شمارهٔ ۲۶۵
تا چند به غمخانه حسرت بنشینم وقتست که با یار به عشرت بنشینم بی طاقتیم در ره او می رود از حد کو صبر که در گوشه طاقت بنشینم تا چند روم از پی او بند کنیدم باشد که زمانی به فراغت بنشین...

كمالالدین بافقی متخلص به وحشی از شعرای زبردست قرن دهم است. وی در اواسط نیمهٔ اول قرن دهم در بافق به دنیا آمد و تحصیلات مقدماتی خود را در زادگاهش طی کرد. او در مدت عمر مانند خواجهٔ شیراز از مسافرتهای دور و دراز احتراز میجست و جز به کاشان و عراق سفر نکرد. وحشی بافقی در حدود سال ۹۹۹ هجری قمری درگذشت. مزار وی در محلهٔ سر برج یزد در برابر مزار شاهزاده فاضل، برادر امام هشتم قرار دارد. آثار باقیماندهٔ وی عبارتند از دیوان اشعار، مثنوی خلد برین، مثنوی ناظر و منظور و مثنوی فرهاد و شیرین که این آخری به علت فوت وی ناتمام ماند و قرنها پس از او وصال شیرازی آن را به اتمام رساند.
تا چند به غمخانه حسرت بنشینم وقتست که با یار به عشرت بنشینم بی طاقتیم در ره او می رود از حد کو صبر که در گوشه طاقت بنشینم تا چند روم از پی او بند کنیدم باشد که زمانی به فراغت بنشین...
برزن ای دل دامن کوشش که کاری کرده ام باز خود را هرزه گرد رهگذاری کرده ام گشته پایم راز دار طول و عرض کوچه ای چشم را جاسوس راه انتظاری کرده ام می کنم پنهان ز خود اما گلم خواهد شکفت ...
هر خون که تو دادی چو می ناب کشیدیم زهر تو به سد رغبت جلاب کشیدیم این باب محبت همه اشکال دقیقست ما زحمت بسیار در این باب کشیدیم دوش از طرف بام کسی پرتو مه تافت از ظلمت شب رخت به مهت...
سحر کجاست که فراش جلوه گاه توام نشسته بر سر ره دیده بان راه توام هنوز خفته چو بخت منند خلق که من برون دویده ز شوق رخ چو ماه توام من آن گدای حریصم که صبح نیست هنوز که ایستاده به دری...
ما چون ز دری پای کشیدیم کشیدیم امید ز هر کس که بریدیم بریدیم دل نیست کبوتر که چو برخاست نشیند از گوشه بامی که پریدیم پریدیم رم دادن صید خود از آغاز غلط بود حالا که رماندی و رمیدیم ...
پاک ساز از غیر دل وز خود تهی شو چون حباب گر سبک روحی توانی خیمه زد بر روی آب خودنمایی کی کند آن کس که واصل شد به دوست چون نماید مه چو گردد متصل با آفتاب کی دهد در جلوه گاه دوست عاش...
شاه تهماسب خسرو عادل که ز شاهان کسش ندیده عدیل داد انصاف و عدل داد الحق تا قیامت گذاشت ذکر جمیل به پسر داد نوبت شاهی زد به آهنگ خلد طبل رحیل نوبت او گذشت و شد تاریخ نوبت داد شاه اس...
عشق ما پرتو ندارد ما چراغ مرده ایم گرم کن هنگامه دیگر که ما افسرده ایم گر همه مرهم شوی ما را نباشی سودمند کز تو پر آزردگی داریم و بس آزرده ایم لخت لخت است این جگر چون خود نباشد لخت...
من این کوشش که در تسخیر آن خودکام می کردم اگر وحشی غزالی بود او را رام می کردم در این مدت اگر اوقات من صرف ملک می شد به او در بزمگاه عیش می در جام می کردم رهم را منتهایی نیست زان ر...
نیستیم از دوریت با داغ حرمان نیستیم دل پشیمان است لیکن ما پشیمان نیستیم گرچه از دل می رود عشق به جان آمیخته با وجود این وداع صعب گریان نیستیم گو جراحت کهنه شو ما از علاج آسوده ایم ...
به آنکه بر سرلطفی مکش ز منت خویشم سگ وفای خود و بنده محبت خویشم سزای خدمت شایسته است لطف چه منت ز خدمتم خجل و حقگزار خدمت خویشم عنایت تو به پاداش صبردارم و طاقت به شکر صبر خود و ذک...
شد وقت آن دیگر که من ترک شکیبایی کنم ناموس را یک سو نهم بنیاد رسوایی کنم چندی بکوشم در وفا کز من نپوشد راز خود هم محرم مجلس شوم هم باده پیمایی کنم گر خواهیم در بند غم پای وفا در سل...
این بس که تماشایی بستان تو باشم مرغ سر دیوار گلستان تو باشم کافیست همین بهره ام از مایده وصل کز دور مگس ران سر خوان تو باشم این منصب من بس که چو رخش تو شود زین جاروب کش عرصه جولان ...
بخت آن کو که کشم رخش و سوارش سازم دل جنیبت کش و جان غاشیه دارش سازم خواهم این سینه پر از جوهر جانهای نفیس که به دامان وفا کرده نثارش سازم نفس گرم نگر فیض اثر بین که اگر بگمارم به خ...
دو هفته رفت که ننواختی به نیم نگاهم هنوز وقت نیامد که بگذری ز گناهم کرشمه ای که نکاهد ز حسن اگر بنوازی به لطف گاه به گاه و نگاه ماه به ماهم میان ما و تو سد گونه خشم شد همه بیجا چنی...
مبادا یارب آن روزی که من از چشم یار افتم که گر از چشم یار افتم ز چشم اعتبار افتم شراب لطف پر در جام می ریزی و می ترسم که زود آخر شود این باده و من در خمار افتم به مجلس می روم اندیش...
آمدم از سرنو بر سر پیوند قدیم نو شد آن سلسله کهنه و آن بند قدیم آمدم من به سر گریه خود به که تو نیز بر سر ناز خود آیی و شکرخند قدیم به وفای تو که تا روز قیامت باقیست عهد دیرین به ق...
قصه می خوردن شبها و گشت ماهتاب هم حریفان تو می گویند پیش از آفتاب آگهم از طرح صحبت تا شمار نقل بزم گر نسازم یک به یک خاطر نشانت بی حساب مجلسی داری و ساغر می کشی تا نیمشب روز پنداری...
زن جلبی رفته و در همچو من کرده سخنهای پریشان رقم می روم و می خرم و می خورم داروی کاری که براند شکم پس ز پی جایزه اش بر دهن میریم و میریم و میریم
می توانم که لب از آب خضر تر نکنم میرم از تشنگی و چشم به کوثر نکنم شوق یوسف اگرم ثانی یعقوب کند دارم آن تاب کز او دیده منور نکنم آن قوی حوصله بازم که اگر حسرت صید چنگ در جان زندم می...
ما گل به پاسبان گلستان گذاشتیم بستان به پرورنده بستان گذاشتیم می آید از گشودن آن بوی منتی در بسته باغ خلد به رضوان گذاشتیم در کار ما مضایقه ای داشت ناخدا کشتی به موج و رخت به توفان...
ما چو پیمان با کسی بستیم دیگر نشکنیم گر همه زهرست چون خوردیم ساغر نشکنیم پیش ما یاقوت یاقوتست و گوهر گوهر است دأب ما اینست یعنی قدر گوهر نشکنیم هر متاعی را در این بازار نرخی بسته ا...
مصلحت دیده چنین صبر که سویش نروم ننشینم به رهش بر سر کویش نروم هست خوش مصلحتی لیک دریغا کو تاب که یک امروز به نظاره رویش نروم آرزو نام یکی سلسله جنبانم هست خود به خود من به شکن گیر...
نفروخته خود را ز غمت باز خریدیم آن خط غلامی که ندادیم دریدیم در دست نداریم به جز خار ملامت زان دامن گل کز چمن وصل نچیدیم این راه نه راهیست عنان بازکش ای دل دیدی که درین یک دو سه من...