ناهید
جلال الدین محمد مولوی

خیره چرا گشته‌ای خواجه مگر عاشقی

غزل شمارهٔ ۳۰۲۶

مولانا، دیوان شمس، غزلیات

اندازهٔ متن۲

خیره چرا گشته‌ای خواجه مگر عاشقی

کاسه بزن کوزه خور خواجه اگر عاشقی

کاش بدانستیی بر چه در استاده‌ای

کاش بدانستیی بر چه قمر عاشقی

چشمه آن آفتاب خواب نبیند فلک

چشمت از او روشنست تیزنظر عاشقی

شیر فلک زین خطر خون شده استش جگر

راست بگویم مرنج سخته جگر عاشقی

ای گل تر راست گو بر چه دریدی قبا

ای مه لاغرشده بر چه سحر عاشقی

ای دل دریاصفت موج تو ز اندیشه‌هاست

هر دم کف می‌کنی بر چه گهر عاشقی

آنک از او گشت دنگ غم نخورد از خدنگ

ور تو سپر بفکنی سسته سپر عاشقی

جملهٔ اجزای خاک، هست چو ما عشقناک

لیک تو ای روح ِپاکْ، نادره‌تر عاشقی

ای خرد ار بحریی دم مزن و دم بخور

چون هنرت خامشیست بر چه هنر عاشقی

۹ بیت

منبع: ویکی‌درج

از همین دفتر

همهٔ شعرها