شمارهٔ ۱۲۰ - درخواست حضور یکی از دوستان
ای به فضل و کفایت و دانش دور گردون چو تو نیاورده ببر من دوستانی آمده اند هرگز از یکدیگر نیازرده حال ها دیده کام ها رانده باده ها خورده عیش ها کرده به حضور تو آرزومندند زان کجا با ت...

مسعود بن سعد بن سلمان شاعر نامی نیمهٔ دوم قرن پنجم و نیمه اول قرن ششم هجری قمری است. اصل او از همدان بوده و بین سالهای ۴۳۸ تا ۴۴۰ در لاهور زاده شده است. منصوب بودن در مشاغل دیوانی موجب دو بار و مجموعاً ۱۸سال زندانی شدن وی شد. بعد از رهایی از دومین دورهٔ اسارت به سمت کتابداری سلطان مسعود و بعد از او عضدالدوله شیرزاد بن مسعود و ملک ارسلان بن مسعود و بهرامشاه بن مسعود مشغول شد و تا زمان وفاتش در سال ۵۱۵ هجری قمری نزد ایشان تقرب داشت. دیوان وی مکرر به طبع رسیده و حدود ۱۶۰۰۰ بیت دارد. به غیر از دیوان فارسی، دو دیوان تازی و هندی نیز به او نسبت دادهاند. حبسیههای وی معروف است.
ای به فضل و کفایت و دانش دور گردون چو تو نیاورده ببر من دوستانی آمده اند هرگز از یکدیگر نیازرده حال ها دیده کام ها رانده باده ها خورده عیش ها کرده به حضور تو آرزومندند زان کجا با ت...
یک شب از نوبهار وقت سحر باد بر باغ کرد راهگذر غنچه گل پیام داد به می گفت من آمدم به باغ اندر خیمه ها ساختیم ز بیرم چین فرش کردم ز دیبه ششتر نز عماری من آمدم بیرون نه بدیدست روی من ...
هنگام گل ار به باغ بلبل نبود مل را به جهای شفیع چون گل نبود گل را ملکا رفیق چون مل نبود در بزم ز لهو بانگ غلغل نبود
گویند که نیکبخت و بدبخت هست از همه چیز در فسانه یک جای دو خشت پخته بینی پخته به تنور در میانه این بر شرف مناره افتد وآن در بن چاه آب خانه
نگارخانه چین است یا شکفته بهار مه دو پنج و چهارست یا بت فرخار ز هر چهار نو آیین تر و بدیع ترست نگار من که زمانه چو او ندید نگار چو آفتاب ز من تا جدا شدند به سر شدست بر من روز فراق ...
هر گه که فلک دل مرا ریش کند تنها فکند مرا و فرویش کند در سمج کند مرا و در پیش کند پس هر ساعت عذاب من بیش کند
بیار آن باد پای کوه پیکر زمین کوب و ره انجام و تکاور هیون ابر سیر تندر آوا که لنگ و گنگ شد زو ابر و تندر تنش چون صورت ارژنگ زیبا میان چون خامه مانی مصور جهد بیرون ز چنبر گر بخواهی ...
رسید نامه فتح و ظفر ز شاهنشاه به سیف دولت شاه بلند حشمت و جاه که برد حاجب نعمان سپه سوی مکران به بخت و دولت سلطان به فر و عون اله به تیغ روز نکو خواه ملک کرد سپید به گرز روز بداندی...
گردون همه در بند گرانم دارد از بهر چه را همی چنانم دارد از چشم جهان همی نهانم دارد در آرزوی روی جهانم دارد
روزن سمج مرا ز گردش گردون رنگ سپیده زنند و گونه دوده آینه او چو رنگ زد ز شب ابر گردد بی شک ز صبح روز زدوده
بگشاد خون ز چشم من آن یار سیم بر چون بر بسیج رفتن بستم همی کمر او آفتاب و همچو مطر اشکش و مرا در آفتاب نادره آمد همی مطر گه روی تافت گاه ببوسید روی من گه بر بکند و گاه گرفت او مرا ...
شاها ملکا همه ثناگوی تواند خوشخو ملکی فتنه خوشخوی تواند یک شهر به جان و دل هوا جوی تواند باز آی که در آرزوی روی تواند
چو روشن شد از نور خور باختر شد از چشم سایه زمین زاستر بر آورد خورشید زرین حسام فرو رفت مه همچو سیمین سپر چو خورشید تابان و سرو روان نگارین من کرد بر من گذر به دست اندرون بی روان نو...
ای کتاب مبارک میمون ای دلفروز دلکش دلخواه کاغذ و حبر تو به حسن و به زیب همچو روی سپید و زلف سیاه بر کمال تو وقف کردم عقل تا شدی بر کمال عقل گواه در تو جمعست نظم ها که به لفظ سوی هر...
گردون شرف و جاه در انگشت تو دید کآن خاتم ناگاه در انگشت تو دید صد مشتری و ماه در انگشت تو دید کانگشتری شاه در انگشت تو دید
ای غرابی غریب نظمی تو آن غرابی که اهل دام نه ای گر تمامی ء آدمی به فناست تو بدین نکته خود تمام نه ای نیستی اهل لاف و کم سخنی کهنه پوشی و مرد لام نه ای نیستی بوالفضول چون راوی نیز چ...
دوال رحلت چون بر زدم بر کوس سفر جز از ستاره ندیدم بر آسمان لشکر چو حاجیان ز می از شب سیاه پوشیده چو بندگان زمجره سپهر بسته کمر به هست و نیست در آرد عنان من در مشت چو دو فریشته ام ا...
شاها ملکا جهان به فرمان تو باد ملک تو شکفته باغ و بستان تو باد شمشیر تو در دست تو برهان تو باد رحمت همه بر دل و تن و جان تو باد
ای بقد برکشیده همچو سرو و کاشغر ای رخ خوب تو همچون ماه و از وی خوبتر این یکی ماه تمام آن ماه را مشکین عذار و آن دگر سرو روان و آن سرو را زرین کمر زلف تو چون مشک در مجمر به گاه سوخت...
ای فلک ار جای فرشته شدی چند از این عادت اهریمنی هر چه خوری از نفس من خوری وآنچه زنی بر جگر من زنی خون رود از دیده من روز و شب تا که به سوزنش همی آژنی ای دل سوزنده مگر آتشی وی تن تا...
آنی که جهانی ز تو سامان گیرد اقبال تو را سپهر در جان گیرد بس زود ملک جهان خراسان گیرد وایران ملک تو ملک ایران گیرد
ای به تو برپای شهریاری وی به تو بر جای پادشایی این ز پی کدیه می نگویم نیست مرا عادت گدایی جان و دل اندر ثنات بستم تا فرجم را دری گشایی زآنکه تو در هر چه رای کردی با فلک سخت سر برآی...
ای جهان فضل و بحر رادی و کان هنر روشنت روزست و صافی آب و با قوت گوهر خواب کرده از تو امن و ملک در یک خوابگاه آب خورده از تو دین و عدل در یک آبخور رفعت از قدر تو باید چرخ از آن باشد...
بورشد رشید کز فلک ماه آورد جان اعدا ز گناه در چاه آورد آورد برای هر کسی راه آورد از بهر ملک ملک ملکشاه آورد