا زمان وفاتش در سال ۵۱۵ هجری قمری نزد ایشان تقرب داشت. دیوان وی مکرر به طبع رسیده و حدود ۱۶۰۰۰ بیت دارد. به غیر از دیوان فارسی، دو دیوان تازی و هندی نیز به او نسبت دادهاند. حبسیههای وی معروف است.
از خواجه مظفر کریوه امروز هزار شکر دارم غافل نیم و یکان یکان من بر خود شب و روز می شمارم سر جمله آن به طبع و خاطر من بر دل و جان همی نگارم چون ایزدم از بلا برآرد آن از دل و جان همی...
برترست از گمان ملک مسعود بادتا جاودان ملک مسعود کام گردد به بوی نافه مشک چون بگوید زبان ملک مسعود تا بر اطراف دین و دولت کرد تیغ را پاسبان ملک مسعود کمر عدل بست چون بنشست ملک را بر...
گر تو به سفر شدی نگارا شاید ماهی و مه از سفر شدن ناساید از کاهش و از فزایشت عیبی نیست مه گاه بکاهد و گهی افزاید
ای اصل سخا و رادی و داد بخل از تو خراب و جود آباد ای خواجه عمید نصر رستم حساد به رنج و ناصحت شاد چون باز تویی بلند همت مردار خورد عدوت چون خاد خورشید سخای تو برآورد آن را که به چاه...
بتی یافتم دوش گفتم به حرص که امشب جماعی فراوان کنم رگ من بخسبید و خفته بماند ندانستمش تا چه درمان کنم بدو گفتم ار چاره آن کنی که این لت شود تا در انبان کنم حقیقت تو را آنچه باید ز ...
از مال فلک برهنه چون شیرم کرد وز ناله زمانه زار چون زیرم کرد چون شیر فلک بسته به زنجیرم کرد نابوده جوان قضای بد پیرم کرد
من مایه عدل و مایه جودم سلطان ملک ارسلان مسعودم خورشید جهان فروز شد رأیم باران زمین نگار شد جودم محمود خصال و رسم و ره رانم زیرا شرف نژاد محمودم با قوت و قدرت سلیمانم زیرا از اصل و...
این آتش مبارز و این باد کامگار وین آب تیز قوت و این خاک مایه دار ضدند و ممکنست که با طبع یکدگر از عدل شاه ساخته گردند هر چهار خسرو علاء دولت مسعود تاجور خورشید پادشاهان سلطان روزگا...
چون بند تو بنده را همی پند بود دربند تو بنده تو خرسند بود لیکن پایش چه در خور بند بود ور نیز بود غایت آن چند بود
جهان را چرخ زرین چشمه زرین می زند زیور از آن شد چشمه خورشید همچون بوته زرگر خزان را داد پنداری فلک ملک بهاری را که اندر باغ زرین تخت گشت آن زمردین افسر همان مینا نهاد اطراف گل شد ک...
چه خدمت کرد شاها بنده تو که با توست این چنین اعزاز و اکرام ولیکن خسروا تو آفتابی که هست این گیتی از تو گشته پدرام تو دریایی و از دریا همه کس لالی و درر یابد به اقسام تویی بارنده اب...
گر صبر کنم عمر همی باد شود ور ناله کنم عدو همی شاد شود شادی عدو نجویم و صبر کنم شاید که فلک در این میان راد شود گفتم که چو از بند گشایش باشد زین بند مگر مرا رهایش باشد اکنون غم را ...
هم شب مست وار و عاشق وار بودم از روی دوست برخوردار گه مرا داد شکرش بوسه گاه سروش مرا گرفت کنار خوب حالی و خوش نشاطی بود دوش با روی او مرا نهمار چه کنم قصه تا به روز بداشت لذت عشرتش...
ملکا بنشین بر تخت به کام می مشکین خور در زرین جام هیبت سوزان خود خنجر توست بر مکش خنجر زرین ز نیام حشمت عدل علایی به جهان قهرمان تو تمام است تمام مر تو را چرخ مطیع است مطیع مر تو ر...
گر باد هوای کوی سرایت سپرد می دان تو که جان ز دستم ای جان نبرد اندیشه نخواهم که به تو برگذرد رشک آیدم از دیده که در تو نگرد
ابرم که همی ز دریا بردارم وآنگاه همی به دریا بر بارم از خواجه عمید همی گیرم مدحی که همی تو را دارم مادح شدمش گرچه نه طماعم بنده شدمش گرچه ز احرارم در آفتاب دولت او دایم مانند چرخ ع...
آن ترجمان غیب و نماینده هنر آن کز گمان خلق مر او را بود خبر آن زرد چهره که کند روی دوست سرخ شخصی نه جانور برود همچو جانور غواص پیشه ای که به دریا فرو شود از قعر بحر تیره به آرد بسی...
تا این دل من تو را خریدار آمد در دست بلا و غم گرفتار آمد نزد تو تن عزیز من خوار آمد چونین که تویی با تو مرا کار آمد
ای بزرگی که همتت گوید من به قدر آسمان دوارم مهر مانند بر جهان تابم ابر کردار بر زمین بارم من که مسعود سعد سلمانم خویش را بنده تو انگارم خدمتت را به دیده کوشانم مجلست را به جان خرید...
آمد فرج ما ز ستم های ستمکار چون بوالفرج رستم آمد سر احرار زین پس نرود پیش به ما برستم کس بر ما نشود هیچ ستمگر به ستم کار آنکس که ستم کرد بر این شهر ستم دید ایزد نپسندد ستم از هیچ س...
ای کامگار سلطانانصاف تو به گیهان گشته عیان مسعود شهریاریخورشید نامداری اندر جهان ای اوج چرخ جایتگیتی ز روی و رایت چون بوستان چون تیغ آسمان گونگردد به خوردن خون همداستان باشد به دست...