دفتر شعر
۸۸۸ شعر در این دفتر
بغربت ار چه سپهرم بدان صفت داردکه سوی حضرت شاهم همیشه راه بود
با خرد گفتم ای مدبر کارکه بدانش چو تو نشان ندهند
باغبانی بنفشه می انبودگفتم ای گوژ پشت جامه کبود
بر اوج فلک رایت سروری راز جمع بزرگان کسی میرساند
ببخش آنچه دستت بدان میرسدگرت دست بخشش بجان میرسد
برو ایدوست مپندار که اندر همه عمراز خط و شعر ترا هیچ گره بگشاید
بشمس دولت و دین مفخر زمان و زمینسلام من که رساندم پیام من که برد
بوستان گل فضل و گل بستان هنرسیف دین ای ز وجود تو هنرها موجود
پدر که مرقد او باد تا ابد پر نورخیال خود شب دوشین مرا بخواب نمود
پنج روزیکه در کشاکش غمدر سرای سپنج خواهی بود
پیش ازین گر قدسیان با یکدیگرراز میگفتند گوشم میشنید
پایم چو بسته نیست بجائی روم کزوهر دم نسیم باد بهاری بمن رسد
پنجروزی که حیاتست چنان باید زیستبا خلایق که کم و بیش ثنائی ارزد
بزر کزاده اگر چند کودکش بینیگرش جفا کنی از کارهای هرزه بود
تا شتابان بر فراز خاک خواهد بود بادتا ز آب آتش نخواهد هیچ وقتی دید داد
ترا فضل بر دیگران بیش از آن نیستکه تو میدهی چیز و او میستاند
چون سفیهی ترا بیازاردآن دمش گر ادب نیاری کرد
تا بود در سرت کلهدارییکدمت بی صداع نگذارند
چو دولت خواهد آمد بنده ایراهمه بیگانگانش خویش گردند
چه عادتست که انباء دهر هر قومیکرم به لاف ز عهد گذشته وا گویند
چند گوئی که دولت و دولتزینهوس تو هلاک خواهی شد
چه گویم گردش گردون دون راکه خس را بر سر اوج آسمان برد
جمعی که شاعران جهانشان ستوده اندکز قدر پای بر سر افلاک سوده اند
جهان کشور دانش شه ممالک فضلجمال دولت و دین صاحب کریم نژاد