دفتر شعر
۸۸۸ شعر در این دفتر
مراست صد هنر و نیست زر بدین عیبماگر تو طعنه زنی بیهنر نخواهم شد
ملامتم مکنید ار نبید مینوشمکه رستگاری آزادگان بود ز نبید
مرا که طوطی شکر فشان گلشن قدسچو پیش بلبل نطق اوفتد پر اندازد
نسیم باد صبا کیست جز تو کز بر منبنزد خواجه رسالت گذار خواهد بود
نظام دولت و دین آنکه عدل شامل اوزمانه را بخوشی همچو باغ رضوان کرد
نهال باغ وزارت علاء دولت و دینچو سرو بر چمن ملک سر فراز افتاد
ناصر دولت و دین شاه ابوبکر علیکه بحال دل محنت کش ما باز رسد
نه بکوشش در است روزی خلقنه بجد و بجهد داد ستند
نوشته یافتم امروز بر دری بیتیکزو دلم همه خون گشت و دیده ام پر درد
وزیر کشور چارم غیاث دولت و دینتوئی که رای تو صد ملک را بیاراید
هر که در اصل بد نهاد افتادهیچ نیکی ازو مدار امید
هر که انبای جنس را خواهدکه سر و سرور خودش دانند
هر بلا کز قضای بد باشدببزرگان روزگار رسد
هر کرا با خود مصاحب میکنیبنگرش تا خویشتن چون میزید
هر که را داد نعمتی ایزدو او از و نی چشاند و نه چشد
هر آن کش خرد رهنمایست و رهبربگیتی ره و رسم صحبت نورزد
هنر بباید و رادی و مردمی و خردبزرگزاده نه آنست کو درم دارد
هیچ رنجی بتر ز غربت نیستگرچه کامل شود به غربت مرد
هر که از بهر خود نگفت سخنبهر غیرش سخن بجان شنوند
هر که دل بر اصابت خیراتببد و نیک مطمئن نکند
همی شد رهی دی بنزد بزرگیبدان تا دمی حق صحبت گذارد
هر چه رزق تو باشد ای درویشبیقین دان کسی نخواهد خورد
یا رب چه موجبست که روزی نگفت شاهکابن یمین بیدل شیدا چه میخورد
یا رب که میرود سوی اعیان روزگارآنها که راه فضل فراوان سپرده اند