ناهید
جلال الدین محمد مولوی

اگر مرا تو نخواهی دلم تو را نگذارد

غزل شمارهٔ ۹۰۳

مولانا، دیوان شمس، غزلیات

اندازهٔ متن۲

اگر مرا تو نخواهی دلم تو را نگذارد

تو هم به صلح گرایی اگر خدا بگمارد

هزار عاشق داری به جان و دل نگرانت

که تا سعادت و دولت که را به تخت برآرد

ز عشق عاشق مفلس عجب فتند لئیمان

که آنچ رشک شهان شد گدا امید چه دارد

عجب مدار ز مرده که از خدا طلبد جان

عجب مدار ز تشنه که دل به آب سپارد

عجب مدار ز کوری که نور دیده بجوید

و یا ز چشم اسیری که اشک غربت بارد

ز بس دعا که بکردم دعا شدست وجودم

که هر که بیند رویم دعا به خاطر آرد

سلام و خدمت کردم مرا بگفت که چونی

مهم مس چه برآید چو کیمیا نگذارد

چگونه باشد صورت به وفق فکر مصور

چگونه مِی‌ شود انگور گر کفش نفشارد

۸ بیت

منبع: ویکی‌درج

از همین دفتر

همهٔ شعرها