دفتر شعر
۸۸۸ شعر در این دفتر
کنجی که در او گنجش اغیار نباشدکس از تو و بر تو ز کس آزار نباشد
گفتند که صحبت بزرگاناز رنج نیاز وا رهاند
گر پرسدت کسی که بر آتش چه افکننداز بهر چشم زخم بهر جا بگو سپند
گر نبندی کمر بخدمت خودخدمت دیگرانت باید کرد
کسی بمدح و ثنای برادران عزیزز عیب خویش نباید که بیخبر باشد
گفتیم بکوشش بتوان یافت در آفاقیاری که توانیم همه عمر بهم بود
گر کریمی به دولتی برسددشمنان را همیشه بنوازد
گر تو یادم کنی و ور نکنیمن ز اخلاص کم نخواهم کرد
گرم گردون گردان چند روزیبسر ز آنسان که میباید نگردد
گر کم به درت آیم معذور همی دارمکان را که بسی بینند هجرش ز خدا خواهند
گر بمثقال ذره ئی بد و نیکآورد فعلت از عدم بوجود
گر چه فرزندان جسمانی سه چارم هست لیکاز حیات و موتشان هرگز نه غمگینم نه شاد
مرا دو یار جهاندیده و دو همزادندکه یکزمان نتوانم گزیر ازایشان کرد
مرد دنیا طلب از غایت نادانی خویشببرد با خود از اینجا چو رود سوزی چند
من ابن یمینم که چون طبع منسخن را بدانش اساسی کند
مرا دوستی کو که با دشمنمبگوید که این نکته میدار یاد
منه بر جهان دل که معشوق تستکه او چون تو عاشق فراوان کشد
مرد باید بهر کجا باشدعزت خویشتن نگهدارد
مرد فرزانه کز قضا ترسدعجب ار فکر او خطا نبود
محیط و مرکز افضال زین ملت و دینتوئیکه چون تو جوانبخت چرخ پیر ندید
مکن هرگز ستم بر زیر دستانکه ایشان چون تو حق را بندگانند
مرد باید که در جهان خود راهمچو شطرنج باز پندارد
مرا از هر چه در عالم هنر هستمر او را از ندامت میشمارد
مرد آزاده به گیتی نکند میل دو چیزتا همه عمر وجودش به سلامت باشد