ناهید
جلال الدین محمد مولوی

خوشی آخر بگو ای یار چونی

غزل شمارهٔ ۲۶۷۰

مولانا، دیوان شمس، غزلیات

اندازهٔ متن۲

خوشی آخر بگو ای یار چونی

از این ایام ناهموار چونی

به روز و شب مرا اندیشه توست

کز این روز و شب خون خوار چونی

از این آتش که در عالم فتاده‌ست

ز دود لشکر تاتار چونی

در این دریا و تاریکی و صد موج

تو اندر کشتی پربار چونی

منم بیمار و تو ما را طبیبی

بپرس آخر که ای بیمار چونی

منت پرسم اگر تو می‌نپرسی

که ای شیرین شیرین کار چونی

وجودی بین که بی‌چون و چگونه‌ست

دلا دیگر مگو بسیار چونی

بگو در گوش شمس الدین تبریز

که ای خورشید خوب اسرار چونی

۸ بیت

منبع: ویکی‌درج

از همین دفتر

همهٔ شعرها