دفتر شعر
۴۹۵ شعر در این دفتر
تویی که بر سرِ خوبانِ کشوری چون تاجسِزَد اگر همهٔ دلبران دَهَندَت باج
اگر به مذهبِ تو خونِ عاشق است مُباحصلاحِ ما همه آن است کآن تو راست صلاح
دلِ من در هوایِ روی فرخبُوَد آشفته همچون مویِ فرخ
دی پیر میفروش که ذکرش به خیر بادگفتا شراب نوش و غمِ دل بِبَر ز یاد
شراب و عیش نهان چیست؟ کارِ بیبنیادزدیم بر صفِ رندان و هر چه بادا باد
دوش آگهی ز یارِ سفر کرده داد بادمن نیز دل به باد دهم، هر چه باد باد
روز وصلِ دوستداران یاد بادیاد باد آن روزگاران، یاد باد
جمالت آفتابِ هر نظر بادز خوبی رویِ خوبت خوبتر باد
صوفی ار باده به اندازه خورَد نوشش بادور نه اندیشهٔ این کار فراموشش باد
تَنَت به نازِ طبیبان نیازمند مبادوجود نازکت آزردهٔ گزند مباد
حُسن تو همیشه در فزون بادرویت همه ساله لالهگون باد
خسروا گویِ فلک در خَمِ چوگان تو بادساحتِ کون و مکان عرصهٔ میدانِ تو باد
دیر است که دلدار پیامی نفرستادننوشت سلامی و کلامی نفرستاد
پیرانه سَرم عشقِ جوانی به سر افتادوآن راز که در دل بِنَهفتم به درافتاد
عکسِ رویِ تو چو در آینهٔ جام افتادعارف از خندهٔ مِی در طمعِ خام افتاد
آن که رخسارِ تو را رنگِ گل و نسرین دادصبر و آرام توانَد به منِ مسکین داد
بنفشه دوش به گل گفت و خوش نشانی دادکه تابِ من به جهان، طُرِّهٔ فلانی داد
همایِ اوجِ سعادت به دامِ ما افتداگر تو را گذری بر مقام ما افتد
درختِ دوستی بنشان که کامِ دل به بار آردنهالِ دشمنی بَرکَن که رنج بیشمار آرد
کسی که حُسن و خَطِ دوست در نظر داردمحقَق است که او حاصل بصر دارد
دل ما به دور رویت ز چمن فَراغ داردکه چو سرو پایبند است و چو لاله داغ دارد
آن کس که به دست جام داردسلطانیِ جَم مُدام دارد
دلی که غیب نمای است و جامِ جم داردز خاتمی که دمی گم شود، چه غم دارد؟
بتی دارم که گِرد گل ز سُنبل سایهبان داردبهارِ عارضش خطّی به خونِ ارغوان دارد