دفتر شعر
۸۸۸ شعر در این دفتر
نیست مغبون نبزد عقل کسیکه بزرگی خرد بسیم و بزر
نا کسانیکه درین دور حریفان تواندهر یکی را چو صراحی سوی جامست نظر
همانا که شاهنشه بی نظیرکزو تازه شد رسم تاج و سریر
ای باد صبحدم گذری کن ز راه لطفبر حضرتی چو کعبه اسلامیان عزیز
اگر کار ابن یمین را فلکبکام دل او نسازد بساز
اگر تنعم و دولت دهد بپوش و بخوربدوستانت بده آنچه از تو ماند باز
بگوش هوش بشنو نکته ئی خوبو گر داری خرد دستور خود ساز
گر ترک طمع کنی نباشدایدل زکست هراس هرگز
گر که سیم و زر بسیار بود نادانرامرد داناش بمردم نشمارد هرگز
یعلم الله که در امور معاشنرود خاطر من از پی آز
آنکه کارش ز ابتدا تا انتهایاوگی و هرزه گوئی بود و بس
بلبل گلشن قدسم شده از جور فلکبیگنه بسته زندان و گرفتار قفس
پنج روزی که درین توده خاکت وطنستبتف آتش سودا چه پزی دیک هوس
خواهی که خوار می نشوی ایعزیز منهرگز به دم کسی نزنی پیش کس نفس
دیگر نروم بر در مخلوق ازین پسآسیمه سری تا بکی امبارم ازین پس
دوش خرد گفت بروح القدسکز تو سؤالم همه اینست و بس
ز اقتضای دور گردون گر پدید آید تراچند روزی در جهان بر قول و فعلی دسترس
سعی در تنقیص قدر خویش کردهر که کرد اهمال در تکمیل نفس
صاحبا چون یمین دولت و دینکرد خالی ز مرغ روح قفس
گر کسی از روزگار اکنون شکایت میکندبنده باری زو ندارد غیر شکر بیقیاس
مدتی شعر بهر گونه که آمد گفتملفظ و معنیش بدانسان که پسندد همه کس
کسی که چشم کرم دارد از اکابر عصرنظر بحالت او میکنم ز روی قیاس
هرکه را همتِ بلند بُوَدراه یابد به منتهای بیوس
آن دل که داشتم ز وی آزادگی طمعدر چار میخ طبع گرفتار دیدمش