شمارهٔ ۱۴۹
خون در تن من که اصل نیروست نماند وان اصل که طبع و دیده را خوست نماند بر من به جز از نام تو ای دوست نماند چون چنگ توام به جز رنگ و پوست نماند

مسعود بن سعد بن سلمان شاعر نامی نیمهٔ دوم قرن پنجم و نیمه اول قرن ششم هجری قمری است. اصل او از همدان بوده و بین سالهای ۴۳۸ تا ۴۴۰ در لاهور زاده شده است. منصوب بودن در مشاغل دیوانی موجب دو بار و مجموعاً ۱۸سال زندانی شدن وی شد. بعد از رهایی از دومین دورهٔ اسارت به سمت کتابداری سلطان مسعود و بعد از او عضدالدوله شیرزاد بن مسعود و ملک ارسلان بن مسعود و بهرامشاه بن مسعود مشغول شد و تا زمان وفاتش در سال ۵۱۵ هجری قمری نزد ایشان تقرب داشت. دیوان وی مکرر به طبع رسیده و حدود ۱۶۰۰۰ بیت دارد. به غیر از دیوان فارسی، دو دیوان تازی و هندی نیز به او نسبت دادهاند. حبسیههای وی معروف است.
خون در تن من که اصل نیروست نماند وان اصل که طبع و دیده را خوست نماند بر من به جز از نام تو ای دوست نماند چون چنگ توام به جز رنگ و پوست نماند
ز عز و مملکت و بخت باد برخوردار سر ملوک جهان خسرو ملوک شکار ظهیر ملت حق بوالمظفر ابراهیم نصیر دولت و دین پادشاه گیتی دار زمانه عزم و قضا قوت و قدر قدرت ستاره زیور و خورشید رای و چر...
از مهر نکرد سایه کوی تو مرا یا آب وفا نداد جوی تو مرا چندان به عذاب داشت خوی تو مرا تا کرد چنین جدا ز خوی تو مرا
ای لعبت و بت و صنم و حور و شاه من وی سوسن و گل و سمن و مهر و ماه من ای جان دل عزیزتر از هر دویی و هست ایزد بر این که دعوی کردم گواه من ای دوست بی گناه مرا متهم کنی جز دوستی خویش چه...
ز خاک و باد که هستند یار آتش و آب قوی تر آمد بسیار کار آتش و آب بساط پشت زمین و شراع روی هوا ملون است ز رنگ و نگار آتش و آب لباسهای طبیعت نگر که چون بافد سپهر گردان از پود و تار آت...
ای مرا همچو جان و از جان به بامدادان نشاط کن برجه دی به مهرست مهربانی کن کز همه چیز مهربانی به سخن از عز ملک سلطان گوی باده بر یاد ملک سلطان ده شه ملک ارسلان که عالم را غرقه کردست ...
باز عثمان عندلیب آواز کرده از قول جادویی آغاز دست زد چون به خفچه ایقاع بگذراند ز اوج چرخ سماع بانگ ناگه چو بر سرود زند آتش اندر دماغ عود زند خواجه ناگه چو در سماع آید عشرت و خرمی ب...
هر گه که آن نگار شکر لب کند حدیث بر دو لبش حدیثش عاشق چو ماه شود هر حرف از آن که بر لب شیرینش بگذرد آویزد اندرو و به سختی جدا شود چونان کند حدیث که گویی کنون زبانش برگفتن حدیث همی ...
ناگه خروس روزی در باغ جست در زیر شاخ گل شد و ساکن نشست آن برگ گل که دارد بر سر بکند اندر دو ساق پایش دو خار جست آن از پی جمالی بر سر بداشت وآن از پی سلاحی بر پای بست
تا خط چو دود تو دل از من بربود گر روی چو آتشت به من روی نمود از ریختن آب دو چشمم ناسود آری نه عجب که آب چشم آرد دود
روز وداع از در اندر آمد دلبر لب ز تف عشق خشک و دید ز خون تر آب نمانده در آن دو رنگین سوسن تاب نمانده در آن دو مشکین چنبر عبهر چشمش گرفته سرخی لاله لاله رویش گرفته زردی عبهر بر گلش ...
آن بت که دل مرا فرا چنگ آورد شد مست و به سوی رفتن آهنگ آورد گفتم مستی مرو سیه جنگ آورد چون گل بدرید جامه و رنگ آورد
ایا نسیم سحر فتح نامه ها بردار به هر ولایت از آن فتح نامه ای بسیار ز فخر منشین جز بر سر شهان بزرگ ز عز مسپر جز دیده ملوک کبار بدین مهینی اخبار خلق نشنیدست مگر نگویی در کوه و بیشه ا...
با من فلک از خشم همی دندان زد هر زخم که زد چو پتک بر سندان زد تیری ز قضا راست مرا بر جان زد دشوار آمد مرا که سخت آسان زد
مملکت را به نصرت منصور روزگاری پدید شد مشهور عارض ملک پادشا که ازوست رایت او چو نام او منصور نور عدلش زمانه را سایه ست سایه دولتش جهان را نور عزم او باد را نگفته عجول حزم او کوه را...
ای شاه فلک متابع کام تو باد اقبال جهان دولت پدرام تو باد آرایش مملکت به ایام تو باد مسعودی و ایام تو چون نام تو باد
چو تو معشوقه و چو تو دلبر نبود خلق را به عالم در ای مرا همچو جان و دیده عزیز این و آن از تو یافت عمر و بصر ببرد عشق عقل و عشق تو باز عقل بفزایدم همی در سر به هنر طبع را تو استادی ب...
در باغ هنر تخم وفا کاشت خرد تن را به هوای خویش بگذاشت خرد رنج از دل رنج دیده برداشت خرد ناآمده را آمده پنداشت خرد
ای باد بروب راه را یکسر وی ابر ببار بر زمین گوهر ای خاک عبیر گرد بر صحرا وی ابر گلاب کرد در فرغر ای رعد منال کامل آن مرکب کز نعره او سپهر گردد کر وی برق مجه که خنجری بینی کز هیبت آ...
صالح تن من ز عشق دامن بفشاند تا مرگ قضای خویشتن بر تو براند دل تخته درد و ناامیدی برخواند شادی و غمم تو بودی و هر دو نماند
ترکان که پشت و بازوی ملکند و روزگار هستند گاه حمله بزرگان کارزار گردان سرکشند و دلیران چیره دست شیران بیشه اند و پلنگان کوهسار در دستشان کمان ها مانند ابرها در زخم تیرهاشان باران ت...
در محنت شو خوش و مکن نعمت یاد شوتن در ده که داد کس چرخ نداد بر بار بلایی که قضا بر تو نهاد تن دار چو کوه باش و بی باک چو باد
با روی تازه و لب پر خنده نوبهار آمد به خدمت ملک و شاه کامگار سلطان ابوالملوک ملک ارسلان که ملک ذات عزیز او را پرورد در کنار گردون دادگستر و مهر جهان فروز سلطان تاجدار و جهاندار برد...
دیدار تو از نعمت دو جهان خوشتر وز عمر وصال تو فراوان خوشتر من عشق تو ای عشق تو از جان خوشتر پنهان دارم که عشق پنهان خوشتر