دفتر شعر
۸۸۸ شعر در این دفتر
شرف دولت و دین مشرف دیوان هنرآن منوچهر که خجلت ده مینوست بچهر
شکرها میکنم در این ایامکه تهیدست گشته ام چو چنار
شرف مرد بعلمست و کرامت بسجودنیست بیعلم و عمل هیچکسی را مقدار
شکر نعمت ز کفر وا دارداینچنین خوانده ایم در اخبار
صاحبا مدتیست تا کردمخدمتت آنچنانک بد مقدور
صاحبا بنده اگر جرمی کردناوک قهر تو در شست مگیر
صاحب اعظم جلال ملک و دین یونس که بادانجم و افلاک را گرد مدار او مدار
صحبت نیکان بود مانند مشککز نسیمش مغز جان یابد اثر
صاحب اعظم غیاث ملک و دین هندو کزووعده شیرین بگیتی ماند خواهد یادگار
طبع انسانی بدان مفطور شدکو ز دنیا وی نخواهد گشت سیر
عمر تا کی چنین بریم سرحاصل روزگار بوک و مگر
علاء دولت و دین آن وزیر شاه نشانکه میدهد دل و دستش چو بحر و کان گوهر
فلک سرگشته کرد ابن یمین رافکندش در ره ایوار و شبگیر
کسی خوش بر آید در این روزگارکه باشد بدستش یکی از سه کار
کردگارا بعذاب ار چه که بس نزدیکماز در مغفرت خویش مگردانم دور
کاری که لطف پای نهد در میان آنآید بسان زر طلا پاک و بی عیار
کریم الدین تو آن پهلو نژادیکه گردانرا بتو باشد تفاخر
منت ایزد را که باز افکند چتر شهریاربر سر اهل خراسان سایه خورشید وار
مجلس نوئین اعظم خسرو جمشید فرسرور گیتی ایسن قتلغ امیر بحر و بر
مرا نام اگر نیک و گر بد بودچو رفتم از آنم چه فخر و چه عار
من نیم در بند افزونی طلب کردن ولیرأی شه داند که باشد از کفافی ناگزیر
کریمان گر بدست راست بخشندگه بخشش یکی از زر و دینار
هر که مدح اندرو اثر نکندفکرت هجو او مکن زنهار
نزد اهل زمانه از که و مهگر عبیدند جمله گر احرار