دفتر شعر
۸۸۸ شعر در این دفتر
ای بسا فیلسوف کارآگاهکه بمردی ببرد کار از پیش
از حسد نا اهلم ار گوید بدیزان بود کز من بدل دردیستش
آنکس که مهیا بودش وجه معاشوز دور فلک نباشدش هیچ خراش
اول ببین مواقع اقدام خویشتندر نه قدم از آن پس و با احتیاط باش
بستم احرام آستانه شاهبامید سخاوت عامش
بس کس که یافت خست و امساک پیشه کردبر نفس ناستوده و اهل و عیال خویش
بر تو خوانم ز دفتر اخلاقآیتی در وفا و در بخشش
چو با دشمنت فرصتی دست دادمکن چز بدان ابتکار کار خویش
چه طالع است مرا یا رب ایدل قلاشکه هیچ می نکند روزگار جز پرخاش
حبذا شهر علائیه و شهرستانشخرما نزهت باغ خوش و باغستانش
خسروا بنده را اجازت دهتا بگویم حکایت دل ریش
دشمن خُرد را حقیر مدارخواه بیگانه باش و خواهی خویش
دوش دیدم ماه را مانند پیکی تیز روزهره با بر بط خرامان از پس و قاصد ز پیش
دوری در آمدست که راضی نمیشودکمتر کسی که صدر معظم نویسمش
در مجلسی که همدم آزادگان شویصافی و دلگشای بکردار باده باش
روزی بخرد ابن یمین از غم دل گفتآندم که فلک بستد ازو هر کم و بیشش
شب دراز بتاریکی ار نشینم بهکه از چراغ لئیمان بمن رسد تابش
سخن بکری بود نوزاده فکرگرامی دار همچون جان پاکش
شهریار جهان طغایتمورای چو حاتم بمکرمت شده فاش
صفت کیمیا اگر خواهیبا تو گویم که چیست اکسیرش
قطع کن ای ابن یمین وصل آنکهیچ بجز بوالعجبی نیستش
کسی که لاف بزرگی همی زند بنگرکه تا چگونه کند پیش عقل اثباتش
کریم دولت و دین سرور زمان و زمینتوئی که مثل تو گیتی ندید داور خویش
که میبرد سخنی از زبان ابن یمینبدانجناب که اقبال زیبدش فراش