شمارهٔ ۲۲۵
گو حرمت خود ناصح فرزانه نگه دار خود را ز زبان من دیوانه نگه دار جا در خور او جز صدف دیده من نیست گو جای خود آن گوهر یکدانه نگه دار زاهد چه کشی اینهمه بر دوش مصلا بردار سبوی من و رن...

كمالالدین بافقی متخلص به وحشی از شعرای زبردست قرن دهم است. وی در اواسط نیمهٔ اول قرن دهم در بافق به دنیا آمد و تحصیلات مقدماتی خود را در زادگاهش طی کرد. او در مدت عمر مانند خواجهٔ شیراز از مسافرتهای دور و دراز احتراز میجست و جز به کاشان و عراق سفر نکرد. وحشی بافقی در حدود سال ۹۹۹ هجری قمری درگذشت. مزار وی در محلهٔ سر برج یزد در برابر مزار شاهزاده فاضل، برادر امام هشتم قرار دارد. آثار باقیماندهٔ وی عبارتند از دیوان اشعار، مثنوی خلد برین، مثنوی ناظر و منظور و مثنوی فرهاد و شیرین که این آخری به علت فوت وی ناتمام ماند و قرنها پس از او وصال شیرازی آن را به اتمام رساند.
گو حرمت خود ناصح فرزانه نگه دار خود را ز زبان من دیوانه نگه دار جا در خور او جز صدف دیده من نیست گو جای خود آن گوهر یکدانه نگه دار زاهد چه کشی اینهمه بر دوش مصلا بردار سبوی من و رن...
جستم از دام به دام آر گرفتار دگر من نه آنم که فریب تو خورم بار دگر شد طبیب من بیمار مسیحا نفسی تو برو بهر علاج دل بیمار دگر گو مکن غمزه او سعی به دلداری ما زانکه دادیم دل خویش به د...
عزلت ما شده سر تاسر دنیا مشهور قاف تا قاف بود عزلت عنقا مشهور پایه آن یافت که گردید مجرد ز همه هست آری به فلک رفتن عیسا مشهور نه همین قصه مجنون شده مشهور جهان در جهان هست ز ما نیز ...
شده ام سگ غزالی که نگشته رام هرگز مگسی ز انگبینش نگرفته کام هرگز ز فروغ آفتابی شب خویش روز خواهم که شبی ز خانه بیرون ننهاده گام هرگز هوس پیاله خوردن بودم به خردسالی که کسی نگفته پی...
مست آن ترک به کاشانه من بود امروز وه چه غوغا که نه در خانه من بود امروز وای بر غیر اگر یک دو سه روزی ماند با من این نوع که جانانه من بود امروز بی لبت خون دلی بود که دورم می داد می ...
بسیار گرم پیش منه در هلاک ما اندیشه کن ز حال دل دردناک ما زهر ندامتی ست که بردیم زیر خاک این سبزه ای که سر زده از روی خاک ما مغرور حسن خود مشو و قصد ما مکن کاین حسن تست از اثر عشق ...
یگانه دو جهان زبده و خلاصه عهد تویی که مهر و سپهرت ندیده شبه و نظیر سوار عزم تو هرجا که رخش حکم جهاند دوید بر اثر او جنیبت تقدیر ز لشکر تو سواری اگر برون تازد کند حصار فلک را به حم...
دوش پر عربده ای بود و نه آنست امروز نگهش قاصد سد لطف نهانست امروز حسنش آنست ولی خود نه همانست بلی بود دی آفت دل راحت جانست امروز روی در روی و نگه بر نگه و چشم به چشم حرف ما و تو چه...
ای دل بی جرم زندانی تو در بندی هنوز آرزو کردت به این حال آرزومندی هنوز کوه اگر بودی ز جا رفتی بنازم حوصله اینهمه آزردگی داری و خرسندی هنوز وقت نامد کز جنون این بند از هم بگسلی اله ...
وه که دامن می کشد آن سرو ناز از من هنوز ریخت خونم را و دارد احتراز از من هنوز ناز بر من کن که نازت می کشم تا زنده ام نیم جانی هست و می آید نیاز از من هنوز آنچنان جانبازیی کردم به ر...
گرچه دوری می کنم بی صبر و آرامم هنوز می نمایم اینچنین وحشی ولی رامم هنوز باورش می آید از من دعوی وارستگی خود نمی داند که چون آورده در دامم هنوز اول عشق و مرا سد نقش حیرت در ضمیر ای...
هست از رویت مرا سد گونه حیرانی هنوز وز سر زلف تو انواع پریشانی هنوز سوخت دل از داغ و داغم بار جانسوز آنچنان جان بر آمد از غم و غم همدم جانی هنوز ای که گویی پیش او اظهار درد خویش کن...
شرح ضعفم از سگان آستان خود بپرس از کسان یک بار حال ناتوان خود بپرس شب به کویت مردمان را نیست خواب از دیده ام گر زمن باور نداری از سگان خود بپرس شرح دردم از زبان غیر پرسیدن چرا می ک...
مغرور کسی به که درت جا نکند کس وصلی که محالست تمنا نکند کس نی یوسف مصری تو که در بیع کس آیی بیعانه جان چیست که سودا نکند کس روشن نکند چشم کس این طرفه عزیزیست همچشمی یعقوب و زلیخا ن...
ای دل به بند دوری او جاودانه باش ای صبر پاسبان در بند خانه باش ای سر به خاک تنگ فرو رو ترا که گفت در بند کسر حرمت این آستانه باش هرگز میان عاشق و معشوق بعد نیست سد ساله راه فاصله گ...
عشق می فرمایدم مستغنی از دیدار باش چند گه با یار بودی چند گه بی یار باش شوق می گوید که آسان نیست بی او زیستن صبر می گوید که باکی نیست گو دشوار باش وصل خواری بر دهد ای طایر بستان پر...
تن اگر نبود ز نزدیکان چو شد گو دور باش دیده در وصل است پا از بزم گو مهجور باش در نگاهی کان به هر ماهی کنی آنهم ز دور سهل باشد گو عنایت گونه منظور باش یک نگاه لطف از چشم تو ما را می...
از کاه کهربا بگریزد به بخت ما خنجر به جای برگ برآرد درخت ما الماس ریزه شد نمک سوده حکیم در زخم بستن جگر لخت لخت ما با اینهمه خجالت و ذلت که می کشم از هم فرو نریخت زهی روی سخت ما زو...
زری که می طلبم دوش لطف فرمودی ز من کسی نستاند به سد هزار نیاز به مفت نیز نیرزد و گرنه هم خود گوی که من چرا زر مفتی چنین دهم به تو باز به هزل دست به دستش برند و اندازند به جان رسیدم...
ترک ما کردی برو هم صحبت اغیار باش یار ما چون نیستی با هر که خواهی یار باش مست حسنی با رقیبان میل می خوردن مکن بد حریفانند آنها گفتمت هشیار باش آنکه ما را هیچ برخورداری از وصلش نبود...
روزی این بیگانگی بیرون کند از خوی خویش آشنای ما شود مارا بخواند سوی خویش هم رسد روزی که در کار بد آموز افکند این گره کامروز افکنده ست بر ابروی خویش لازم ناکامی عشق است استغنای حسن ...
کردیم نامزد به تو نابود و بود خویش گشتیم هیچکاره ملک وجود خویش غماز در کمین گهرهای راز بود قفلی زدیم بر در گفت و شنود خویش من بودم و نمودی و باقی خیال تو رفتم که پرده ای بکشم بر نم...
در مانده ام به درد دل بی علاج خویش و ز بد مزاجی دل کودک مزاج خویش مهر خزانه یافت دل و جان و هر چه بود جوید هنوز ازین ده ویران خراج خویش جان را مگر به مشعله دل برون برم زین روزهای ت...
بند دیگر دارم از عشقت به هر پیوند خویش جذبه ای خواهم که از هم بگسلانم بند خویش عشق خونخوار است با بیگانه و خویشش چه کار خورد کم خونی مگر یعقوب از فرزند خویش ایستادن نیست بر یک مطلب...