دفتر شعر
۲۷۲ شعر در این دفتر
قفل در ما بستی و پندار تو دیدیمبا خویش مشو بسته که ما جمله کلیدیم
ای گشته مست عشقت روز الست جانممستی جان بماند روزی که من نمانم
رضا دادم بعشق او اگر غارت کند جانمکه جان صد چو من بادا فدای عشق جانانم
وقت آنست که ما جانب میخانه شویمچون پری ساقی ما شد همه دیوانه شویم
من آشفته و شیدا چو تمنای تو دارماز سر خویش گذشتم سر سودای تو دارم
دو دیده بر سر راه امید میدارمکه کی بود که رسد قاصدی ز دلدارم
چو قدر دلبر و آداب عشق ما دانیمبیا که روی تو بینیم و جان برافشانیم
من کیستم که طالب دیدار او شومیا چیست نقد من که خریدار او شوم
روزی که من بداغ غمت از جهان رومبد مهرم ار ز کوی تو سوی جنان روم
ای شهریار حسن ترا تا شناختیماعلام عشق بر سر عالم فراختیم
تو پادشاه و من از بندگان درگاهمبغیر تو ز تو چیز دگر نمی خواهم
در راه شهرستان جان از عشق شه رهبر کنموز خاک پای عاشقان بر فرق سر افسر کنم
ساقی بزم خاص شه آمد که خماری کنمدر دور این ساقی چرا دعوی هشیاری کنم
گرد زمین و آسمان من سالها گردیدهامروشن مبادا چشم من چون تو مهی گر دیدهام
ز روی لطف اگر ای مه شبی آیی به مهمانمسر و جان گرامی را بخاک پایت افشانم
ما سر بر آستان در یار مینهیمپا در حریم کعبه احرار مینهیم
ای از فروغ روی تو روشن سرای چشموی خاک آستان درت توتیای چشم
وقتی نظر بطلعت منظور داشتمبا آن پری فراغتی از حور داشتم
بی تو چون طره تو حال مشوش دارمهمچو زلف تو وطن بر سر آتش دارم
گرچه از دست غمت حال پریشان دارمنکنم ترک غم عشق تو تا جان دارم
در نامه حدیث دل درویش نویسمیا قصه سوز جگر خویش نویسم
تا به سودای تو از راه دراز آمدهایمناز میکن که به صد گونه نیاز آمدهایم
ما ای صنم هوای تو از سر گرفتهایمچون شمع ز آتش دل خود درگرفتهایم
من که بر جان و دل از درد تو داغی دارمبا سر کوی تو از روضه فراغی دارم