شمارهٔ ۲۰۵
خونخواره راهی می روم تا خود به پایان کی رسد پایی که این ره سر کند دیگر به دامان کی رسد سهل است کار پای من گو در طلب فرسوده شو این سر که من می بینمش لیکن به سامان کی رسد گرچه توانی ...

كمالالدین بافقی متخلص به وحشی از شعرای زبردست قرن دهم است. وی در اواسط نیمهٔ اول قرن دهم در بافق به دنیا آمد و تحصیلات مقدماتی خود را در زادگاهش طی کرد. او در مدت عمر مانند خواجهٔ شیراز از مسافرتهای دور و دراز احتراز میجست و جز به کاشان و عراق سفر نکرد. وحشی بافقی در حدود سال ۹۹۹ هجری قمری درگذشت. مزار وی در محلهٔ سر برج یزد در برابر مزار شاهزاده فاضل، برادر امام هشتم قرار دارد. آثار باقیماندهٔ وی عبارتند از دیوان اشعار، مثنوی خلد برین، مثنوی ناظر و منظور و مثنوی فرهاد و شیرین که این آخری به علت فوت وی ناتمام ماند و قرنها پس از او وصال شیرازی آن را به اتمام رساند.
خونخواره راهی می روم تا خود به پایان کی رسد پایی که این ره سر کند دیگر به دامان کی رسد سهل است کار پای من گو در طلب فرسوده شو این سر که من می بینمش لیکن به سامان کی رسد گرچه توانی ...
عشق کو تا شحنه حسرت به زندانم کشد انتقال عهد فارغ بالی از جانم کشد بر در میخانه من خواهم که آید غمزه مست گه میانم گیرد و گاهی گریبانم کشد پر نگاهی کو که چون بر دل گشاید تیر ناز از ...
درون دل به غیر از یار و فکر یار کی گنجد خیال روی او اینجا در او اغیار کی گنجد ز حرف و صوت بیرونست راز عشق من با او رموز عشق وجدانیست در گفتار کی گنجد من و آزردگی از عشق او حاشا معا...
دلم خود را به نیش غمزه ای افکار می خواهد شکایت دارد از آسودگی آزار می خواهد بلا اینست کاین دل بهر ناز و عشوه می میرد ز نیکویان نه تنها خوبی رخسار می خواهد دل از دستی بدر بردن نباشد...
جنونی داشتم زین پیش بازم آن جنون آمد مرا تا چون برون آرد که پر غوغا درون آمد که دارد باطل السحری که بر بازوی جان بندم که جادوی قدیمی بر سر سحر و فسون آمد ندانم چون شود انجام مجلس ک...
کس نزد هرگز در غمخانه اهل وفا گر بدو گویند بر در کیست گوید آشنا چیست باز این زود رفتن یا چنین دیر آمدن بعد عمری کامدی بنشین زمانی پیش ما چون نمی آید به ساحل غرقه دریای عشق می زند ب...
ای خداوند که چون مرکب آهو تک تو ناورد کره گر آهو همه مرکب زاید مرکبی دارم و از حسرت یک مشت علف بر علفزار فلک بیند و دندان خاید نسبتی هست چو با اسب تو او را در اصل گر ز پس مانده خوی...
آه شراره بارم کان از درون برآمد ابریست آتش افشان کز بحر خون برآمد می کرد دل تفأل از مصحف جمالش از زلف او به فالش جیم جنون برآمد فانوس وار ما را از شمع دل فروزی آتش ز سینه سر زد دود...
کی اهل دل به کام خود از دوستان برند تا کارشان به جان نرسد کی ز جان برند از ما برید یار به اندک حکایتی چندان نبود این که ز هم دوستان برند شد گرم تا شنید ز ما سوز دل چو شمع آه این چه...
ز عشق من به تو اغیار بدگمان شده اند کرشمه های نهان را نگاهبان شده اند حمایتی که حریفان بزم در بد من تمام متفق و جمله همزبان شده اند عجب که باده رشکی نمی رود در جام که سخت مجلسیان ت...
یاران خدای را به سوی او گذر کنید باشد کش این خیال ز خاطر بدر کنید در ما ز دست آتش و بر عزم رفتن است چون آه ما زبان خود آتش اثر کنید آتش زبان شوید و بگویید حال ما هنگام حال گفتن ما ...
سرت از غرور خوبی به کسی فرو نیاید سر این غرور کردم که کمی درو نیاید بحلی ز من اگر چه همه باد برد نامم که کسی به کوی خوبان پی آبرو نیاید دل رشک پرور من همه سوخت چون نسوزد که بغیر دا...
روزها شد تا کسم پیرامن این در ندید تا تو گفتی دور شو زین در کسم دیگر ندید سوخت ما را آنچنان حرمان عاشق سوز ما کز تنم آن کو نشان می جست خاکستر ندید الوداع ای سر که ما را می برد سودا...
تو خون به کاسه من کن که غیرتاب ندارد تنک شراب ستم ظرف این شراب ندارد چه دیده ای و درین چیست مصلحت که نگاهت تمام خشم شد و رخصت عتاب ندارد تو زود رنج تغافل پرست وه چه بلندی چه گفته ا...
به لب بگوی که آن خنده نهان نکند مرا به لطف نهان تو بد گمان نکند تو خود مرا چه کنی لیک چشم را فرمای که آن نگه که تو کردی زمان زمان نکند تو رنجه ای زمن و میل من ولی چکنم بگو که ناز ت...
چرا ستمگر من با کسی جفا نکند جفای او همه کس می کشد چرا نکند فغان ز سنگدل من که خون سد مظلوم به ظلم ریزد و اندیشه از خدا نکند چه غصه ها که نخوردم ز آشنایی تو خدا ترا به کسی یارب آشن...
پرسیدن حال دل ریشم بگذارید یک دم به غم و محنت خویشم بگذارید یاران به میان من و آن مست میایید گر می کشد آن عربده کیشم بگذارید روزی که برید از ره این کشته عشقش آنچه از دو سه روز از ه...
صد حیف از محبت بیش از قیاس ما با بیوفای حق وفا ناشناس ما بودی به راه سیل بسی به که راه او طرح بنای عشق محبت اساس ما عیبش کنند ناگه و باشد به جای خویش گو دور دار اطلس خویش از پلاس م...
درون خیمه سوداگران نیست ز جنس خوردنی جز کرس در کار به تیر خیمه دایم چشمشان باز که هست از نان کماج آن نمودار بود بر بار دایم دیگشان لیک بر آن باری که باشد بر شتر بار
آیین دستگیری ز اهل جهان نیاید بانگ درای همت زین کاروان نیاید ای عندلیب خو کن با خار غم که هرگز بوی گل مروت زین بوستان نیاید بر حرف اهل حاجت گوش قبول بگشا کاین حرف را نگوید کس تا به...
که جان برد اگر آن مست سرگران بدرآید کلاه کج نهد و بر سر گذر بدر آید رسید بار دگر بار حسن حکم چه باشد دگر که از نظر افتد که باز در نظر آید ز سوی مصر به کنعان عجب رهیست که باشد هنوز ...
روم به جای دگر دل دهم به یار دگر هوای یار دگر دارم و دیار دگر به دیگری دهم این دل که خوار کرده تست چرا که عاشق تو دارد اعتبار دگر میان ما و تو ناز و نیاز بر طرف است به خود تو نیز ب...
دل و طبع خویش را گو که شوند نرم خوتر که دلم بهانه جو شد من ازو بهانه جوتر گله گر کنم ز خویت به جز اینقدر نباشد که شوند اگر تو خواهی قدری ازین نکوتر همه رنگ حیله بینم پس پرده فریبت ...
آخر ای مغرور گاهی زیر پای خود نگر زیر پای خود سر عجز گدای خود نگر این چه استغنا و ناز است این چه کبر و سرکشیست حسبه لله به سوی مبتلای خود نگر چون خرامی غمزه را بنشان بر آن دنبال چش...