شمارهٔ ۱۳۴
بر هم زده بود عشقت اسباب خرد در دفتر باز یافتم باب خرد بنشستم معتکف به محراب خرد بر آتش عاشقی زدم آب خرد

مسعود بن سعد بن سلمان شاعر نامی نیمهٔ دوم قرن پنجم و نیمه اول قرن ششم هجری قمری است. اصل او از همدان بوده و بین سالهای ۴۳۸ تا ۴۴۰ در لاهور زاده شده است. منصوب بودن در مشاغل دیوانی موجب دو بار و مجموعاً ۱۸سال زندانی شدن وی شد. بعد از رهایی از دومین دورهٔ اسارت به سمت کتابداری سلطان مسعود و بعد از او عضدالدوله شیرزاد بن مسعود و ملک ارسلان بن مسعود و بهرامشاه بن مسعود مشغول شد و تا زمان وفاتش در سال ۵۱۵ هجری قمری نزد ایشان تقرب داشت. دیوان وی مکرر به طبع رسیده و حدود ۱۶۰۰۰ بیت دارد. به غیر از دیوان فارسی، دو دیوان تازی و هندی نیز به او نسبت دادهاند. حبسیههای وی معروف است.
بر هم زده بود عشقت اسباب خرد در دفتر باز یافتم باب خرد بنشستم معتکف به محراب خرد بر آتش عاشقی زدم آب خرد
ای دلارای روزن زندان دیدگان را نعیم جاویدی بی محاق و کسوف بادی زآنک شب مرا ماه و روز خورشیدی همه سعدم تویی از آنکه مرا فلک مشتری و ناهیدی ور همی دیو بینم از تو رواست که گذرگاه تخت ...
جهان دارا به کام جهان دار جهان جز بر سریر ملک مگذار چو نام تست بخت تو همیشه که هستش جفت سعد چرخ دوار خداوندا زبان بنده تو به شکر تو چو ابری شد شکربار نگه کن تا عروسان ثنا را چگونه ...
من شاهم و شاعران سواران منند پس چون که همه ز دوستداران منند هر چند به باب شعر یاران منند والله والله که نیم کاران منند
ای بد از نیک فرق کرده بسی قدر دعوی شناخته ز خسی بده انصاف حق که هست امروز دانشت را تمام دست رسی به تکلف چنین سخن خیزد در ثنای کسی ز طبع کسی
بنیاد دین و دولت می دارد استوار سلطان تاجدار و جهاندار بختیار خسرو علاء دولت شاهی که دولتش اندر زمانه فصل خزان را کند بهار مسعود شاه مشرق و مغرب که هر زمان بر تاج او سپهر سعادت کند...
گر زر گردی جفا عیار تو بود ور گل گردی برگ تو خار تو بود ای دشمن آنکه دوستدار تو بود بی یار بود هر آنکه یار تو بود
عین زمانی تو به تدبیر و رای فرخ نام تو چو فر همای شکر مر او را که نه ای زشت روی منت او را که نه ای ژاژ خای کی بود ای خواجه که چون راشدی شغل نقابت را بندی قبای تا ما در دولت تو می ز...
مظفر آمد و منصور شاه گیتی دار که هست یاور ملک و ز عمر برخوردار سر سلاطین سلطان تاجور مسعود که چرخ دارد بر حکم او به طوع مدار کشید لشکر اسلام سوی خطه ملک خدای ناصر و دولت معین و نصر...
چون در چشمم ز حسن تو زیبی زد آن تافته زلف بر دلم شیبی زد اندیشه چو باروی تو آسیبی زد از دور زنخدان توام سیبی زد
بر صفه پادشاه بگذر و آرایش تخت و ملک بنگر تا بینی در سرای سلطان طوبی و نعیم و حوض کوثر بر تخت نشسته خسرو شرق منصور مؤید و مظفر سلطان ملک ارسلان مسعود تاج ملکان عصر یکسر بی رنج به ک...
گفتم چو فرو شد آفتاب از که بنمود شفق چو شعر عنابی زرین طبق است و زبرش لاله چون روی نگار من به سیرابی بنمود مه دو هفته در خرمن در زنگی اوفتاده سقلابی گفتم ز برای آن طبق مانا بر کارگ...
رویی که چو او چرخ فلک ننگارد قدی که چو او زمانه بیرون نارد با این همه داد سخت اندک دارد خوی گردد اگر چشم برین بگذارد
ای ماه دو هفته منور این هفته منه ز دست ساغر برخیز و طرب فزای و می ده بنشین و نشاط جوی و می خور کاقبال خدایگان عالم از چرخ مرا کشید برتر خورشید ملوک جای من کرد با زهره و مشتری برابر...
عاقبت یار عاشقان آخر استخوان جوش بوسعید شدی در همه خانه ها همی برسی گوشت قربان روز عید شدی
چون روی هوا دوش به قیر اندودند تا روز همه تپان و لرزان بودند بر تارک من ستارگان نغنودند گویی که همه بر تن من بخشودند
شها خورشید کیهانی چراغ آل محمودی چو روی خویش مسعودی و چو رای خویش محمودی به همت همچو خورشیدی به قدرت همچو گردونی به سیرت همچو محمود به صورت همچو مسعودی تو سیف دولت و دینی ابوالقاسم...
چه مرکبست که او را نه خفتن ست و نه خور چو چرخ پر ز ستاره چو کان پر ز گهر بسان صورت مانی ز خامه مانی بسان لعبت آزر ز رنده آزر رخش بسان رخ من ز عشق آن گلرخ دلش بسان دل من ز هجر آن دل...
بدم دوش با آن نیازی به هم زده پیشم از بی نیازی علم همه گوی از روی او لاله رنگ همه حجره از موی او مشک شم نشاط اندر آمد ز در چون نسیم ز روزن برون رفت چون درد و غم ز شادی رویش بخندید ...
قبله ست به دوستی ندای تو مرا جانست به راستی هوای تو مرا امروز چو کس نیست به جای تو مرا در جمله چه بهتر از رضای تو مرا
آنکه او بر دکان ز بس خوبی همچو خورشید بر سپهر آمد شد فراز تنور چون دل من باد و مه رفت و باد و مهر آمد
مرا ازین تن رنجور و دیده بی خواب جهان چو پر غرابست و دل چو پر ذباب ز بهر تیرگی شب مرا رفیق چراغ ز بهر روشنی دل مرا ندیم کتاب رخم چو روی سطرلاب زرد و پوست بر او ز زخم ناخن چون عنکبو...
لحن نای محمد نایی ارغنونی بود به تنهایی چون به سر نای او درافتد دم شاد گردد دلی که دارد غم نغمه او چو جان بیفزاید گر نثارش کنند جان شاید راحت آن ساعتست کو از خشم مهره بازی کند به پ...
عذر بی منفعت نهادن چیست پیش دانش بر ایستادن چیست مرگ را زاده ایم و مرده نه ایم خویشتن را غرور دادن چیست پس چو در جمله می بباید مرد همه را ای شگفت زادن چیست در رنجی که منفعت نکند بر...