ناهید
جلال الدین محمد مولوی

ای جان لطیف و ای جهانم

غزل شمارهٔ ۱۵۶۸

مولانا، دیوان شمس، غزلیات

اندازهٔ متن۲

ای جان لطیف و ای جهانم

از خواب گرانت برجهانم

بی‌شرم و حیا کنم تقاضا

دانی که غریم بی‌امانم

گر بر دل تو غبار بینم

از اشک خودش فرونشانم

ای گلبن جان برای مجلس

بگرفته امت که گل فشانم

یک بوسه بده که اندر این راه

من باج عقیق می ستانم

بسیار شب است کاندر این دشت

من از پی باج راهبانم

شب نعره زنم چو پاسبانان

چون طالب باج کاروانم

همخانه گریخت از نفیرم

همسایه گریست از فغانم

۸ بیت

منبع: ویکی‌درج

از همین دفتر

همهٔ شعرها