شمارهٔ ۳۲۳
به استغنات میرم سرو استغنا بلند من که خوش راضیست از تو جان استغنا پسند من سرت گردم به رقص آور دلم را گرم سویم بین که نیک است از برای چشم بد دود سپند من من این تار نگه را حلقه حلقه ...

كمالالدین بافقی متخلص به وحشی از شعرای زبردست قرن دهم است. وی در اواسط نیمهٔ اول قرن دهم در بافق به دنیا آمد و تحصیلات مقدماتی خود را در زادگاهش طی کرد. او در مدت عمر مانند خواجهٔ شیراز از مسافرتهای دور و دراز احتراز میجست و جز به کاشان و عراق سفر نکرد. وحشی بافقی در حدود سال ۹۹۹ هجری قمری درگذشت. مزار وی در محلهٔ سر برج یزد در برابر مزار شاهزاده فاضل، برادر امام هشتم قرار دارد. آثار باقیماندهٔ وی عبارتند از دیوان اشعار، مثنوی خلد برین، مثنوی ناظر و منظور و مثنوی فرهاد و شیرین که این آخری به علت فوت وی ناتمام ماند و قرنها پس از او وصال شیرازی آن را به اتمام رساند.
به استغنات میرم سرو استغنا بلند من که خوش راضیست از تو جان استغنا پسند من سرت گردم به رقص آور دلم را گرم سویم بین که نیک است از برای چشم بد دود سپند من من این تار نگه را حلقه حلقه ...
آمد آمد حسن در رخش غرور انگیختن اینک اینک عشق می آید به شور انگیختن هر کرا کحل محبت چشم جان روشن نساخت روز حشرش همچنان خواهند کور انگیختن پا به حرمت نه در این وادی که موسی حد نداشت...
هست هنوز ماه من چشم و چراغ دیگران سبزه او هنوز به از گل باغ دیگران خلق روان به هر طرف بهر سراغ یار من بیهده من چرا روم بهر سراغ دیگران رسته گلم ز بام و در جای دگر چرا روم با گل خود...
من اگر این بار رفتم رفتم آزارم مکن این تغافلهای بیش از پیش در کارم مکن پای برگشتن نخواهم داشت خواهم رفت و ماند در تماشا گاه دیگر نقش دیوارم مکن بنده می خواهی ز خدمتکار خود غافل مبا...
ای قامت تو جلوه ده شیوه های حسن در هر کرشمه تو نهان سد ادای حسن خواهی بدار و خواه بکش ناپسند نیست مستحسن است هر چه بود اقتضای حسن سلطان حسن هر چه کند حکم حکم اوست بگذار کار حسن به ...
مکن مکن لب مارا به شکوه باز مکن زبان کوته ما را به خود دراز مکن مکن مباد که عادت کند طبیعت تو بد است این همه عادت به خشم و ناز مکن پر است شهر ز ناز بتان نیاز کم است مکن چنانکه شوم ...
رشک می بردند شهری بر من و احوال من کرد ضایع کار من این بخت بی اقبال من طایری بودم من و غوغای بال افشانیی چشم زخمی آمد و بشکست بر هم بال من بخت بد این رسم بد بنهاد و رنجاند از منت و...
کسی خود جان نبرد از شیوه چشم فسون سازت دگر قصد که داری ای جهانی کشته نازت نمی دانم که باز ای ابر رحمت بر که می باری که بینم در کمین گاه نظر صد ناوک اندازت همای دولتی تا سایه بر بام...
شرفا ساقی عنایت تو گو دماغ مرا معطر کن ز آنچه آتش بر آبگینه زند بزم تاریک ما منور کن
مرا با خار غم بگذار و گشت باغ و گلشن کن پی آرایش بزم حریفان گل به دامن کن تو شمع مجلس افروزی من سرگشته پروانه مرا آتش به جان زن دیگران را خانه روشن کن مکن نادیده وز من تند چون بیگا...
اینچنین گر جانب اغیار خواهی داشتن بعد ازین خوش عاشق بسیار خواهی داشتن یک خریدار دگر ماندست و گر اینست وضع بیش ازین هم گرمی بازار خواهی داشتن بنده بسیار خواهی داشت در فرمان خویش گر ...
شد صرف عمرم در وفا بیداد جانان همچنان جان باختم در دوستی او دشمن جان همچنان هر کس که آمد غیر ما در بزم وصلش یافت جا ما بر سر راه فنا با خاک یکسان همچنان عمریست کز پیش نظر بگذشت آن ...
تغافلها زد اما شد نگاهی عذر خواه من که سد ره گشت بر گرد سر چشمش نگاه من مرا چشم تو افکند از نظر اما نمی پرسی که جاسوس نگاه او چه می خواهد ز راه من برای حرمت خاک درت این چشم می دارم...
چه کم می گردد از حشمت بلاگردان نازم کن نگاهی چند ناز آلوده در کار نیازم کن درخت میوه ای داری صلای میوه ای میزن ولی اندیشه از گستاخی دست درازم کن به دیوانش مرا کاری فتاد ای لطف پنها...
پیش تو بسی از همه کس خوارترم من زان روی که از جمله گرفتارترم من روزی که نماند دگری بر سر کویت دانی که ز اغیار وفادارترم من بر بی کسی من نگر و چاره من کن زان کز همه کس بی کس و بی یا...
آمدم سر تا قدم در بند سودا همچنان طوق در گردن همان زنجیر در پا همچنان رفته بودم ز آتش امید در دل شعله ها آمدم دل گرم از سوز تمنا همچنان یار خسرو گشت شیرین و برید از کوهکن کوهکن ره ...
ای اجل از قید زندان غمم آزاد کن سعی دارد محنت هجران تو هم امداد کن عیش خسرو چیست با شیرین به طرف جوی شیر رحم گو بر جان محنت دیده فرهاد کن ناقه لیلی به سرعت رفت و از آشفتگی راه گم ک...
نوبهار آمد ولی بی دوستان در بوستان آتشین میلیست در چشمم نهال ارغوان تا گل سوری بخندد ساقی بزم بهار ریخت در جام زمرد فام خیری زعفران غنچه کی خندد به روی بلبل شب زنده دار گر نیندازد ...
فراغت بایدت جا در سر کوی قناعت کن سر کوی قناعت گیر تا باشی فراغت کن به چندین گنج رنج و محنت عالم نمی ارزد چرا باید کشیدن رنج عالم ترک راحت کن اگر خواهی که هر دشوار آسان بگذرد بر تو...
این زمان یارب مه محمل نشین من کجاست آرزو بخش دل اندوهگین من کجاست جانم از غم بر لب آمد آه از این غم چون کنم باعث خوشحالی جان غمین من کجاست ای صبا یاری نما اشک نیاز من ببین رنجه شو ...
غضنفر کلجاری به طبع همچو پلنگ رسید و خواست که خود را کند برابر من ولی ز آتش طبعم پلنگ وار گریخت غریب جانوری دور گشت از سر من
ما را میازار اینهمه چندین جفا بر ما مکن آغاز عشق است ای پسر اینها مکن اینها مکن ول یاری بدان رسمی ست خوبان را کهن ای از همه بی رحم تر رسم نوی پیدا مکن گاهی نگاهی می کنی آن هم به چن...
زین سان که تند می گذرد خوش خرام من کی ملتفت شود به جواب سلام من گفتم بگو از آن لب شیرین حکایتی سد تلخ گفت دلبر شیرین کلام من آن شمع گر ز سوز دل من خبر نداشت بهر چه برفروخت چو بشنید...
به دست آور بتی جان بخش و عیش جاودانی کن حیات خضر خواهی فکر آب زندگانی کن ز اهل نشأه حرفی یاد دارم جان من بشنو نشین با شیشه همزانو و می را یار جانی کن دل مینای می باید که باشد صاف ب...