شمارهٔ ۱۴۷
چون تو مستغنی ز دل بودی دل آرایی چه بود بر دل و جان ناز را چندین تقاضایی چه بود در تصرف چون نمی آورد حسنت ملک دل این حشر بردن به اقلیم شکیبایی چه بود مشکلی دارم بپرسم از تو یا از ی...

كمالالدین بافقی متخلص به وحشی از شعرای زبردست قرن دهم است. وی در اواسط نیمهٔ اول قرن دهم در بافق به دنیا آمد و تحصیلات مقدماتی خود را در زادگاهش طی کرد. او در مدت عمر مانند خواجهٔ شیراز از مسافرتهای دور و دراز احتراز میجست و جز به کاشان و عراق سفر نکرد. وحشی بافقی در حدود سال ۹۹۹ هجری قمری درگذشت. مزار وی در محلهٔ سر برج یزد در برابر مزار شاهزاده فاضل، برادر امام هشتم قرار دارد. آثار باقیماندهٔ وی عبارتند از دیوان اشعار، مثنوی خلد برین، مثنوی ناظر و منظور و مثنوی فرهاد و شیرین که این آخری به علت فوت وی ناتمام ماند و قرنها پس از او وصال شیرازی آن را به اتمام رساند.
چون تو مستغنی ز دل بودی دل آرایی چه بود بر دل و جان ناز را چندین تقاضایی چه بود در تصرف چون نمی آورد حسنت ملک دل این حشر بردن به اقلیم شکیبایی چه بود مشکلی دارم بپرسم از تو یا از ی...
چندین عنایت از پی چندین جفا چه بود تغییر طور خویش چرا مدعا چه بود ما کشته جفا نه برای وفا شدیم سد جان فدای خنجر تو خونبها چه بود بی شکوه و شکایت ما ترک جور چیست دیدی چه ناصواب بفرم...
دوش از عربده یک مرتبه باز آمده بود چشم پر عربده اش بر سر ناز آمده بود چشمش از ظاهر حالم خبری می پرسید غمزه اش نیز به جاسوسی راز آمده بود بود هنگامه من گرم چنان ز آتش شوق که نگاهش ب...
هست امید قوتی بخت ضعیف حال را مژده یک خرام ده منتظر وصال را گوشه ناامیدی ام داد ز صد بلا امان هست قفس حصار جان مرغ شکسته بال را رشحه وصل کو کز او گرد امید نم کشد وز نم آن برآورم رخ...
غیاث الدین محمد منبع فیض که ایزد در دو کونش محترم کرد گل باغ سیادت کز رخش دهر هزاران خنده بر باغ ارم کرد پی آن تا قدم درره نهد پاک کسی کو ره به اقلیم عدم کرد بدانسان غسل گاهی ساخت ...
زان عهد یاد باد که از ما به کین نبود بودش گمان مهر وهنوزش یقین نبود اقرار مهر کردم وگفتم وفاکنی کشتی مرا قرار تو با من چنین نبود انکار مهر سد ره سد تغافل است اما چه سود چون دل ما پ...
هر دلی کز عشق جان شعله اندوزش نبود گر سراپا آتش سوزنده شد سوزش نبود عشق را آماده بود اسباب و جان مستعد کار چون افتاد با دل بخت فیروزش نبود خرمن من بود و خرمن سوز شوخی بود نیز گرمی ...
یک ره سؤال کن گنه بی گناه خود زین چشم پر تغافل اندک گناه خود زان نیمه شب بترس که در تازد از جگر تا کی عنان کشیده توان داشت آه خود دادیم جان به راه تو ظالم چه می کنی سر داده ای چه ف...
مرا وصلی نمی باید من و هجر و ملال خود صلا زن هر که را خواهی تو دانی و وصال خود نخواهد بود حال هیچ عاشق همچو حال من تو گر خود را گذاری با تقاضای جمال خود ز من شرمنده ای از بسکه کردی...
نیازی کز هوس خیزد کدامش آبرو باشد نیاز بلهوس همچون نماز بی وضو باشد ز مستی آنکه می گوید اناالحق کی خبر دارد که کرسی زیر پا یا ریسمانش در گلو باشد نهم در پای جان بندی که تا جاوید نگ...
ترسم در این دلهای شب از سینه آهی سرزند برقی ز دل بیرون جهد آتش به جایی درزند از عهده چون آید برون گر بر زمین آمد سری آن نیمه های شب که او با مدعی ساغر زند کوس نبرد ما مزن اندیشه کن...
بتان که اهل تعلق به قید شان بندند غریب سخت دلی چند سست پیوندند تهیه سبب گریه های چون زهر است شکر فشانی اینان که در شکر خندند در این جریده افسوس رنگ معنی نیست چنین نگاشته مطبوع صورت...
لب بجنبان که سر تنگ شکر بگشاید شکرستان ترا قفل ز در بگشاید غمزه را بخش اجازت که به خنجر بکند دیده ای کو به تو گستاخ نظر بگشاید ره نظارگیان بسته به مژگان فرما که به یک چشم زدن راه گ...
خرم دل آن کس که ز بستان تو آید گل در بغل از گشت گلستان تو آید ما با لب تفسیده ره بادیه رفتیم خوش آنکه ز سرچشمه حیوان تو آید خوش می گذری غنچه گشای چمن کیست این باد که از جنبش دامان ...
نزدیک ما سگان درت جا نمی کنند مردم چه احتراز که از ما نمی کنند رسم کجاست این تو بگو در کدام ملک دل می برند و چشم به بالا نمی کنند رحمی نمی کنی مگر این محرمان تو اظهار حال ما به تو ...
بر سر نکشت درتب غم هیچکس مرا جز دود دل که بست نفس بر نفس مرا من سر زنم به سنگ و تو ساغر زنی به غیر این سرزنش میانه عشاق بس مرا روزی که میرم از غم محمل نشین خود بهر عزا بس است فغان ...
خواجه وجه برات خود بدهد تا مرا گفتگو نباید کرد یا زرم را به کس حواله کند تا مرا هجو او نباید کرد
گر دیده به دریوزه دیدار نیاید دل در نظر یار چنین خوار نیاید ور دعوی جانبازی عشقی نکند دل بر جان کسی اینهمه آزار نیاید فرماندهی کشور جان کار بزرگیست تو دولت حسنی ز تو این کار نیاید ...
گرچه می دانم که می رنجی و مشکل می شود گر نکوبی حلقه صد جا بر در دل می شود همچو فانوسش کسی باید که دارد پاس حسن زانکه لازم گشت و جایش شمع محفل می شود یک رهش خاص از برای جان ما بیرون...
شهر بیم است کزین حسن پرآشوب شود اینقدر نیز نباید که کسی خوب شود در زمینی که به این کوکبه شاهی گذرد سر بسیار گدایان که لگدکوب شود نشود هیچ کم از کوکبه شاهی حسن یوسف ار ملتفت سجده یع...
شکل مستانه و انکار شرابش نگرید تا ندانند که مست است شتابش نگرید آنکه گوید نزدم جام و زد آتش به دلم چهره افروختن و میل کبابش نگرید سد گل تازه شکفته ست ز گلزار رخش گل گل افتاده برو ا...
این دل که دوستی به تو خون خواره می کند خصمی به خود نه با من بیچاره می کند بد خوییت به آخر دیدن گذاشته است حالا نظر به خوبی رخساره می کند این صید بی ملاحظه غافل از کمند گردن دراز کر...
گر ریخت پر عقابی فر هما بماند جاوید سایه او بر فرق ما بماند رفت آنکه لشکری را در حمله ای شکستی لشکر شکن اگر رفت کشور گشا بماند ماه سپهر مسند شد از صف کواکب مهر ستاره خیل گردون لوا ...
المنةلله که شب هجر سر آمد خورشید وصال از افق بخت برآمد سد شکر که زنجیری زندان جدایی از حبس فراق تو سلامت بدرآمد شد نوبت دیدار و زدم کوس بشارت یعنی که دعای سحری کارگر آمد جان بود ز ...