غزل شمارهٔ ۱۱۷۱
جان فدای عشق جانان کرده ایم این عنایت بین که با جان کرده ایم تا نبیند چشم نامحرم رخش روی او از غیر پنهان کرده ایم طعن ها بر حال مخموران زدیم آفرین بر جان مستان کرده ایم دردی دردش ف
۱٬۵۶۴ شعر از شاه نعمتالله ولی
جان فدای عشق جانان کرده ایم این عنایت بین که با جان کرده ایم تا نبیند چشم نامحرم رخش روی او از غیر پنهان کرده ایم طعن ها بر حال مخموران زدیم آفرین بر جان مستان کرده ایم دردی دردش ف
باز هوای تو هوس کرده ایم از هوس غیر تو بس کرده ایم تا هوس عشق تو کردیم ما در هوست ترک هوس کرده ایم در هوس شکر لعل لبت طوطی جان را چو مگس کرده ایم منزل ما چون حرم کعبه شد ترک هیاهوی
نور او در چشم بینا دیده ایم در همه آیینه او را دیده ایم آب چشم ما به هر سو رو نهاد چشمه ای را عین دریا دیده ایم دیده ایم آیینه گیتی نما نور او در جمله اشیا دیده ایم عشق را جایی معی
عشق او در بحر و در بر دیده ایم نور او در خشک و در تر دیده ایم چشم ما روشن به نور او بود روی او چون ماه انور دیده ایم گرچه هر دم می نماید صورتی معنی اینها مکرر دیده ایم در همه آیینه
روشنی چشم جان ازنور جانان دیده ایم این چنین نور خوشی در دیده جان دیده ایم صورت و معنی عالم را به ما بنموده اند جمله یک معنی و صورت را فراوان دیده ایم این و آن را مخزن گنج الهی یافت