ناهید
جلال الدین محمد مولوی

گر می‌نکند لبم بیانت

غزل شمارهٔ ۳۷۳

مولانا، دیوان شمس، غزلیات

اندازهٔ متن۲

گر می‌نکند لبم بیانت

سر می‌گوید به گوش جانت

گر لب ز سلام تو خموش است

بس هم سخن است با نهانت

تن از تو همی‌کند کرانه

جان بگرفته است در میانت

صورت اگرت چو تیر انداخت

جانش بکشید چون کمانت

هرچ از تو نهان کند بگوید

در گوش ضمیر رازدانت

این دم اگر از میان برونی

بازآرد دل کمرکشانت

در باطن کرده خاص خاصت

در ظاهر کرده امتحانت

خامش که چو در تو این غم انداخت

بس باشد این کشش نشانت

۸ بیت۲ بازدید

منبع: ویکی‌درج

از همین دفتر

همهٔ شعرها