دفتر شعر
۱۶۲ شعر در این دفتر
باد بهار میوزد از روی مرغزارجان تازه میکند نفس باد نو بهار
بعزم سفر شاه جمشید فربر افراخت رایت بخورشید بر
حبذا این قصر جانپرور که تا گشت آشکارکرد پنهان رخ ز شرم او بهشت کردگار
خرم صباح آنکه او ز اول که بگشاید نظربیند همایون طلعت کشور گشای بحر و بر
دوش رفتم از ره فکرت بر این نیلی حصاردیدمش فیروزه گون صرحی زمرد زرنگار
دوش وقت صبحدم آمد نسیمی مشکبارمژده جانپرورم داد از قدوم شهریار
دوش بی هیچ خبر کوکبه باد سحربر در حجره من کرد بصدلطف گذر
دوش بادی مشکبو آمد به هنگام سحرگفتم ای خرم نسیم از خلد میآیی مگر
زهی حیران ز قد و خط و دندان و لب دلبربباغ و راغ سرو و گل ببحر و کان در و گوهر
زهی عقیق تو افشانده بر روان گوهرز شرم روی تو آبیست ناروان گوهر
زهی خجسته شبی کز درم نسیم سحربفرخی و سعادت بمن رسید خبر
شکر این دولت که یارد گفت ز اهل روزگارکز کمینه بنده یاد آورد شاه کامکار
عید آمد ای نگار بده جام خوشگوارکز جام خوشگوار شود کار چون نگار
فصل بهارست خیز ای صنم گلعذارکوکبه گل رسید باده گلگون بیار
فرخنده باد مقدم عید خجسته فربر روزگار دولت دارای بحر و بر
موسم پیری رسید ایدل جوانی ترک گیرز آنکه نالایق بود کار جوان از مرد پیر
منت خدایرا که بتوفیق کردگارنامی که جست یافت جهانگیر نامدار
منت ایزد را که بخت نوجوان پیرانه سررهنمایم گشت سوی شهریار بحر و بر
مرا چو یاد خراسان گذر کند بضمیرز خون دیده کنم همچو لاله برگ زریر
نامد الحق اینچنین فیروز کآمد شهریاررستم از مازندران وز هفت خوان اسفندیار
هر چند مدتی شدم از روی اضطراردور از جناب حضرت میمون شهریار
دولت بود مساعد و اقبال و بخت یارآنرا که کرد بندگی شاه اختیار
روز نوروز و می اندر قدح و ما هشیارراستی هست برینکار خرد را انکار
بر من در سعادت و دولت کشاد بازگردون پس از مشقت و اندوه دیرباز