ناهید
جلال الدین محمد مولوی

بشستم تخته هستی سر عالم نمی‌دارم

غزل شمارهٔ ۱۴۴۳

مولانا، دیوان شمس، غزلیات

اندازهٔ متن۲

بشستم تخته هستی سر عالم نمی‌دارم

دریدم پرده بی‌چون سر آن هم نمی‌دارم

مرا چون دایه قدسی به شیر لطف پرورده‌ست

ملامت کی رسد در من که برگ غم نمی‌دارم

چنان در نیستی غرقم که معشوقم همی‌گوید

بیا با من دمی بنشین سر آن هم نمی‌دارم

دمی کاندر وجود آورد آدم را به یک لحظه

از آن دم نیز بیزارم سر آن هم نمی‌دارم

چه گویی بوالفضولی را که یک دم آن خود نبود

هزاران بار می گوید سر آن هم نمی‌دارم

۵ بیت۶ بازدید

منبع: ویکی‌درج

از همین دفتر

همهٔ شعرها