شمارهٔ ۶۶ - در مدح جلالالدین هوشنگ شاه
ز مهر روی تو نوریست بر دلم چون ماه بر این قضیه مرا صبح صادق است گواه به حلقه سر زلفت نمی رسد دستم جناب وصل بلند است و دست من کوتاه به غیر روی نکویت نخواهم از عالم که هستم از صدد بن...

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها میکند و از بخارا خارج میشود. نخست به سمرقند میرود پس از اندک زمانی به هرات میرود ولی روح نا آرام او را امان نمیدهد و در جایی پایبند نمیشود و تمام عمر خود را در سفر و سختی و تنگدستی میگذارند. رد پای شهرهای توس، اردبیل، تبریز، شروان، بغداد، شام و مکه را در دیوان وی میتوان یافت. اشعار ناصر بخارایی به همت الف. رسته به گنجور اضافه شده است.
ز مهر روی تو نوریست بر دلم چون ماه بر این قضیه مرا صبح صادق است گواه به حلقه سر زلفت نمی رسد دستم جناب وصل بلند است و دست من کوتاه به غیر روی نکویت نخواهم از عالم که هستم از صدد بن...
ز دل کباب و ز دیده شراب در نظر است بیا که جمله شراب و کباب در نظر است اگر چه سرو تو را میل گوشه آب است گذر به گوشه چشمم که آب در نظر است به خنده تا بنمودی ز درج لعل و گهر مرا ز حسر...
دوش چون آفتاب روشن رای سوی مغرب کشید رایت رای عرصه ملک شام را بگشاد خسرو چین به تیغ قلعه گشای فلک از سرخ و زرد و سبز و بنفش علمی برفراخت گردون سای در سیاهی شب کمین کردند صف مه پیکر...
عذر روشن عشق را رویت بس است بند راه عاشقان مویت بس است تهمت تیر و کمان بر خود مبند عالمی را چشم و ابرویت بس است از غمت پهلو نهادم بر زمین این قدر ما را ز پهلویت بس است یوسف عهدی و ...
نماز شام که باران رحمت باری بشست از دل شب گرد تیره و تاری به گوهر شهب آراست طاق مینایی به حمره شفق آراست سطح زنگاری نوشت نون هلالی سپهر بوقلمون کشید عین منعل به دور پرگاری نمود روش...
می کمیت باد پای تند و تیز و سرکش است ماه نعل تیزرو مانند آب و آتش است خال رز را گر نه از خون سیاووش است آب باده مرد افکن جرا گردید گویی سرکش است روز و شب بی جام می دارم خمار و درد ...
صباحت خبر باد ای یار شامی که با روی چو صبح و زلف شامی هوای ربوه داری با خود از نار چو سروی سوی بستان می خرامی قیامت می کند هر دم قیام ات قیام الیوم ام یوم القیامی گرت افتد سوی جامع...
ما بی نصیب و آن همه حشمت رقیب را از خوان رزق کس نبرد جز نصیب را گیرم حبیب روی نماید معاینه کو دیده ای چنان که ببیند حبیب را چون از جفای خار بر آتش گل آب شد جای خروش خوش نبود عندلیب...
مردمانی که اندرین دورند همه پر مکر و زرق و تلبیس اند چون زحل روسیاه و منحوس اند گرچه برتر ز اوج برجیس اند آدمی دیگر از کجا زاید چون زن و مرد جمله ابلیس اند
برو جان پدر جانی طلب کن سر خود گیر و سامانی طلب کن از این که کندنت آخر چه حاصل اگر زر بایدت کانی طلب کن
ای روی تو از لطافت آینه روح خواهم که قدمهای خیالت به صبوح در دیده کشم ولی ز خار مژه ام ترسم که شود پای خیالت مجروح
صبا آراست از گل بوستان را صلای عیش در ده دوستان را ز صوت مرغ بشنو ارغنون را ز جام لاله درکش ارغوان را می چون گل ستان از دست ساقی که رنگ و بوی بخشد گلستان را به ساغر در چمن شد گل که...
ظهرت من مشارق الانوار طلعت من مطالع الاسحار شمس نور الهدای وصفوتها درکها سابق علی الابصار آفتاب جمال طلعت یار پرده برداشت از حقیقت کار زلف مشکین ز روی خود بگشاد روز روشن جدا شد از ...
از آتش می در خم خمار چه جوش است در میکده از جوشش مستان چه خروش است آن کس که به یک جو نخرد ملک دو عالم رندی ز گدایان در باده فروش است تلخی که چشانی به من ای ساقی شیرین آن گر همه نیش...
دل بری از دلبران در دلبری دلبرا جان می دهم تا دل بری هر کرا روشن شود چشم از رخت گردد از جان فارغ و از دل بری قیمت نار خلیل عارضت بشکند قدر بتان آ ذری با صد آزادی چو نی در بست سرو پ...
مرا آستانت پناهی خوشست که خاک درت تکیه گاهی خوشست از آن خازن روضه شد چون بلال که هندوی خالت سیاهی خوشست اگر عشق بازی به فتوای شرع گناهست اما گناهی خوشست چو ماه محرم قدح در ربیع اگر...
ملک سخن مراست که آمد به داوری کو را نداد همت من داد شاعری کان است مرد و نقد سخن اندر او زر است فکر است چون ترازوی و عقل است جوهری دارم بسی جواهر و جوهرشناس نه خر مهره می خرند کنون ...
ساقی بده آن باده که خورشید صبوح است راحت سبب روح دل و راحت روح است توفان بلا گرد جهان موج بر آورد می خور چه خوری غم که قدح کشتی نوح است عهدیست که کردم به خدا توبه ز توبه ناصح چه زن...
گر من به قرب جستن روی تو چستمی یک شب ز قید زلف تو چون باد جستمی برگشتمی چو قطره به پهلو همه جهان در آب و خاک گوهر وصل تو جستمی قدم که بود چون الف اکنون شده است نون باری به طره تو گ...
ای که خیال روی تو نقش سراچه دل است ره نبری به هیچ رو جای تو خانه گل است حاصلم از جهان و جان درد سری ست چون مرا از دل نامراد خود جان مراد حاصل است هست دری به کوی تو خانه می فروش را ...
فقیه کودن مسکین نه مرد صحبت ماست بیار باده که این یک دو روزه نوبت ماست مقیم کوی مغانیم و رند و عاشق و مست کنون که روز وصالست صبح دولت ماست کسی که عقل ندارد کجا کند معلوم دقیقه های ...
مهر چون سایه ره نشین شماست مهر اقبال در نگین شماست قاب قوسین شکل آبروی توست ساق عرش اندر آستین شماست هر چه درد است در نهاد دل است هر چه حسن است در جبین شماست دو جهان پشت در حمایت ت...
عمریست تا خیال تو در عهد جان ماست یاد تو مونس دل و ورد زبان ماست در محنت فراق تو خون شد دل و هنوز مهر تو در میان دل خون فشان ماست بگذر به تربتم که پس از ما هزار سال بر خاک ره نشسته...
تا تنم ای جان شیرین از وصال تو جداست هر بلا کز چرخ نازل می شود بر جان ماست هجر کو می آورد غم همنشین من شده است یا رب آن وصلی که آن غم می برد از دل کجا است تا مبدل گشت روز وصل ما با...