گرمی شعلهٔ آفتاب در عالم فتادن و مرغ آبی از غایت گرما منقار از هم گشادن و رفتن شاهزاده از مصر به سبزهزاری که از لطف نسیم او روح مسیحا تازه گشتی و با فیض چشمهسارش خضر از آب زندگانی گذشتی
به جست و جوی آن مجنون گمنام زند اینگونه گویای سخن گام که چون از گرمی این مشعل زر جهان گردید چون دریای آذر تو گفتی مهر کز افلاک بنمود ز آتشگاه دوزخ روزنی بود فلک را گرمی خور سوخت چن...

