دفتر شعر
۴۹۵ شعر در این دفتر
هر آن کاو خاطِرِ مَجموع و یارِ نازنین داردسَعادَت، همدم او گشت و دولت، همنشین دارد
هر آنکه جانِبِ اَهْلِ خُدا نگه داردخُداش در همه حال از بَلا نگه دارد
مطربِ عشق عجب ساز و نوایی داردنقشِ هر نغمه که زد راه به جایی دارد
آن که از سُنبُلِ او، غالیه تابی داردباز با دلشدگان ناز و عِتابی دارد
شاهد آن نیست که موییّ و میانی داردبندهٔ طلعتِ آن باش که آنی دارد
جان، بیجمالِ جانان میلِ جهان نداردهر کس که این ندارد حقّا که آن ندارد
روشنیِ طلعتِ تو ماه نداردپیشِ تو گُل، رونقِ گیاه ندارد
نیست دَر شهر نگاری که دلِ ما بِبَرَدبختم اَر یار شَوَد رَختَم از این جا بِبَرَد
اگر نه باده غمِ دل ز یادِ ما بِبَرَدنهیبِ حادثه بنیادِ ما ز جا بِبَرَد
سحر بلبل حکایت با صبا کردکه عشقِ رویِ گل با ما چهها کرد
بیا که تُرکِ فلک خوانِ روزه غارت کردهلالِ عید به دورِ قدح اشارت کرد
به آبِ روشنِ می، عارفی طهارت کردعَلَی الصَّباح، که میخانه را زیارت کرد
صوفی نَهاد دام و سَرِ حُقِّه، باز کَرْدبُنْیادِ مَکْر با فَلَکِ حُقِّهباز کَرْد
بلبلی خونِ دلی خورد و گلی حاصل کردبادِ غیرت به صدش خار، پریشاندل کرد
چو باد، عزمِ سرِ کویِ یار خواهم کردنفس به بویِ خوشش مُشکبار خواهم کرد
دست در حلقهٔ آن زلفِ دوتا نتوان کردتکیه بر عهدِ تو و بادِ صبا نتوان کرد
دل از من بُرد و روی از من نهان کردخدا را با که این بازی توان کرد
یاد باد آن که ز ما وقتِ سفر یاد نکردبه وداعی دلِ غمدیدهٔ ما شاد نکرد
رو بر رَهَش نهادم و بر من گذر نکردصد لطف چشم داشتم و یک نظر نکرد
دلبر بِرَفت و دلشدگان را خبر نکردیادِ حریفِ شهر و رفیقِ سفر نکرد
دیدی ای دل که غمِ عشق دگربار چه کرد؟چون بشد دلبر و با یارِ وفادار چه کرد
دوستان دخترِ رَز توبه ز مستوری کردشد سویِ محتسب و کار به دستوری کرد
سالها دل طلبِ جامِ جم از ما میکردوآنچه خود داشت ز بیگانه تمنّا میکرد
به سِرِّ جامِ جم آنگه نظر توانی کردکه خاکِ میکده کُحلِ بَصَر توانی کرد