شمارهٔ ۳۶۳
گرفته رنگ ز خون دلم چو لاله پیاله ز بسکه بی تو خورم خون دل پیاله پیاله خوش است بزمگه یار و ناله نی مطرب ز دست یار کشیدن میان لاله پیاله صفای خاطر رندان ز چله خانه نیابی به دیر رو ک...

كمالالدین بافقی متخلص به وحشی از شعرای زبردست قرن دهم است. وی در اواسط نیمهٔ اول قرن دهم در بافق به دنیا آمد و تحصیلات مقدماتی خود را در زادگاهش طی کرد. او در مدت عمر مانند خواجهٔ شیراز از مسافرتهای دور و دراز احتراز میجست و جز به کاشان و عراق سفر نکرد. وحشی بافقی در حدود سال ۹۹۹ هجری قمری درگذشت. مزار وی در محلهٔ سر برج یزد در برابر مزار شاهزاده فاضل، برادر امام هشتم قرار دارد. آثار باقیماندهٔ وی عبارتند از دیوان اشعار، مثنوی خلد برین، مثنوی ناظر و منظور و مثنوی فرهاد و شیرین که این آخری به علت فوت وی ناتمام ماند و قرنها پس از او وصال شیرازی آن را به اتمام رساند.
گرفته رنگ ز خون دلم چو لاله پیاله ز بسکه بی تو خورم خون دل پیاله پیاله خوش است بزمگه یار و ناله نی مطرب ز دست یار کشیدن میان لاله پیاله صفای خاطر رندان ز چله خانه نیابی به دیر رو ک...
هجر خدایا بس است زود وصالی بده شوق مده اینهمه یا پر و بالی بده خوبی خود را بگیر از دلم اندازه ای آینه آورده ام عرض جمالی بده ای دل وحشت گریز اینهمه دهشت چرا فرصت حرفی بجو شرح ملالی...
صاف طرب آماده کن ترتیب عشرتخانه ده بنشین و بنشان غیر را پیمانه خور پیمانه ده نقل وفا در بزم نه تا رام گردد مدعی مرغی که نبود در قفس او را فریب دانه ده تا گرم گردد هر زمان هنگامه ای...
لاله اش از سیلیت نیلوفری شد آه آه ای معلم شرم از آن رویت نشد رویت سیاه ای معلم ای خدا ناترس ای بیدادگر من گرفتم دارد او همسنگ حسن خود گناه کرد رویت سد نگاه جان فزا ازبهر عذر خونبها...
گذشتم از درت بر خاک سد جا چشم تر مانده ببین کز اشک سرخم سد نشان بر خاک در مانده بیا بنگر که غمناکیست چشم آرزو بر در به امید نگاهی بر سراین رهگذر مانده بجز من هر کرا دیدی ز بیماران ...
ناوکت بر سینه این ناتوان آمد همه آفرین بادا که تیرت بر نشان آمد همه شد نشان تیر بیداد تو جسم لاغرم سد خدنگ انداختی بر استخوان آمد همه جان و دل کردم نشان پیش خدنگ غمزه ات جست تیرت ا...
بر آن سرم که نیاسایم از مشقت راه روم به شهر دگر چون هلال اول ماه به سبزی سر خوان کسی نیارم دست کنم قناعت و راضی شوم به برگ گیاه کشیده باد مرا میل آهنین در چشم اگر کنم به زر آفتاب چ...
در ره پر خطر عشق بتان بیم سر است بر حذر باش در این راه که سر در خطر است پیش از آنروز که میرم جگرم را بشکاف تا ببینی که چه خونها ز توام در جگر است چه کنم با دل خودکام بلا دوست که او...
زیباتر آنچه مانده ز بابا از آن تو بد ای برادر از من و اعلا از آن تو این تاس خالی از من و آن کوزه ای که بود پارینه پر ز شهد مصفا از آن تو یابوی ریسمان گسل میخ کن ز من مهمیز کله تیز ...
در این فکرم که خواهی ماند با من مهربان یا نه به من کم می کنی لطفی که داری این زمان یا نه گمان دارند خلقی کز تو خواریها کشم آخر عزیز من یقین خواهد شد آخر این گمان یا نه سخن باشد بسی...
قلب سپه ماست به یک حمله شکسته با غمزه بگو تا نزند تیغ دو دسته پیکان ز جگر جسته و زخمی شده جان هم وین طرفه که تیرت ز کمانخانه نجسته امید من از طایر وصل تو بریده ست نتوان پر او بست ب...
آخر ای بیگانه خو ناآشنایی اینهمه تا به این غایت مروت بیوفایی اینهمه جسم و جانم را زهم پیوند بگسستی بس است با ضعیفی همچو من زور آزمایی اینهمه استخوانم سوده شد از روی خویشم شرم باد ب...
سوی بزمت نگذرم از بس که خوارم کرده ای تا نداند کس که چون بی اعتبارم کرده ای چون بسوی کس توانم دید باز از انفعال اینچنین کز روی مردم شرمسارم کرده ای ناامیدم بیش از این مگذار خون من ...
شوقیست غالب بر دلم ازنو به دل جا کرده ای جانم گرفته در میان عشق هجوم آورده ای ای صید کش صیاد من تاب کمندت بازده تا چند دست و پا زند صید گلو افشرده ای ای عقل برچین این دکان از چار س...
خواهد دگر به دامگهی بال بسته ای مرغ قفس شکسته ای از دام جسته ای صیاد کیست تا نگذارد ز هستیش غیر از سر بریده و بال شکسته ای صیدی ستاده باز که بندد گلوی جان در گردنش هنوز کمند گسسته ...
مردمی فرموده جا در چشم گریان کرده ای شوره زار شور بختان را گلستان کرده ای تو کجا وین دل که در هر گوشه ای جغد غمی ست گنج را مانی که جا در کنج ویران کرده ای کارها موقوف توفیق است مشک...
سبوی باده ای گویا به هر پیمانه ای خوردی ندارد یک خم این مستی مگر خمخانه ای خوردی نه دأب آشنایانست با هم رطل پیمودن تو این می گوییا در صحبت بیگانه ای خوردی نهادی سر به بد مستی و با ...
من اندوهگین را قصد جان کردی نکو کردی رقیبان را به قتلم شادمان کردی نکو کردی به کنج کلبه ویران غم نومیدم افکندی مرا با جغد محنت همزبان کردی نکو کردی ز کوی خویشتن راندی مرا از سنگ مح...
چه فروشدی به کلفت چه شدت چه حال داری برو و بکش دو جامی که بسی ملال داری دل تست فارغ از غم که شراب عیش خوردی تو به عیش کوش و مستی که فراغ بال داری تو نشسته در مقابل من و صد خیال باط...
بازم از نو خم ابروی کسی در نظر است سلخ ماه دگر و غره ماه دگر است آن که در باغ دلم ریشه فرو برده ز نو گرچه نوخیز نهالیست سراپا ثمر است طوطی ما که به غیر از قفس تنگ ندید این زمان بال...
دریغ از شمسه ایوان عصمت که تا جاوید رخ پنهان نموده چراغ دودمان نعمت الله که شمعش مهر بود و ماه دوده صبا کو کز حریم عفت او به جای گرد بر وی مشک سوده که تابر جای خرمن خرمن مشک ز خاکس...
جایی روم که جنس وفا را خرد کسی نام متاع من به زبان آورد کسی یاری که دستگیری یاری کند کجاست گر سینه ای خراشد و جیبی درد کسی یاریست هر چه هست و ز یاری غرض وفاست یاری که بیوفاست کجا م...
چه شود گرم نوازی به عنایت خطابی نه اگر برای لطفی به بهانه عتابی ته پای جان شکاری دل من به خون زند پر چو کبوتری که افتد به تصرف عقابی چو منش رکاب بوسم چه سبک عنان سواری چو به غیر هم...
چون کوه غم تاب آورد جسمی بدین فرسودگی غم بر نتابد بیش ازین باید تن فرمودگی نی ناله ای نزدیک لب نی گریه ای در دل گره یارب نصیب من مکن اینست اگر آسودگی گفتی به عشق دیگری آلوده ای تهم...