رباعی شمارهٔ ۲۷
شاها به عداوت توکس یار نشد کاو در نظر جهانیان خوار نشد با نشأه خصمی تو آنکس که بخفت در خواب شد آنچنان که بیدار نشد

كمالالدین بافقی متخلص به وحشی از شعرای زبردست قرن دهم است. وی در اواسط نیمهٔ اول قرن دهم در بافق به دنیا آمد و تحصیلات مقدماتی خود را در زادگاهش طی کرد. او در مدت عمر مانند خواجهٔ شیراز از مسافرتهای دور و دراز احتراز میجست و جز به کاشان و عراق سفر نکرد. وحشی بافقی در حدود سال ۹۹۹ هجری قمری درگذشت. مزار وی در محلهٔ سر برج یزد در برابر مزار شاهزاده فاضل، برادر امام هشتم قرار دارد. آثار باقیماندهٔ وی عبارتند از دیوان اشعار، مثنوی خلد برین، مثنوی ناظر و منظور و مثنوی فرهاد و شیرین که این آخری به علت فوت وی ناتمام ماند و قرنها پس از او وصال شیرازی آن را به اتمام رساند.
شاها به عداوت توکس یار نشد کاو در نظر جهانیان خوار نشد با نشأه خصمی تو آنکس که بخفت در خواب شد آنچنان که بیدار نشد
آنان که به کویی نگران می گردند پیوسته مرا به قصد جان می گردند از رشک نبات می دهم جان که چرا گرد سر هم نام فلان می گردند
آن زمره که از منطق ما بی خبرند صد نغمه ما به بانک زاغی نخرند زاغیم شده به عندلیبی مشهور ما دیگر و مرغان خوش الحان دگرند
شد یار و به غم ساخت گرفتار مرا نگذاشت به درد دل افکار مرا چون سوی چمن روم که از باد بهار دل می ترقد چو غنچه بی یار مرا
مجنون به من بی سر و پا می ماند غمخانه من به کربلا می ماند جغدی به سرای من فرود آمد و گفت کاین خانه به ویرانه ما می ماند
ای چرخ مرا دلی ست بیداد پسند بیمم دهی از سنگ حوادث تا چند من شیشه نیم که بشکند سنگ توام مرغ قفسم که گشتم آزاد ز بند
یا صاحب ننگ و نام می باید بود یا شهره خاص و عام می باید بود القصه کمال جهد می باید کرد در وادی خود تمام می باید بود
در کوی توام پای تمنا نرود من سعی بسی کنم ولی پا نرود خواهم که ز کویت روم اما چه کنم کاین بیهده گرد پا دگر جا نرود
تا پای کسی سلسله آرا نشود او را سر قدر آسمان سا نشود باز ار نشود صید و نیفتد در قید او را به سر دست شهان جا نشود
در صیدگه ات جان به طرب باز آید سیمرغ اسیر چنگل باز آید هر جا که صدای طبل باز تو رسد صد مرغ دل از شوق به پرواز آید
ازدیده ز رفتن تو خون می آید بر چهره سرشک لاله گون می آید بشتاب که بی توجان ز غمخانه تن اینک به وداع تو برون می آید
خوش آن که ره عشق بتی پیماید برخاک رهش روی ارادت ساید یک سو نظرش که غیر پیدا نشود دل در طرفی که یار کی می آید
تا شکل هلال گردد از چرخ پدید کز بهر در شادی عید است کلید روز وشب عمر بی زوالت بادش مستلزم اجر روزه و شادی عید
نوروز شد و بنفشه از خاک دمید بر روی جمیلان چمن نیل کشید کس را به سخن نمی گذارد بلبل در باغ مگر غنچه به رویش خندید
جان سوخت ز داغ دوری یار مرا افزود سد آزار بر آزار مرا من کشتنیم کز او جدایی جستم ای هجر به جرم این بکش زار مرا
آهنگ سفر می کند آن ماه عذار ای جان که نفس گیر شدی ناله برآر در محملش آویز دلا همچو جرس وزناله و فریاد زبان باز مدار
یارب که در این دایره دیر مدار باشی ز چنان زندگیی برخوردار کایام شریف عیدش ار جمع کنند صد عمر ابد به هم رسد بلکه هزار
دانی شاها که مهر فرخنده اثر تحویل حمل نمود و بودش چه نظر تا روز نشاطت که به گلشن گذرد هرروز فزونتر بود از روز دگر
ای صیت معالجات تو عالم گیر و آوازه تو کرده جهان را تسخیر یارب که جدا مباد تا عالم هست صحت ز تنت چو نور از بدر منیر
آن شمع که دوش بود تب تا سحرش صحت پی رفع تب در آمد ز درش تب از بدنش راه گریزی می جست فصاد جهاند از ره نیشترش
ای منشاء دانایی و ای مایه هوش بفرست از آن که تا سحر خوردم دوش بسیار نه کم نه آن قدر بخش که من هشیار نگردم و نمانم مدهوش
ای جان و تنم مطیع و شوق تو مطاع رفتی و جدا زان رخ خورشید شعاع هیهات که جان وداع تن کرد و نداد چندان مهلت که تن شتابد به وداع
فن تو و سد هزار برهان کمال شغل من و یک جهان خیالات محال تو منزوی مدرسه عالی فضل من بیهده گرد راست بازار خیال
در نامه رقم ز خانه ای یافته ام وز عنبر تر شمامه ای یافته ام از شوق دمی هزار بارش خوانم گویی تو که گنج نامه ای یافته ام