شمارهٔ ۱۲۸ - مدح خواجه ابوالقاسم
ای قلم دست خواجه را شایی که بر آن دست نامدار شوی در کف همچو ابر بوالقاسم تو همی ابر تندبار شوی درج او نوبهار گردد و تو دایه بال و نوبهار شوی پرنگاری و چون شدی افکار تیز سیر و سخن ن...

مسعود بن سعد بن سلمان شاعر نامی نیمهٔ دوم قرن پنجم و نیمه اول قرن ششم هجری قمری است. اصل او از همدان بوده و بین سالهای ۴۳۸ تا ۴۴۰ در لاهور زاده شده است. منصوب بودن در مشاغل دیوانی موجب دو بار و مجموعاً ۱۸سال زندانی شدن وی شد. بعد از رهایی از دومین دورهٔ اسارت به سمت کتابداری سلطان مسعود و بعد از او عضدالدوله شیرزاد بن مسعود و ملک ارسلان بن مسعود و بهرامشاه بن مسعود مشغول شد و تا زمان وفاتش در سال ۵۱۵ هجری قمری نزد ایشان تقرب داشت. دیوان وی مکرر به طبع رسیده و حدود ۱۶۰۰۰ بیت دارد. به غیر از دیوان فارسی، دو دیوان تازی و هندی نیز به او نسبت دادهاند. حبسیههای وی معروف است.
ای قلم دست خواجه را شایی که بر آن دست نامدار شوی در کف همچو ابر بوالقاسم تو همی ابر تندبار شوی درج او نوبهار گردد و تو دایه بال و نوبهار شوی پرنگاری و چون شدی افکار تیز سیر و سخن ن...
روی ها را نگار کرده رسید کار من زان نگار شد به نگار آن نگاری که کافرش برخواند بیش اسلام را نکرد انکار کرد مرهم دل فگار مرا چهره هایی به پنج گشته فگار کاژ کرده برو بنفشه و گل کار کر...
آن کوه گذار آهوی دشت نورد اندر تگ گرم شد به تگ بهر تو سرد تیری که همیشه جگر شیران خورد آلوده به آهویی چرا باید کرد
آلت رامش بخواه گوهر شادی بیار رعد مثال این بزن ابر نهاد آن ببار خلق همی بنگری روز و شب اندر نشاط جز طرب اندر جهان نیز ندارند کار خاک نبینی به ره خرده نقره بساط ابر نبینی ازو ریزه ک...
این دو شغل برید و عرض به تو یافته خرمی و زیبایی روی این را همه بیفروزی صدر آن را همه بیارایی چون پدید آمدی تو بر هر کس چون که بر من پدید می نایی در حق کار من کجا کردی آن شگرفی و آن...
در بزم پادشا نگر این کاروبار گل وین باده بین شده به طرب دستیار گل گل چند ماه منتظر بزم شاه بود وز بهر آن دراز کشید انتظار گل دیدار گل شده ست همه اختیار خلق تا بزم شاه ساخت همه اختی...
می دانستم چو روز روشن صنما کاخر بروی تو از بر من صنما زیرا چو کنی قصد به رفتن صنما نتوان بستن تو را به آهن صنما
ای نگار تیر بالا روز تیر خیز و جام باده ده بر لحن زیر عاشقی در پرده عشاق گوی راههای طبع خواه دلپذیر شعرهای شهره از من دار گوش در ثنای شهریار شهر گیر آنکه هستش نام شاه و شیر مست زو ...
من که مسعود سعد سلمانم کمتر و پستر از ندیمانم شاه بی موجبی عزیزم کرد وز همه بندگان پدید آورد جای من پیش خویشتن فرمود تا مکان و محل من بفزود دان که من کس نیم گدایی ام سست عقل و ضعیف...
زمین مبر بسیار و مکن ازین پس چاه که چاه کندن ناید ز روی خوب سپید بدان سبب که تو خورشیدی و روا نبود که روز روشن در زیر گل رود خورشید
ای بزرگی که حسن رای تو را هر زمان بر من اصطناعی نوست ابر کف تو تند و پر گهرست بحر فضل تو ژرف و پر لؤلؤست دل شادت چو عقل بی زللست کف رادت چو علم بی آهوست جز تو از مهتران خطاب که کرد...
ببرد خنجر خسرو قرار از آتش و آب اگر چه دارد رنگ و نگار از آتش و آب چو آب و آتش نرمست و تیز نیست شگفت از آن که بودش پروردگار از آتش و آب گرفت از آب صفاور بود از آتش نور چو آبدار شد ...
چون موج سیاه روی هامون گیرد از خنجر تو روی زمین خون گیرد بس شیر نگر که شیر پرخون گیرد شیر علم تو شیر گردون گیرد
بر آن افراخته کوهم که گویی مرا فرمود گردون دیده بانی شدی بی غم ز ظل و خط مقیاس اگر جایی چنین دیدی بیانی همانا باز نشناسی چو بینی مرا روزی ز زاری و نوانی کمانی گشته قد من ز سروی زری...
چون ببستم کمر به عزم سفر آگهی یافت سرو سیمین بر رنجه و تافته به رسم وداع اندر آمد چو سرو و ماه از در گه به فندق همی شخود سمن گه به لؤلؤ همی گزید شکر مر مرا گفت ای عزیز رفیق همه با ...
خاک از رخم ار برو نهم زرد شود آتش ز دمم گر بدمم سرد شود روز من اگر ز مرگ پر گرد شود والله که جهان فضل بی مرد شود
گفتم تو مرا مرثیت کنی خویشان مرا تعزیت کنی فرزند مرا چون برادران در هر هنری تربیت کنی یابی به جهان عمر تا که قاف تا قاف پر از قافیت کنی شاهان جهان را به مدح ها هر جنس بسی تهنیت کنی...
گمان بری که وفا داردت سپهر مگر تو این گمان مبر اندر وقاحتش بنگر نهد چو چشمه خورشید بچه ای در خاک چو نوعروسان بندد ز اختران زیور نه شرمش آید ویحک همی ز کف خضیب نه باک دارد از اکلیل ...
تا دعوت دولت تو در گوشم شد هر زهر که داد بخت بدنوشم شد آن روز که گفته تو در گوشم شد از نغمت پاک خود فراموشم شد
ما به هر مجلسی ز تو زده ایم همچو بلبل هزاردستانی بسته کاری نکرده ای با ما مردمی کرده ای فراوانی زود در هر چه خواستیم از تو داده ای خوب جزم فرمانی آفت مردمی پشیمانیست تا نگردی تو چو...
ای غزا کار حیدر صفدر وی سخا پیشه حاتم سرور قطب ملت زریر شیبانی مفخر آل و زینت گوهر چون تو نا کرده گردش ایام چون تا ناورده گردش اختر به غزا رفته با هزار نشاط آمده باز با هزار ظفر به...
اول گردون ز رنج در تابم کرد در اشک دو دیده زیر غرقابم کرد پس بخشش نوساخته اسبابم کرد واندر زندان به ناز در خوابم کرد
ای خروس ایچ ندانم چه کسی نه نکو فعلی و نه پاک تنی سخت شوریده طریقیست تو را نه مسلمانی و نه برهمنی طیلسان داری و در بانگ نماز به همه وقتی پیوسته کنی مادر و دختر و خواهی که توراست زن...
بادی مسعود شاه دولت یار تا ابد کامگار و برخوردار شهریاری که چرخ بر نامش گاه دولت کند سعود نثار کرد عزم غزا و عزمش را ظفر و فتح بر یمین و یسار گشته بر مرکب فلک جولان همچو خورشید نور...