ناهید
جلال الدین محمد مولوی

گر تو بنمی خسپی بنشین تو که من خفتم

غزل شمارهٔ ۱۴۵۱

مولانا، دیوان شمس، غزلیات

اندازهٔ متن۲

گر تو بنمی خسپی بنشین تو که من خفتم

تو قصه خود می گو من قصه خود گفتم

بس کردم از دستان زیرا مثل مستان

از خواب به هر سویی می خنبم و می افتم

من تشنه آن یارم گر خفته و بیدارم

با نقش خیال او همراهم و هم جفتم

چون صورت آیینه من تابع آن رویم

زان رو صفت او را بنمودم و بنهفتم

آن دم که بخندید او من نیز بخندیدم

وان دم که برآشفت او من نیز برآشفتم

باقیش بگو تو هم زیرا که ز بحر توست

درهای معانی که در رشته دم سفتم

۶ بیت

منبع: ویکی‌درج

از همین دفتر

همهٔ شعرها