ناهید
جلال الدین محمد مولوی

آن ساعد سیمین را در گردن ما افکن

غزل شمارهٔ ۱۸۸۴

مولانا، دیوان شمس، غزلیات

اندازهٔ متن۲

آن ساعد سیمین را در گردن ما افکن

بر سینه ما بنشین ای جان منت مسکن

سرمست شدم ای جان وز دست شدم ای جان

ای دوست خمارم را از لعل لبت بشکن

ای ساقی هر نادر این می ز چه خم داری

من بنده ظلم تو از بیخ و بنم برکن

هم پردهٔ من می‌در هم خون دلم می‌خور

آخر نه توی با من شاباش زهی ای من

از دوست ستم نبود بر مست قلم نبود

جز عفو و کرم نبود بر مست چنین مسکن

از معدن خویش ای جان بخرام در این میدان

رونق نبود زر را تا باشد در معدن

با لعل چو تو کانی غمگین نشود جانی

در گور و کفن ناید تا باشد جان در تن

۷ بیت

منبع: ویکی‌درج

از همین دفتر

همهٔ شعرها