دفتر شعر
۴۹۵ شعر در این دفتر
روضهٔ خُلدِ برین خلوتِ درویشان استمایهٔ مُحتشمی، خدمتِ درویشان است
به دامِ زلفِ تو دل مبتلایِ خویشتن استبکُش به غمزه که اینَش سزایِ خویشتن است
لَعْلِ سیرابِ بهخونتشنه، لَبِ یارِ من استوَز پیِ دیدنِ او، دادنِ جان، کارِ من است
روزْگاریست که سودایِ بُتان، دینِ من استغَمِ این کار، نِشاطِ دِلِ غَمْگینِ من است
منم که گوشهٔ میخانه، خانقاهِ من استدعایِ پیرِ مُغان، وِرْدِ صُبْحگاهِ من است
ز گریه مَردُمِ چشمم نشسته در خون استببین که در طلبت حالِ مَردُمان چون است
خَمِ زلفِ تو دامِ کفر و دین استز کارستانِ او یک شمه این است
دل سراپردهٔ محبتِ اوستدیده آیینهدارِ طلعت اوست
آن سیهچَرده که شیرینیِ عالَم با اوستچَشْمِ مِیگون، لبِ خَندان، دِلِ خُرَّم با اوست
سرِ ارادتِ ما و آستانِ حضرت دوستکه هر چه بر سرِ ما میرود ارادتِ اوست
دارم امید عاطفتی از جناب دوستکردم جنایتی و امیدم به عفو اوست
آن پیکِ ناموَر که رسید از دیارِ دوستآورد حِرزِ جان ز خطِ مُشکبارِ دوست
صبا اگر گذری اُفتَدَت به کشور دوستبیار نَفحِهای از گیسوی مُعَنبَر دوست
مرحبا ای پیکِ مشتاقان بده پیغامِ دوستتا کُنم جان از سرِ رغبت فدای نامِ دوست
رویِ تو کس ندید و هزارت رقیب هستدر غنچهای هنوز و صدت عندلیب هست
اگر چه عرض هنر پیشِ یار بیادبیستزبان خموش، ولیکن دهان پُر از عربیست
خوشتر ز عیش و صحبت و باغ و بهار چیست؟ساقی کجاست؟ گو سببِ انتظار چیست؟
بنال بلبل اگر با مَنَت سرِ یاریستکه ما دو عاشق زاریم و کارِ ما زاریست
یا رب این شمع دلافروز ز کاشانهٔ کیست؟جانِ ما سوخت، بپرسید که جانانهٔ کیست؟
ماهم این هفته برون رفت و به چشمم سالیستحالِ هجران تو چه دانی که چه مشکل حالیست؟
کس نیست که افتادهٔ آن زلفِ دوتا نیستدر رهگذرِ کیست که دامی ز بلا نیست
مردم دیدهٔ ما جز به رُخَت ناظر نیستدل سرگشتهٔ ما غیرِ تو را ذاکر نیست
زاهِدِ ظاهِرپَرَست از حالِ ما، آگاه نیستدَر حَقِ ما، هَرچِه گوید، جایِ هیچ اِکْراه نیست
راهیست راهِ عِشْق که هیچَش کِنارِه نیستآنجا جُز آنکه جان بِسِپارَنْد، چارِه نیست