شمارهٔ ۲۸۵
چو خواهم کز ره شوقش دمی بر گرد سر گردم به نزدیکش روم سد بار و باز از شرم برگردم من بد روز را آن بخت بیدار از کجا باشد که در کویش شبی چون پاسبانان تا سحر گردم دلم سد پاره گشت از خنج...

كمالالدین بافقی متخلص به وحشی از شعرای زبردست قرن دهم است. وی در اواسط نیمهٔ اول قرن دهم در بافق به دنیا آمد و تحصیلات مقدماتی خود را در زادگاهش طی کرد. او در مدت عمر مانند خواجهٔ شیراز از مسافرتهای دور و دراز احتراز میجست و جز به کاشان و عراق سفر نکرد. وحشی بافقی در حدود سال ۹۹۹ هجری قمری درگذشت. مزار وی در محلهٔ سر برج یزد در برابر مزار شاهزاده فاضل، برادر امام هشتم قرار دارد. آثار باقیماندهٔ وی عبارتند از دیوان اشعار، مثنوی خلد برین، مثنوی ناظر و منظور و مثنوی فرهاد و شیرین که این آخری به علت فوت وی ناتمام ماند و قرنها پس از او وصال شیرازی آن را به اتمام رساند.
چو خواهم کز ره شوقش دمی بر گرد سر گردم به نزدیکش روم سد بار و باز از شرم برگردم من بد روز را آن بخت بیدار از کجا باشد که در کویش شبی چون پاسبانان تا سحر گردم دلم سد پاره گشت از خنج...
در آغاز محبت گر وفا کردی چه می کردم دل من برده بنیاد جفا کردی چه می کردم هنوزم مبتلا نا کرده کشت از تیغ استغنا دلم را گر به لطفی مبتلا کردی چه می کردم نگار آشنا کش دلبر بیگانه سوز ...
دارد که چون تو پادشهی بنده ات شوم قربان اختلاط فریبنده ات شوم بیعانه هزار غلام است خنده ات سد بار بنده لب پر خنده ات شوم سد کس به یک نگه فکنی در کمان لطف شیدایی نگاه پراکنده ات شوم...
ز کوی آن پری دیوانه رفتم نکو کردم خردمندانه رفتم بیا بشنو ز من افسانه عشق که دیگر بر سر افسانه رفتم ز من باور کند زاهد زهی عقل که کردم توبه وز میخانه رفتم سفر کردم ز کوی آشنایی ز ص...
خوشست آن مه به اغیار آزمودم به من خوش نیست بسیار آزمودم همان خوردم فریب وعده تو ترا با آنکه سد بار آزمودم ز تو گفتم ستمکاری نیاید ترا نیز ای ستمکار آزمودم به مهجوری صبوری کار من نی...
شد یار به اغیار دل آزار مصاحب دیدی که چه شد با چه کسان یار مصاحب رنگین شدن بزم من از یار محال است زین گونه که گردیده به اغیار مصاحب من رند گدا پیشه و او پادشه حسن با همچو منی کی شو...
نوشته حضرت آصف برات من به کسی که هیچ حاصل از او نیست غیر افغانم به قدر وجه براتم درید کفش و نشد که یک فلوس ز وجه برات بستانم
از آن تر شد به خون دیده دامانی که من دارم که با تردامنان یار است جانانی که من دارم اگر با من چنین ماند پریشان اختلاط من ازین بدتر شود حال پریشانی که من دارم ز مردم گرچه می پوشم خرا...
انجام حسن او شد پایان عشق من هم رفت آن نوای بلبل بی برگ شد چمن هم کرد آنچنان جمالی در کنج خانه ضایع بر عشق من ستم کرد بر حسن خویشتن هم بدمستی غرورش هنگامه گرم نگذاشت افسرده کرد صحب...
دور از چمن وصل یکی مرغ اسیرم ترسم که شوی غافل و در دام بمیرم خواهم که شوم ازنظر لطف تو غایب هر چند که پر دردم و بسیار حقیرم گر آب فراموشی ازین بیشتر آید ترسم که فرو شوید از آن لوح ...
از تندی خوی تو گهی یاد نکردم کز درد ننالیدم و فریاد نکردم پیش که رسیدم که ز اندوه جدایی نگریستم و حرف تو بنیاد نکردم با اینهمه بیداد که دیدم ز تو هرگز دادی نزدم ناله ز بیداد نکردم ...
ز کمال ناتوانی به لب آمدست جانم به طبیب من که گوید که چه زار و ناتوانم به گمان این فکندم تن ناتوان به کویت که سگ تو بر سر آید به امید استخوانم اگر آن که زهر باشد چو تو نوش خند بخشی...
همخواب رقیبانی و من تاب ندارم بی تابم و از غصه این خواب ندارم زین در نتوان رفت و در آن کو نتوان بود درمانده ام و چاره این باب ندارم آزرده ز بخت بد خویشم نه ز احباب دارم گله از خویش...
منفعل گشت بسی دوش چو مستش دیدم بوده در مجلس اغیار چنین فهمیدم صبر رنجیدنم از یار به روزی نکشید طاقت من چو همین بود چه می رنجیدم غیردانست که از مجلس خاصم راندی شب که با چشم تر از کو...
چون طفل اشک پرده در راز نیستم از من مپوش راز که غماز نیستم در انتظار اینکه مگر خواندم شبی یک شب نشد که گوش بر آواز نیستم بیخود مرا حکایت او چیست بر زبان گر در خیال آن بت طناز نیستم...
در آن مجلس که او را همدم اغیار می دیدم اگر خود را نمی کشتم بسی آزار می دیدم چه بودی گر من بیمار چندان زنده می بودم که او را بر سر بالین خود یکبار می دیدم به من لطفی نداری ورنه می ک...
دلی و طاقت سد آه آتشین دارم همین منم که دل و طاقت چنین دارم نعوذباله اگر بگذری به جانب غیر تو می خرامی و من رشک بر زمین دارم به راندن از تو شکایت کنم خدا مکناد شکایت ار کنم آزار بی...
راندی ز نظر چشم بلا دیده ما را این چشم کجا بود ز تو دیده ما را سنگی نفتد این طرف از گوشه آن بام این بخت نباشد سر شوریده ما را مردیم به آن چشمه حیوان که رساند شرح عطش سینه تفسیده ما...
بر درخانه قدح نوشی رفتم و کردم التماس شراب شیشه ای لطف کرد اما بود چون حروف شراب نیمی آب
گهی از مهر یاد عاشق شیدا کند یا رب چو شیدایی ببیند هیچ یاد ما کند یا رب گرفتم کان مسافر نامه سوی من روان سازد چسان قاصد من گمنام را پیدا کند یا رب به آه و ناله شبها اسیرم کرد و فار...
به ما خواجه تا چند خواهید گفت که قرض شما را ادا می کنم ادای دگر گر چنین می کنید به رخصت که هجو شما می کنم
در راه عشق با دل شیدا فتاده ایم چندان دویده ایم که از پا فتاده ایم عاشق بسی به کوی تو افتاده است لیک ما در میانه همه رسوا فتاده ایم پشت رقیب را همه قربست و منزلت مردود درگه تو همین...
از بهر چه در مجلس جانانه نباشم گرد سر آن شمع چو پروانه نباشم بی موجب از او رنجم و بی وجه کنم صلح اینها نکنم عاشق دیوانه نباشم صد فصل بهار آید و بیرون ننهم گام ترسم که بیایی تو و در...
جان رفت و ما به آرزوی دل نمی رسیم هرچند می رویم به منزل نمی رسیم برقیم و بلکه تندتر از برق و رعد نیز وین طرفه تر که هیچ به محمل نمی رسیم لطف خدا مدد کند از ناخدا چه سود تا باد شرطه...