شمارهٔ ۲۴۵
ما در مقام صبر فشردیم گام خویش یک گام آن طرف ننهیم از مقام خویش این مرغ تنگ حوصله را دانه ای بس است صیاد ما به دانه چه آراست دام خویش فارغ نشین که حسن به هر جا که جلوه کرد مخصوص هی...

كمالالدین بافقی متخلص به وحشی از شعرای زبردست قرن دهم است. وی در اواسط نیمهٔ اول قرن دهم در بافق به دنیا آمد و تحصیلات مقدماتی خود را در زادگاهش طی کرد. او در مدت عمر مانند خواجهٔ شیراز از مسافرتهای دور و دراز احتراز میجست و جز به کاشان و عراق سفر نکرد. وحشی بافقی در حدود سال ۹۹۹ هجری قمری درگذشت. مزار وی در محلهٔ سر برج یزد در برابر مزار شاهزاده فاضل، برادر امام هشتم قرار دارد. آثار باقیماندهٔ وی عبارتند از دیوان اشعار، مثنوی خلد برین، مثنوی ناظر و منظور و مثنوی فرهاد و شیرین که این آخری به علت فوت وی ناتمام ماند و قرنها پس از او وصال شیرازی آن را به اتمام رساند.
ما در مقام صبر فشردیم گام خویش یک گام آن طرف ننهیم از مقام خویش این مرغ تنگ حوصله را دانه ای بس است صیاد ما به دانه چه آراست دام خویش فارغ نشین که حسن به هر جا که جلوه کرد مخصوص هی...
تو و هر روز و بزم عشرت خویش من و شبها و کنج محنت خویش منم با محنت روی زمین خوش نگه دار آسمان گو راحت خویش ز هجران مردم و بر سر ندیدم کسی را غیر سنگ تربت خویش مکش زحمت برای راندن ما...
ریخت خونم را و برد از پیش آن بیداد کیش خون چون من بی کسی آسان توان بردن ز پیش هست بیش از طاقت من بار اندوه فراق بیش ازین طاقت ندارم گفته ام صد بار بیش ناوکت گفتم ز دل بگذشت رنجیدی ...
الاهی از میان ناپسندان بر کران دارش ز دام حیله مردم فریبان در امان دارش صدای شهپر شاهینی از هر گوشه می آید تذرو غافلی دارم مقیم آشیان دارش خدایا با منش خوش سر گران داری و خرسندم نه...
مستحق کشتنم خود قایلم زارم بکش بی گنه می کشتیم اکنون گنهکارم بکش تیغ بیرحمی بکش اول زبانم را ببر پس بیازار و پس از حرمان بسیارم بکش جرم می آید زمن تا عفو می آید ز تو رحم را حدیست ا...
ای سرخ گشته از تو به خون روی زرد ما ما را ز درد کشته و غافل ز درد ما از تیغ بی ملاحظه آه ما بترس اولیست اینکه کس نشود هم نبرد ما در آه ما نهفته خزان و بهار حسن تأثیرهاست با نفس گرم...
مهی که از افق طبع بنده طالع شد به منتهای کمالش نشد مقام هنوز اگر برابر خورشید خاطر تو رسد شود تمام که ماهیست ناتمام هنوز
کوهکن بر یاد شیرین و لب جان پرورش جان شیرین داد و غیر از تیشه نامد بر سرش آنکه مشت استخوانی بود بگذر سوی او تا ببینی ز آتش هجران کفن خاکسترش جمله از خاک درش خیزند روز رستخیز بسکه ب...
با جوانی چند در عین وفا می بینمش باز با جمع غریبی آشنا می بینمش باز تا امروز دارد با که میل اختلاط زانکه از یاران دیروزی جدا می بینمش ماه رخسارش که چون آیینه بودی در صفا بی صفا گرد...
بست زبان شکوه ام لب به سخن گشادنش عذر عتاب گفتن و وعده وصل دادنش بود جهان جهان فریب از پی جان مضطرب آمدن و گذشتن و رفتن و ایستادنش ناز دماند از زمین فتنه فشاند از هوا طرز خرام کردن...
بر میان دامن زدن بینند و چابک رفتنش تا چو من افتاده ای نا گه بگیرد دامنش مرغ فارغ بال بودم در هوای عافیت از کمین برخاست ناگه غمزه صید افکنش عشق لیلی سخت زنجیریست مجنون آزما این کسی...
نیستم یک دم ز درد و محنت هجران خلاص کو اجل تا سازدم زین درد بی درمان خلاص کار دشوار است برمن وقت کار است ای اجل سعی کن باشد که گردانی مرا آسان خلاص کشتی تابوت می خواهم که آب از سرگ...
تکیه کردم بر وفای او غلط کردم غلط باختم جان در هوای او غلط کردم غلط عمر کردم صرف او فعلی عبث کردم عبث ساختم جان را فدای او غلط کردم غلط دل به داغش مبتلا کردم خطا کردم خطا سوختم خود...
بی رخ جان پرور جانان مرا از جان چه حظ از چنان جانی که باشد بی رخ جانان چه حظ دیگر از شهرم چه خوشحالی چو آن مه پاره رفت چون ز کنعان رفت یوسف دیگر از کنعان چه حظ ناامید از خدمت او جا...
قیمت اهل وفا یار ندانست دریغ قدر یاران وفادار ندانست دریغ درد محرومی دیدار مرا کشت افسوس یار حال من بیمار ندانست دریغ یار هر خار و خسی گشت درین گلشن حیف قیمت آن گل رخسار ندانست دری...
به سودای تو مشغولم ز غوغای جهان فارغ ز هجر دایمی ایمن ز وصل جاودان فارغ بلند و پست و هجر و وصل یکسان ساخته بر خود ورای نور و ظلمت از زمین و آسمان فارغ سخن را شسته دفتر بر سر آب فرا...
شمع بزم غیر شد با روی آتشناک حیف ریخت آخر آبروی خویش را برخاک حیف روبرو بنشست با هر بی ره و رویی دریغ کرد بی باکانه جا در جمع هر بی باک حیف ظلم باشد اختلاط او به هر نااهل ظلم حیف ب...
دلم را بود از آن پیمان گسل امید یاری ها به نومیدی کشید آخر همه امیدواری ها رقیبان را ز وصل خویش تا کی معتبر سازی مکن جانا که هست این موجب بی اعتباری ها به اغیار از تو این گرم اختلا...
نام جویا کنون که دیده ابر هست چون چشم عاشقان پراشک خانه ای دارم از عنایت شاه که برد دیگ حجله بر وی رشک آرد در خم برنج در انبان گوشت بر سیخ و روغن اندر مشک نیست دانم که در ولایت تو ...
مستغنی است از همه عالم گدای عشق ما و گدایی در دولتسرای عشق عشق و اساس عشق نهادند بر دوام یعنی خلل پذیر نگردد بنای عشق آنها که نام آب بقا وضع کرده اند گفتند نکته ای ز دوام و بقای عش...
مده از خنده فریب و مزن از غمزه خدنگ رو که ما را به تو من بعد نه صلح است و نه جنگ غمزه گو ناوک خود بیهده زن پس مفکن که دل و جان دگر ساختم از آهن و سنگ عذرم این بس اگر از کوی تو رفتم...
تو زمن پرس قدر روز وصال تشنه داند که چیست آب زلال ذوق آن جستن از قفس ناگاه من شناسم نه مرغ فارغ بال می توان مرد بهر آن هجران کش وصال تو باشد از دنبال این منم این منم به خدمت تو ای ...
کی تبسم دور از آن شیرین تکلم می کنم زهر خند است این که پنداری تبسم می کنم در میان اشک شادی گم شدم روز وصال اینچنین روزی که دیدم خویش را گم می کنم با من آواره مردم تا به کشتن همرهند...
دل باز رست از تو ز بند زمانه هم در هم شکست بند و در بند خانه هم برخاست باد شرطه و زورق درست ماند از موج خیز رستم و دیدم کرانه هم آن مرغ جغد شیوه که سوی تو می پرید بال و پرش بسوختم ...