شمارهٔ ۳۰۳
برو که با دل پر درد و روی زرد بیایم اگر چو باد روی تند همچو گرد بیایم هزار مرحله دورم فکند چرخ ز کویت به جستجوی تو چون گرد باد فرد بیایم مکن مکن که پشیمان شوی چو بر سر راهت به عزم ...

كمالالدین بافقی متخلص به وحشی از شعرای زبردست قرن دهم است. وی در اواسط نیمهٔ اول قرن دهم در بافق به دنیا آمد و تحصیلات مقدماتی خود را در زادگاهش طی کرد. او در مدت عمر مانند خواجهٔ شیراز از مسافرتهای دور و دراز احتراز میجست و جز به کاشان و عراق سفر نکرد. وحشی بافقی در حدود سال ۹۹۹ هجری قمری درگذشت. مزار وی در محلهٔ سر برج یزد در برابر مزار شاهزاده فاضل، برادر امام هشتم قرار دارد. آثار باقیماندهٔ وی عبارتند از دیوان اشعار، مثنوی خلد برین، مثنوی ناظر و منظور و مثنوی فرهاد و شیرین که این آخری به علت فوت وی ناتمام ماند و قرنها پس از او وصال شیرازی آن را به اتمام رساند.
برو که با دل پر درد و روی زرد بیایم اگر چو باد روی تند همچو گرد بیایم هزار مرحله دورم فکند چرخ ز کویت به جستجوی تو چون گرد باد فرد بیایم مکن مکن که پشیمان شوی چو بر سر راهت به عزم ...
مدتی شد کز گلستانی جدا افتاده ام عندلیبم سخت بی برگ و نوا افتاده ام نوبهاری می دماند از خاک من گل وان گذشت گشته ام پژمرده و ز نشو و نما افتاده ام در هوای گلشنی سد ره چو مرغ بسته با...
صبرم نماند و نیست دگر تاب فرقتم خوش بر سر بهانه نشسته ست طاقتم من مرد حمله سپه هجر نیستم گیرم که استوار بود پای جرأتم زندان بی در است کدورتسرای هجر من چون در این طلسم فتادم به حیرت...
کی بود کز تو جان فکاری نداشتم درد دلی و ناله زاری نداشتم تا بود نقد جان به کف من نیامدی آنروز آمدی که نثاری نداشتم گفتم ز کار برد مرا خنده کردنت خندید و گفت من به تو کاری نداشتم شد...
آتش به جگر زان رخ افروخته دارم وین گریه تلخ از جگر سوخته دارم گفتی تو چه اندوخته ای ز آتش دوری این داغ که بر جان غم اندوخته دارم انداخته ام صید مراد از نظر خویش یعنی صفت باز نظر دو...
چه ها با جان خود دور از رخ جانان خود کردم مگر دشمن کند این ها که من با جان خود کردم طبیبم گفت درمانی ندارد درد مهجوری غلط می گفت خود را کشتم و درمان خود کردم مگو وقتی دل صد پاره ای...
دیریست که رندانه شرابی نکشیدیم در گوشه باغی می نابی نکشیدیم چون سبزه قدم بر لب جویی ننهادیم چون لاله قدح بر لب آبی نکشیدیم بر چهره کشیدیم نقاب کفن افسوس کز چهره مقصود نقابی نکشیدیم...
مژده وصل توام ساخته بیتاب امشب نیست از شادی دیدار مرا خواب امشب گریه بس کرده ام ای جغد نشین فارغ بال که خطر نیست در این خانه ز سیلاب امشب دورم از خاک در یار و به مردن نزدیک چون کنم...
سرورا از حاجب و دربان عالی حضرتت از زمین تا چند فریادم رود بر آسمان الحذر از ابروی پرچین حاجب الحذر الامان از سینه پرکین دربان الامان
جانا چه واقعست بگو تا چه کرده ایم با ما چه شد که بد شده ای ما چه کرده ایم آیا چه شد که پهلوی ما جا نمی کنی از ما چه کار سر زده بی جا چه کرده ایم بندد کمر به کشتن ما هرکه بنگریم چون...
من که چون شمع از تف دل جانگدازی می کنم گر سرم برداری از تن سرفرازی می کنم با چنین تندی و بی باکی که آن عاشق کشست آه اگر داند که با او عشقبازی می کنم می کشد آنم که خنجر می زند وانگه...
گو جان ستان از من که من تن در بلای او دهم پیکر به خون اندر کشم جان خونبهای او دهم بزم فراغ آراست دل کو بی محابا غمزه ای کش من ز راه چشم خود سر در سرای او دهم جانی به حسرت می کنم به...
صد دشنه بر دل می خورم وز خویش پنهان می کنم جان گریه بر من می کند من خنده بر جان می کنم خون قطره قطره می چکد تا اشک نومیدی شود وز آه سرد اندر جگر آن قطره پیکان می کنم دست غم اندر جی...
آورده اقبالم دگر تا سجده این در کنم شکرانه هر سجده ای صد سجده دیگر کنم کردم سراپا خویش را چشم از پی طی رهت کز بهر سجده بر درت خود را تمامی سرکنم گوگرد احمر کی کند کار غبار راه تو ا...
کاری مکن که رخصت آه سحر دهم وین تند باد را به چراغ تو سردهم آبم ز جوی تیغ تغافل مده مباد نخلی شوم که خنجر الماس بردهم سیلی ز دیده خواهدم آمد دل شبی اولیتر آنکه من همه کس را خبر دهم...
ما اجنبی ز قاعده کار عالمیم بیهوده گرد کوچه و بازار عالمیم دیوانه طینتیم زر و سنگ ما یکیست اینیم اگر عزیز و گر خوار عالمیم با مرکز و محیط نداریم هیچ کار هست اینقدر که در خم پرگار ع...
نه من از تو مهر خواهم نه تو بگذری ز کین هم نه تر است این مروت نه مراست چشم این هم چه بهانه ساخت دیگر به هلاک بیگناهان که تعرض است بر لب گرهیست بر جبین هم به میان جنگ و صلحت من و دس...
دل پر حسرت از کوی تو برگردیدم و رفتم نشد پابوس روزی آستان بوسیدم و رفتم ز گرد راه خود را بر سر کوی تو افکندم رخ پر گرد بر خاک درت مالیدم و رفتم اگر منزل به منزل چون جرس نالم عجب نب...
یک همدم و همنفس ندارم می میرم و هیچ کس ندارم گویند بگیر دامن وصل می خواهم و دسترس ندارم دارم هوس و نمی دهد دست آن نیست که این هوس ندارم گفتی گله ای ز ما نداری دارم گله از تو پس ندا...
ز شبهای دگر دارم تب غم بیشتر امشب وصیت می کنم باشید از من با خبر امشب مباشید ای رفیقان امشب دیگر ز من غافل که از بزم شما خواهیم بردن درد سر امشب مگر در من نشان مرگ ظاهر شد که می بی...
نشستم دوش در کنجی که سازم سر کل را به زیر فوطه پنهان در آن ساعت حکیمی در گذر بود مرا چون دید زانسان گشت خندان پریشان حال خود بودم در آن وقت ز فعل او شدم از سر پریشان به من گفتا که ...
چو دیدم خوار خود را از در آن بیوفا رفتم رسد روزی که قدر من بداند حالیا رفتم بر آن بودم که در راه وفایش عمرها باشم چو می دیدم که ازحد می برد جور و جفا رفتم دلم گر آید از کویش برون آ...
در بزم وصل اگر چه همین در میان منم چون نیک بنگری ز همه بر کران منم رنگی ز گل ندارم و بویی ز یاسمن آری کلیددار در بوستان منم خار وخس زیاده بر آتش نهاد نیست گر بوستان حسن ترا باغبان ...
به دل دیرین بنایی بود کندم به جای او ز نو طرحی فکندم خریدارانه چشمی دید سویم نگفت اما هنوز از چون و چندم قبولی زان نگه می یابم ای بخت بسوزان بهر چشم بد سپندم نگهبانت به سوی فتنه و ...