داستان روباه با بط
ملک زاده گفت شنیدم که جفتی بط به کنار جویباری خانه داشتند روباهی در مجاورت ایشان نشیمن گرفته بود روباه را علت داء الثعلب برسید زار و نزار شد گوشت و موی ریخته و جان به مویی که نداشت...

یکی از آثار ارزنده نثر فنی فارسی مرزبان نامه بازنگاشته خامهٔ نویسنده و گوینده و ادیب توانا سعدالدین وراوینی است که در میانهٔ سالهای ۶۱۷ الی ۶۲۲ ه.ق (و پس از دویست و اندی سال که از تاریخ تألیف آن توسط مزربان بن رستم یکی از شاهزادگان طبرستان می گذشت) از گویش طبری به زبان پارسی دری، آراسته به صنایع لفظی و معنوی و اشعار تازی و پارسی و امثال و اخبار، برگردانیده شد. این کتاب از لحاظ شیوه نثر نویسی پیرو سبک نصرالله بن عبدالحمید منشی مترجم کلیله و دمنه از عربی به فارسی است. متن این کتاب به همت آقای سیاوش جعفری از روی تصحیح دکتر خلیل خطیب رهبر در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
ملک زاده گفت شنیدم که جفتی بط به کنار جویباری خانه داشتند روباهی در مجاورت ایشان نشیمن گرفته بود روباه را علت داء الثعلب برسید زار و نزار شد گوشت و موی ریخته و جان به مویی که نداشت...
زیرک گفت آورده اند که زغنی بود چند روز بگذشت تا از مور و ملخ و هوام و حشرات که طعمه او بود هیچ نیافت که بدان سد جوعی کردی و لوعت نایره گرسنگی را تسکینی دادی یک روز بطلب روزی برخاست...
دانای مهران به گفت شنیدم که وقتی سه مرد صعلوک راهزن با یکدیگر شریک شدند و سالها بر مدارج راههای مسلمانان کمین بی رحمتی گشودندی و چون نوایب روزگار دمار از کاروان جان خلایق برمی آورد...
روباه گفت شنیدم که جوانی بود شکار دوست چابک سوار که اگر عنان رها کردی گوی مسابقت از وهم بربودی و ادراک در گرد گام سمندش نرسیدی از شام تا شبگیر همه شب با خیال نخچیر در عشق بازی بودی...
روباه گفت که مردی شتربان شتری بارکش داشت هر روز از نمک زار خرواری نمک بر پشت او نهادی و بشهر آوردی فروختن را روزی بچشم رحمت با شتر ملاحظتی واجب دید و جهت تخفیف سر او به صحرا داد تا...
ملک زاده گفت شنیدم که بزمین بابل پادشاهی بود فرزندی خرد داشت بوقت آنکه متقاضی اجل دامن و گریبان امل او بگرفت هنگام نزول قضا و نقل او از سرای فنا بدار بقا فراز رسید برادر را بخواند ...
ملک گفت آورده اند که بازرگانی غلامی داشت دانا دل و زیرک سار و بیداربخت بسیار حقوق بندگی بر خواجه ثابت گردانیده بود و مقامات مشکور و خدمات مقبول و مبرور بر جراید روزگار ثبت کرده روز...
ایرا گفت که مرغکی بود از مرغان ماهی خوار سال خورده و علو سن یافته قوت حرکت و نشاطش در انحطاط آمده و دواعی شکار کردن فتور پذیرفته یک روز مگر غذا نیافته بود از گرسنگی بی طاقت شد هیچ ...
فرخ زاد گفت شنیدم که در بلخ بازرگانی بود صاحب ثروت که از کثرت نقود خزاین با مخازن بحر و معادن بر مکاثرت کردی چون یکچندی بگذشت حال او از قرار خویش بگشت و روی به تراجع آورد و در تتاب...
ملک زاده گفت شنیدم که به زمین شام پادشاهی بود هنرمند دانش پسند سخن پرور مردی نوخره نام در میان ندماء حضرت داشت چنانک عادت روزگارست اگرچ به اهلیت از همه متاخر بود به رتبت قبول بر هم...
روباه گفت شنیدم که خسرو زنی داشت پادشاه زاده در خدر عصمت پرورده و از سرا پرده ستر بسریر مملکت او خرامیده رخش از خوبی فرسی بر آفتاب انداخته عارضش در خانه شاه ماه را مات کرده خسرو بر...
شتر گفت شنیدم که مردی تنها براهی میرفت در طریق مقصد هیچ رفیقی جز توفیق سیرت نیکو و اعتقاد صافی که داشت نداشت و دفع اذای قاصدان را هیچ سلاح جز دعا و اخلاص با او نبود گرگی ناگاه پیش ...
دستور گفت شنیدم که بزورجمهر بامداد بخدمت خسرو شتافتی و او را گفتی شب خیز باش تا کام روا باشی خسرو بحکم آنک بمعاشرت و معاقرت در سماع اغانی و اجتماع غوانی شب گذاشته بودی و با ماه پیک...
دادمه گفت شنیدم که روزی خسرو با بزورجمهر در بستان سرایی خرامید بر کنار حوضی به تماشای بطان بنشستند که هر یک برسان به سان زورق سیمین بر روی دریای سیماب گذر می کردند یکی ملاح وار به ...
زروی گفت شنیدم که زاغی را دختری بود پاکیزه خلقت که در جلوه گاه جمال خویش طاوس را خیره کردی و در پرده تعزز و آشیانه تعذر مهر نگین عذرتش این نقش داشتی رخم مخواه که خرشید راست در حقه ...
خرس گفت شنیدم که مردی بود جولاهه پیشه و زنی پاکیزه صورت آلوده صفت داشت با یکی دیگر حاشا لمن یسمع عقد الفتی بسته بود و راه خیانت گشوده هرگه که شوهر را غیبتی اتفاق افتادی هر دو را اج...
آهو گفت شنیدم که خسرو از غایت رعیت پروری و دادگستری که طبع او بر آن منطبع بود نخواست که جزییات احوال رعایا من رعاع الناس و اشرافهم هیچ برو پوشیده بماند چه اگر داد بزبان دیگران خواه...
دادمه گفت شنیدم که خسرو را با ملکی از ملوک وقت خصومت افتاد و داعیه طبع به انتزاع ملک از طباع یکدیگر پدید آمد تا به مناهضت جنگ و پیگار از جانبین کار بدانجا رسید که جز تیر سفیری در م...
آهو گفت شنیدم که وقتی شخصی به کریمه ای تزوج ساخت و به عرس و ولیمه چنانکه رسم است مشغول شد و هرچه از آیین ضیافت دربایست جمله بساخت چون از همه بپرداخت خنیاگری همسایه داشته که زهره سع...
شتر گفت شنیدم که درودگری بود در صنعت و حذاقت چنان چابک دست که جان در قالب چوب دادی و نگاریده اندیشه و تراشیده تیشه او بر دست او آفرین کردی زنی داشت چنان نیکو روی خوب پیکر که این دو...
داستان گفت شنیدم که وقتی دزدی عزم کرد که کمند بر کنگره کوشک خسرو اندازد و به چالاکی در خزانه او خزد مدتی غوغای این سودا در و بام دماغ دزد فرو گرفته بود و وعای ضمیرش ازین اندیشه ممت...
کبوتر گفت آورده اند که دزدی بود از وهم تیزگام تر و از خیال شب روتر اگر خواستی نقب در حصار کیوان زدی و نقاب از رخسار زهره بربودی از رخنه هر روزنی چون ماهتاب فرو شدی و بشکاف هر دری چ...
هنج گفت شنیدم که خسرو را فرزندی دلبند جان و پیوند دل بود ناگاهش از کنار او درربودند و تندباد اجل آن شکوفه شاخ امانی را پیش از موسم جوانی در خاک ریخت خسرو چون کسی که از جان شیرین طم...
ایرا گفت آورده اند که در مرغزاری که صباغ قمر در رسته رنگرزان ریاحینش دکانی از نیل و بقم نهاده بود و عطار صبا در میان بوی فروشان یاسمن و نسترنش نافه های مشک ختن گشاده زاغی بر سر درخ...